جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

شنیدین که میگن گربه رو باید دم حجله کشت؟!

من نتونستم!

از اونجایى که روحیه ى سازگاریم در حده تیم ملیه،بجاى اینکه شرایط رو بر وفق مراد پیش ببرم،وفق مراد رو بر اساس شرایط تنظیم کردم:/

سیستم زندگیمون سه پنج دو شده!

تقریبا یه هفته در ماه بصورت پراکنده شیراز هستیم و حدود بیست روز شمال و باقى اوقات بین زمین و آسمون در رفت و آمدیم.در واقع اینجورى تدوین شده و شنبه از اولین سفر شیراز برگشتیم!

چون اولین بارى بود که بعد از مراسم عروسى میرفتیم اونجا،تمام وقت خونه ى پدر احسان موندم و بخاطر ایام تاسوعا و عاشورا کلى سرمون شلوغ بود و نفهمیدم چجورى گذشت!اما بعد از این قراره هربار بریم خونه ى خودمون و فقط مثل مهمون یکى دو بار در طول اون مدت به خونواده ش سر بزنیم و من نمى دونم بقیه ى وقتم رو تو شهر غریب چجورى بگذرونم!

احسان حتى یه کارمند خانوم نداره و موضعش کاملا مشخصه!دارم با خودم فکر مى کنم چجورى میتونم نم نم عقیده ش رو به نفع خودم تغییر بدم و یه سرگرمى پاره وقت واسه روزاى غربتم جفت و جور کنم!

باباى احسان در اولین درخواست پدرانه ش از من،تقاضاى نوه هاى دو یا سه قلو کرده که یکیش رو بدیم اونا بزرگ کنن:))))))))

بذارین از راه برسم آخه:)))

خواااااابم میاد

ناهار چى درست کنم؟:/

مى خوابم:)



  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خونه ى بخت:)

بعد از یه سفر پونزده روزه،دیروز برگشتیم شمال و اولین روز زندگى مشترکمون زیر سقف مشترکمون شروع شد:)

بدون شک،روز عروسیم،بهترین روز زندگیم تا به الان بود و چنین شادى و خوشبختى رو براى تک تکتون آرزو دارم:)


         


چن تا تصویر از روز عروسیم که قابل اکران بود واسه اون دوستایى که دوس دارم تو شادیم شریکشون کنم:)

چن تا عکس هم از ماه عسل دریایى مون میذارم:))


               


  ایشونم همسرم هستن:))))

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

میکاپ

امروز وقت آرایشگاه داشتم

واسه رنگ مو

احسان گفت یه سر میرم شرکت و خودم میام میرسونمت

مثل همیشه آن تایم بود و راس ساعت 10 زنگ زد که جلوى در منتظرتم ملکه:)

با عجله رفتم و سوار شدم

بعد از کلى که زل زد بهم و از جاش تکون نخورد،گفت هنوزم باورم نمیشه که همسرم شدى:)

منم باورم نمیشه راستش!واقعا ازدواج کردم:)

حرکت کردیم و تو مسیر پرسید که خب از امروز میرى آرایشگاه واسه عروسى؟؟؟

گفتم امروز میرم واسه رنگ مو و فردا هم نوبت پاکسازى پوست دارم

چشماى درشتش رو گرررد کرد و بهم نگاه کرد

پرسید مگه موهات چشه که میخواى رنگشون کنى؟

گفتم واسه قشنگى دیگه

گفت نمى خوام

نمیخوام موهاتُ رنگ کنى:/

به همین سادگى

و برگشتیم خونه:/

من از اولشم میدونستم همچین مردى نصیبم میشه:)))))

بهتون نگفته بودم؟؟؟؟؟؟؟

تازه میگه به آرایشگرت بگو ابروهاتم نباید حتى یه تارش کم بشه:))))

خب پس اون دیگه چه عروسى میشه آخه،،؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایششششششششش

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خونه ى آرزوها

ما از سفر برگشتیم و به سرعت مشغول انجام کاراى عقب افتاده ایم

دیروز مبل ها رو هم چیدیم و فقط مونده پرده ها که اوایل هفته ى بعد حاضر میشن

یه هفته قبل از عروسى هم من و احسان میریم شیراز و فک کنم همسرم تا روز آخر قبل از عروسى فرصت سر خاروندن نداشته باشه و بیست و چهارساعته مشغول کاراى شرکت باشه

دیروز بعد از اینکه خونه ى آرزوهامونُ چیدیم،انقدر از تماشاش ذوق زده بودیم که نمیتونستیم ازش دل بکنیم!

احسان مى گفت همینجا بمونیم:)))))

انقدر خوشحال بود که چشماش مى خندید!(البته چشماش همییییییشه میخنده!)دیروز بیشتر!

