جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

قبلا در مورد پسرعموم نوشته بودم.اینکه در مورد ازدواج وسواس پیدا کرده و هرکسى به دلش نمیشینه!

امشب بهم پیام داد که هروقت آزاد بودى،مفصل حرف بزنیم.گفتم ساعت ده میتونه به یه شام خوب دعوتم کنه.

گفت شام بمونه واسه وقتى که مشکلم رو حل کردى.امشب فقط یه بستنى قیفى:|

برعکس تصورم اصلا از چیزى ناراحت نبود،فقط کمى مضطرب به نظر میرسید.

شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش،از دوران دانشجویى و سربازیش.

وقتى دانشجوى ارشد بوده،خواهر یکى از همکلاسیاش،کارشناسى همون دانشگاه قبول میشه و پسرعموم که ماشین داشته بارها و بارها دوستش و خواهر دوستش رو برده و آورده و این مراودات باعث شده پسرعموى نازنین من دل در گرو عشق خواهر همکلاسیش بذاره!

از اونجایى که بچه هاى فامیل ما،بلا استثناء،در ابراز علاقه و پیش قدم شدن براى ایجاد رابطه بى زبون هستن،پسرعموى منم هیچى از علاقه ش بروز نمیده و با خودش فکر میکنه تا بره سربازى و برگرده اون دختر کوچولوى هجده ساله،فوقش تا نیمه هاى کارشناسى رسیده و حتما بعدش میخواسته اول معضل شغل و مسکنش رو حل کنه و بعد رسما بره خواستگارى و به مرادش برسه!

اما چرخ روزگار برخلاف آرزوهاش چرخید و اون دخترکوچولو ازدواج کرد!وقتى هنوز پسرعموم سرباز بود،دوستش واسه عروسى خواهرش دعوتش کرد و باقى ماجرا!

امشب،خوشحالى پسرعموم از این بود که فهمیده سه ساله که اون خانوم کوچولو از همسرش جدا شده!

بله،پسرعموم از من خواست عقلامون رو روى هم بذاریم تا ببینیم چجورى این مساله رو به عمو و زن عمو بگیم؟!

و تأکید کرد،

و تااااکید کرد که انتخاب اول و آخرش همون خانوم کوچولوئه!و من مامورم که اینا رو به عمو و زن عمو انتقال بدم!

گفت اصلا براش مهم نیست که اون دختر چندسال با یه نفر زیر یه سقف زندگى کرده و همین الانش هم،به اندازه ى همون روزا از دیدنش هیجان زده میشه و قلبش میلرزه!

براى پسرعموم خوشحالم که تونسته یه عشق رو تا این حد،اینهمه سال،تو قلبش حفظ کنه:)

حالا چجورى به زن عموم بگم؟!

  • ۹۵/۰۳/۱۱
  • مداد رنگی

نظرات (۸)

سلام

من یه پیشنهاد دارم اجازه هست ؟

اونم این که بنظرم قبل از اینکه به زن عمو بگین قبلش در مورد این داستان که علت طلاق چی بوده پرس و جو کنین بعدا جریان به زن عمو بگین.

اگر دیدین 50-50مقصر بودن که هیچی یا اینکه شوهر سابقش کلا مقصر بوده داستانش فرق میکنه و بعد برین پی این جریان که به زن عمو بگین و مقدمات

این مراسم رو بگیرین.

ببخشید از اینکه اینجوری حرف زدم ...


پاسخ:
سلام عزیزم
در مورد علت طلاق و مسایل اینجورى،پسرعموم در جریانِ و خودش حتما سنجیده ماجرا رو!من به انتخابش شک ندارم و مهم تر اینکه خودش باید تصمیم بگیره
مساله اطلاع دادن و راضى کردن خونواده س!
اولش بگم از طرف منم به این پسر عمو جانت افتخار کن^ـ^این مردهای عاشق پیشه ی وفادار خیلی خوبن:) 

ولی کار سختیه. ابته به روحیه خانواده عموت هم برمیگرده ها...
بعد یه چیزی. از اون دختر مطمئن هست؟ که مثلا اون بعد شکست همین حالا میتونه دوباره وارد یه رابطه بشه؟