با خودم گفتم الان فرصت مناسبیه که ببینم دقیقا کجاى دلش ایستادم

لب و لوچه ور کشیدم و گفتم احساااااان؛اگه من باهات ازدواج نمى کردم چیکار مى کردى؟!

گفت با یکى دیگه ازدواج مى کردم:|

حیف که سرویسم ناقص میشد،وگرنه نشونش میدادم یه من ماست چقدر کاسه بشقاب شسکته داره:)))))))




  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

استامبول گردى

کاش ترکى بلد بودم:)

بهم خوش میگذره،خیلى!

دو روزه اینجاییم و من هنوز نرفتم سمت خرید و پاساژ گردى و ....

برعکس همه ى خانوما،از خرید کردن لذت نمیبرم و ترجیح میدم از وقتم واسه تفریح و گردش تو مناظر تاریخى و طبیعت استفاده کنم و لذذذذذت ببرم:)

احسان مدام از خدا تشکر میکنه که من اهل بازارگردى نیستم:))))))

               

اینم چن تا عکس از کلیساى ؟!یادم رفت:|

خیییییییلیى با شکوهه!

کلیساست اما تو دوره ى عثمانى ها اسامى اسلامى رو واردش کردن

بازم مینویسم:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

ماه مرباى تمشک:)

مرد باید بلد باشه چجورى همسرشُ سورپرایز کنه:)

یهو از راه برسه و بگه چن روز دیگه میبرمت ترکیه،اگه دوس داشتى خریداى لباس و لوازم آرایشى رو اونجا انجام بده

یخورده ام آب و هوا عوض کن تا خستگىِ سفر شیراز از تنت در بره:)

میشه عاشقش نشد؟؟؟؟؟؟

میشه موووووهاشُ نکشید و جیغ جیغ نکرد؟؟؟؟؟

واقعا خسته شده بودم از اینهمه خرید و چرخیدن و مستاصل بودن:/

الان خوشحالم:)

در واقع،خوشششششششششحالم:)

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

عروس چقد گشنگه:)))

چقدر انتخاب کردن سخته!!!

هیچوقت فکر نمى کردم دچار چنین وسواسى بشم تو زندگیم!

به نظر میومد که میشه ظرف یه هفته  کل لوازم یه زندگى رو انتخاب کرد و خرید و چید!

البته ما خیلى زود شروع کردیم!چون همسرم قبل از عقد تو شهرمون خونه خرید که خیال من و بابا اینا از بابت زندگى تو شمال راحت بشه!

مامان اینا هم بعد از تعطیلات عید دست بکار شدن و از لوازم برقى شروع کردیم و بعدشم آشپزخونه و ... الان که فرصت زیادى نمونده،دنبال سرویس خواب و مبل و پرده هستم

وااااااى مغزم درد میکنه

نمیدونم چى میخوام

چه رنگى مى خوام اصن؟!

من همیشه اتاق خواب سفید دوس داشتم،هنوزم دارم!

کابینت ها و کشوها و کمدهاى آشپزخونه م سفیده،و کلى سرویس هاى صورتى و زرد و سبزآبى خریدم که باید بچینم توش!گمونم خوشگل بشه!

ناهارخورى رو هم سفید دوس دارم

پذیرایى رو هم سفید دوس دارم

سرویس حموم هم کاملا سفیده!باید یه عالمه شامپوهاى رنگى رنگى بخرم و دیواراش رو هم برچسباى ژله اى و رنگى بچسبونم.شایدم همینجورى سفید خوبه!

مبل سفید خوبه؟!

فرش چى؟!

شبا خوابم نمیبره از استرس!

یه عالمه پرده باید انتخاب کنم!رنگش،طرحش!اصلا نمیدونم چى مى خوام

چه خوب که مامانم و خواهرم هستن،خیلى بهم ایده میدن،خیلى کمک میکنن!

احسان که تو این زمینه از هیییییییچى سر در نمیاره!تنها نظرش اینِ که یه مبل واسه من بذار جلوى تلویزیون تا بتونم روش لم بدم و تلویزیون ببینم!ترجیحا سلطنتى هم نباشه!با این سلیقه ش:/

یخورده بخوابم،عصر دوباره باید برم دوندگى!

خیره سرم عروسم:|


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خانوم سادات،یه خانوم مسن و مهربون بود که سرپرست نداشت و مامانم گاهى بهش میسپرد برامون پیاز و سبزى سرخ کنه یا ترشى بندازه و کاراى اینجورى،تا به این بهونه یه کمکى هم بهش کرده باشه!