بعدشم اینکه برو به زن عموت بگوووو مگه تو نمیخوای پسرت خوشحال باشه؟^ـ^ بعد ایشون میگن بلههههههههههه بعد تو بگو چجور خوشحال میشه:/
راستش غیر از این چیزی به ذهنم نرسید:))من تو این مسائل استرس میگیرم:))
پاسخ:
پسرعموى من مااااااااااهِ:)
راستش تا حالا توى فامیلمون چنین شرایطى نداشتیم.نه هیچکس از بستگان دور یا نزدیکمون دچار ضایعه ى طلاق شده،نه کسى با این موقعیت وارد فامیل شده تا حالا!
البته اگه به بابام بگم،احتمالا در کمتر از یک روز قضیه رو حل و فصل میکنه اما پسرعموم دوس نداره غیر از من و پدر و مادرش،هیچ احدى از قضیه ى ازدواج سابق دختر مورد علاقه ش بویى ببره.
اون دختر سه سالِ که از همسرش جدا شده و پسرعموم تازه فهمید!به نظرم تا الان باید تمدد اعصاب و تجدیدِ قوا کرده باشه!
احساس میکنم میتونم متقاعدشون کنم،چون قلبا به تصمیم پسرعموم ایمان دارم.هرکسى میتونه از ایمانش دفاع کنه:)
ببین یهو بهش بگو
آروم آروم بگی احتمال مخالفتشون زیاد میشه :دی
یهو ینی در کمتر از 120 ثانیه همه چیو بگو! :دی
مثل الان که به ما گفتی
پاسخ:
گفتنش که تو سى ثانیه هم ممکنه،راضى کردنشون احتمالا سخته!
رگ خواب عموم دستمه،راحت میتونم افکار و امیالم رو بهش دیکته کنم.اما زن عموم...
فعلا باید یه چند روزى مقدمات رو فراهم کنم
سلام
ببخشید که اون مورد رو گفتم  ولی چون همچین موردی تو فامیل داشتم گفتم بهتون 
چون معمولا اون لحظه پسر چون عاشق هستش اینو پیگیر نیست.
ولی من باب چه جوری بگی به زن عمو بنظر من باید اول یه داستان سر هم کنین که مثلا 
یکی از دوستان پسرش این شکلی بوده یک کمم پیاز داغش رو زیاد کنین همون داستان 
عاشقی پسر عموتون رو در قالب داستان ولی در قالب خودش نه در قالب یکی از دوستاش 
یا دوستای خودت بهش بگو و پیاز داغش هم یک کم زیاد کن که زن عموتون احساساتی 
بشه ودلش برای اون پسر و دختر  داستان که بهم نرسیدند بسوزه تا حدودی ...
و احساس  ناراحتی میکنه قطعا ...
وقتی داستان رو براش تعریف میکنین هر لحظه مثل حرف تو حرف بیار که زن عمو 
اگر شما جای اون پسر بودین چکار میکردین ؟
پسری که سالهاست عاشق بوده و نتوسته فراموشش کنه ؟
ته داستان هم بگین ولی در آخر از زن عمو حرف تو حرف ازش بپرسین که اون بود 
چکار میکرد ؟ یا همچین چیزی مطمن باش اگر با احساسات اون داستان واقعی رو در قالب 
تراژدی تعریف کنین زن عموت هم میگه من بجای پسره یا خونواده اش بودم میرفتم 
خواستگاری دختره و باقی ماجرا...

+
بابت پر حرفیم ببخشید .
ممنون.
امیدوارم همه چی به خیر و خوشی حل بشه.
+
ولی یادمه این مورد برای یکی از فامیل هامون پیش اومد پسره اومد با مادرم 
مطرح کرد گفت حاج خانم مشکلم رو حل کن یادمه مادرم با مادرش خیلی قشنگ صحبت کرد 
اول یه همچین داستانی براش تعریف کرده بود و وسطهاش میگفت که من بجای پسره بودم 
میرفتم دنبال اونی که دوستش دارم و از مادر پسره میپرسید شما بودی چکاز میکردی ؟
ولی یادم مادر اون پسر فامیل راضی کرد ..
بنظرم باید یک کم با دیپلماسی رفت جلو...؛ )
خداحافظی ...
پاسخ:
سلام باران عزیز:)
البته این راه حل هم خوبه
اما بیا و به این فکر کن که زن عموم تو همون حرف تو حرف آوردن هم به پسر داستان حق چنین کارى رو نده
یه چیز دیگه ام هست،
اون خانوم اصلا از علاقه ى پسرعموم نسبت به خودش خبر نداره!
معلوم نیست خودشم قبول کنه اصلا
اما در درجه ى اول باید خونواده ى عموم رو مطلع کنم
ایشون همون آقا افشین هستن؟
خب باید بگم خدا پشت و پناهت باشه مدادرنگی جان
پاسخ:
اوهوم،
چه خوب اسمش یادته:)
میدونستم اینو میگی راستش اصلا اسمش یادم نبود دوباره صفحات وبلاگتو ورق زدم برگشتم عقب و تقلب کردم
پاسخ:
اى متقلللللللللب:)))
اما خوشحالم که کنجکاو شدى ببینى اسمش چى بود:)
اصلا یادم نبود اسمشو گفتی من وقتی یک داستان دنباله دار باشه میرم قبلیه رو دوباره میخونم پسر عموتم  من منتظر ادامه قبلیه و ماجرااش بودم و فکر نمیکردم اون قضیه تموم شده باشه و یک مورد جدید ایجاد شده باشه یعنی به شک افتادم برای اطمینان خودم اسمشو پرسیدم
البته  گفتم بذار مدادرنگی رو با حافظه کاذب کمی سرکار بذارم
پاسخ:
و خداوند متقلبان را از مقربین درگاه ما قرار داد:))))
  • مستر نیمــا
  • همون راه حل باران بهترینه. ولی احتمال پشیمونی پسرعموتون بعدا هست!
    چون عشقش خیالیه. نمیدونه اون دختر تو این چند سال چقدررر میتونه عوش شده باشه
    به نظرم به پسر عموتون بگین یکم با دختره بره بیرون باهاش حرف بزنه. یا ببینه دختره نظرش چیه. بعد اگه اوکی بود به زن عموتون بگین
    پاسخ:
    خودمم همین پیشنهاد رو دادم.که مراوده کنن.
    البته پسرعموم آدم معقولیه و من مطمئنم بى گدار به آب نمیزنه
    قرار شده در اولین فرصت یه برنامه اى بذاریم و دعوتشون کنه تا با هم بیشتر آشنا بشیم
    امیدوارم هرچى که خیرِ براشون مقدر بشه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">