تو همون دوران بود که واسه یکى از آشناها که قم زندگى مى کرد و پارکینسون داشت،دنبال یه خانوم مسن میگشتن که به هم محرم بشن و ازش پرستارى کنه.خانوم سادات رو پیشنهاد کردیم و قبول کرد و راهى قم شد.خانوم سادات یه دختر جوون و زیبا داشت که عقد کرده بود و شوهرش براش مراسم عروسى نگرفته بود و با تلخ کامى رفته بود خونه ى بخت.یبار که داشتیم مى رفتیم قم،آزاده رو با خودمون بردیم.ده سال پیش!با شوهرش مشکل پیدا کرده بود و مى خواست چند روز کنار مامانش باشه.تو اون یه هفته،یکى از پسراى فامیل که خیلى با هم صمیمى هستیم و نوه ى همون حاجاغا بود هم با ما به اونجا میومد و با آزاده جمع بودیم و منچ و مارپله بازى مى کردیم.

اون سال گذشت و خانوم سادات دووم نیاورد و برگشت شمال.آزاده هم زندگیش از هم پاشید و بدون مهریه و ...برگشت پیش مادرش.مستاجر بودن و هزینه هاى زندگى و مخارج یه پسر معتاد هم رو شونه هاى خانوم سادات سنگینى مى کرد!یه روز به مامان زنگ زد و گفت که قلبش رو عمل کرده و خیلى اتفاقى،محمد هم خونه ى ما بود.

شب همگى رفتیم عیادت و اون شب احساس کردم نگاه هاى محمد به آزاده،نبض داره!برگشتیم خونه و پسرا پلى استیشن بازى کردن و من سر صحبت رو با محمد باز کردم.محمد موقعیت خیلى خوبى داشت و از خونواده ى بزرگى بود و به معناى واقعى یه مرد کامل بود!تا هفت صبح بیدار بودیم و حرف زدیم.بحث ازدواج شد و من بى مقدمه بهش گفتم آزاده دختر خوبیه،لیاقت خوشبختى رو داره،بهش فکر کردى؟؟؟چشاش گرررد شد و به فکر رفت.چندماه بعد تو دانشگاه بودم که بهم زنگ زد و وسطه احوال پرسى هاش حال آزاده رو هم پرسید!گفتم خطش خاموشِ و از اون خونه هم رفتن و خبرى ازش ندارم و خداحافظى کردیم.به دو ساعت نکشید که داداشم زنگ زد و گفت آزاده رو دیده و شماره ى جدیدش رو داده که بدم بهت!باورکردنى نبود!!!!!اونا به هم انرژى میفرستادن از این فاصله!هنوزم مو به تنم سیخ میشه وقتى بهش فکر مى کنم!حدود هشت نه سال از اون روزا میگذره و من آزاده رو غیر از یکى دوبار اتفاقى تو خیابون ندیدم و بعد از اون دیگه هرگز صحبت صمیمانه اى با محمد نداشتم.

دو شب پیش،از قم زنگ زدن و جواب دادم.خاله ى محمد بود.گفت یه خبره دست اول برات دارم!گفتم نرگس عروس شده؟!گفت نه!محمد!رفته خاستگارى!حالا حدس بزن عروس کیه؟!و من بعد از اینهمه سال،بعد از اینهمه بى خبرى،با یه ترس بزرگ توى دلم،گفتم آزاده؟!!!!!!!

خاله ى محمد با تعجب پرسید تو میدونستى؟!و نمیدونست اینور خط،من خشکم زده!!!

محمد زنگ زد و واسه فردا شب که مراسم بله برونِ دعوتم کرد.گفت باید قول بدى که میاى!گفت هرجا که تو هستى اونجا پر از انرژیه و من به نیروى کلامت ایمان دارم!حتى ازم خواست بهش بگم چندتا سکه مهریه کنى و چیکار کنه که شأن آزاده رو حفظ کنه تو خونواده ش!و من کلى نصیحت هاى خواهرانه داشتم براش.

میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!

میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!

میتونین درک کنین چقققققدر از خدا ممنونم؟!!!

خوشبخت بشن الهى:)براشون دعا کنین،لطفا


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

ساعت 5:42 صبح!

من؛یک مدادرنگىِ به شدت کلافه که خبره مرگش یه هفته رفته شیراز تا به خیال خودش بخوره و بخوابه و بگرده اما،کووووور خونده بوده!

یه عالمه خمیازه ى کش دار با خودم سوغات آوردم:|

انگار یک ماه پادگان بودم!

انقدر خوب تو خونه ى مادرشوهرم تربیت نظامى شدم که ساعت بیولوژیک بدنم راس ساعت 5:30 صبح،زننننننگ میزنه تو مغزم و با تمام مقاومتى که بخرج میدم،دیگه چشام بسته نمیشه که نمیشه!

دنده هام درد میکنه بس که دنده به دنده شدم تا خوابم ببره

خب بى خوابى به جهنم!این وقت صب کوفت پیدا میشه که شکممو ساکت کنم؟!

فک کرده اینجا شیرازه

فک کرده مامانِ من مثل مادرشوهرمه که این ساعت پنج مدل غذا و املت و پوره و آبمیوه تدارک دیده باشه

چشم بازارو کور کردم با این شوهر کردنم

خوابم نمیبره:(

گشنمه:(




  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

هفته اى که گذشت،دااااائم به سفر بودیم!البته نه از اون سفرهایى که دلتون بخوادهااا،نه!

حدود ساعت دوازده شب چهارشنبه بود که به همسر زنگ زدن که فلان ناظر نمونه ى سنگ نماى فلان پروژه رو تایید نکرده!همسر یهویى تصمیم گرفت خودش حضورا بره اصفهان و مستقیما از کارخونه سنگ خریدارى کنه و بارنامه کنه و بفرسته!منم عیییین بچه ها چونه مُ آویزون کردم که دلم واسه اصفهان تنگ شده و خونه ى آقاجونم خاک گرفته و تو چجور همسرى هستى که منو نمیبرى و اوووووه،یه ساعت قهر بودم!خلاصه دلِ سنگِ همسر نرم شد و گفت پس ساعت پنج صبح آماده باش که حرکت کنیم.منم یه چششششمِ غرّایى تحویل دادم و تا ساعت دو و نیم چمدون بستم،اما در سکوت!چون احسان باید مى خوابید تا تو جاده چشاش چپو نشه و ما رو جوون مرگ نکنه!

داشتم هفتمین پادشاه رو خواب میدیدم که احساس کردم دارم از بلندى پرت میشم و یه نفر هى صدام میزنه!با وحشت از خواب پریدم!احسان بود که بالشتِ زیره سرمُ کشیده بود تا بتونه بیدارم کنه!

با همه ى عجله اى که بخرج دادم،ساعت شد پنج و نیم!مادرشوهرجان یه عااااالمه بسته ى تقویتى و میوه و نوشیدنى منجمد و ... برامون گذاشته بود که میتونستیم یه هفته باهاش سیر بشیم.یه ساعتِ اول اننننقد حرف زدم و پاستیل کش آوردم و به زور گذاشتم تو دهن احسان که خواهش مى کرد یخورده بخواب:)))همچین که نیم ساعت چشامُ بستم و خودمو زدم به خواب،به هر راهى متوسل شد که مثلا بیدارم کنه!

تو مسیر دوبار صبحانه خوردیم و از جاده اى که تا حالا ندیده بودمش وارد اصفهان شدیم و مستقیم رفتیم کارخونه!

من پیاده نشدم و احسان رفت به کارش رسید و برگشت!داشتم از برنامه هایى که تدوین کردم و اصفهان گردى و الخ براش حرف میزدم که دیدم انگار تو آمپاس مونده باشه،فقط نگام میکنه!گفتم مگه طورى شده؟!گفت فردا صبح باید برم دفتره بوشهر،آنالیزه فلان مناقصه مشکل پیدا کرده و من باید باشم و مهر کنم و شنبه تحویلِ پاکتِ و ... یه عالمه اصطلاحاتِ تخصصى که من نفهمیدم!خلاصه جونم براتون بگه که حتى رودخونه رو ندیدم:(

فرداش هم با اینکه جمعه بود کله ى سحر زدیم به جاده و تو ذلّ گرما رسیدیم بوشهر و رفتیم شرکت!یه عااااااالمه کاغذپاره گذاشت جلوم و گفت واسه اینکه حوصله ت سر نره،امضاى منو پاى اینا جعل کن و مهر بزن!

نمیدونستم دارم پاى چه قراردادهایى رو امضا مى کنم اما مدام خط و نشون میکشیدم که هفتاد درصد سود پروژه مال منِ!

از بوشهر رفتیم کنگان،از کنگان به عسلویه!از عسلویه به بوشهر!از بوشهر به کازرون!از کازرون به شیراز!

و هر روزه خدا احسان یه طرفى کار داشت.نورآباد،صدرى،سپیدان،جهرم،فسا،یزززززززززد!!!

دلم میخواست یه کبریت بگیرم زیره همه ى همه ى قراردادها و پروژه ها و اسناد مناقصات!یا نه،یه فندک بگیرم زیره عقدنامه م با این شوهرکردنم:|چشم بازارو کور کردم!!!

حالا بعدا از مصائب و سختى هایى که تو خونه ى مادرشوهر بهم گذشت براتون میگم:))

فعلا مى خوام تو اتاق خودم نفس بکشم،حظظظظ ببرم از دختره خونه ى بابا بودن:)

چقدر دلم تنگ شده بود!

چقدر دلم بابا رو مى خواست،بیشتر از هرکسى،بیشتر از هرچیزى،بیشتر از خودم!


پ ن:توصیه ى من به جوانان؛شوهر نکنین:)))))))

  • مداد رنگی