جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

مامانم آش رشته پخته زنگ زده به داداشام که بیاین ببرین بدین به همسایه ها

سهراب اومده میگه من خونه ى بهاره و ساحره(همسایه هاى روبرویى)نمیبرم،هیزَن:)))))

والله تا وقتى من بچه بودم و دلم میخواست تو تزئین آش کمک کنم،مامانم میگفت این کارِ تو نیست.تو چادر سرت کن کاسه هاى آش رو ببر پخش کن تو در و همسایه!

حالا که بزرگ شدم و دلم میخواد چادر سرم کنم و کاسه هاى آش ببرم درِ خونه ى همسایه ها و پسرشون بیاد دمِ در و از دیدنم دست پاچه بشه و من با شرم و حیا کاسه ى نذرى رو بدم دستش و ازش رو بگیرم،مامانم میگه تو بیا این کاسه هاى آش رو تزئین کن:|

اونوقت میگن چرا سن ازدواج بالا رفته!

  • ۹۵/۰۳/۱۹
  • مداد رنگی

نظرات (۴)

والا :دی 
من یکبار رفتم آلوچه دادم خونه همسایه کلی تحویل مون گرفت از اون به بعد پدر گفت 
دیگه تو نبر خودم میبرم :دی 
یکبار هم نذری بردم خونه همسایه قبلی ، داداشش رو برای ما پسندید ولی از شانس 
من سنش کوچک تر از من بود :))
به تفاهم نرسیدیم :)))
من نیومده زبونی ردش کردیم :)

ولی الان این داستان تو دادن نذری افاقه نمیکنه تو دادن پیاز و سیب زمینی 
جواب میده یهو هول بشی پیاز بیافته اون باهات جمع کنه بعد مثل این دانشجوها هست 
جزوه شون می افته یک دل نه صد دل عاشق میشن این پیاز هم همین کار رو میکنه 
ولی با سوز اینکارو میکنه :دی 
بنظرم آش رو ول کنین ولی هر دفعه به بهانه ای برین پیاز ازشون بگیرین یا بهشون بدین ولی 
بندازینش زمین:دی 
یادمه دختر همسایه خواهرم اینا با پیاز با همسرش آشنا شده بود :))))
و همسایه داداشم اینا با شله زرد نذری که پسره رفته بود خونه همسایه و یک دل ته صد دل 
عاشق شد :)
داداشم همیشه میگفت پسر ماکزیما داشت حیف که دیر فهمیدم وگرنه نذری رو ما درست
میکردیم تو میبردی اونجا و ما رو خوشحال میکردی :دی ( خجالت )
بابت پرگویی ببخشین :)
ممنون 


+
چرا من سر پست ها یاد خاطرات می افتم ؟:)))
پاسخ:
ینى تعصبات بابا و داداشامون بدددددجورى ما رو بدبخت کردااااااا:)))
ینى فک کن داداشت جنبیده بود و الان یه ماکسیما زیر پات بود!هعععععععععى شانس:(
داداشاى منم دست کمى ندارن!
هرکدوم از دوستاشون اگه نیتى توى قلبشون نطفه بسته بود هم باهاش قطع رابطه مى کردن!:/
من والله کارم از جزوه و پیاز و سیب زمینى هم گذشت،خودمم یه بار افتادم جلوى پاى همکلاسیم دراز مراز شدم رو پله هاى دانشگاه و هیچى به هیچى:))))
  • مستر نیمــا
  • واقعا=)))))))))
    شرایطو محیا نمیکنن که
    چشمم سفید شد از بس چشمم به درم که یه دختر واسمون نذری بیاره 
    دریغ از کاسه خالی:)))
    پاسخ:
    والااااا:)))
    من آخرین بارى که آش نذرى بردم دیگه بزرگ شده بودم،چندتا کاسه گذاشته بودن تو سینى
    دوتا رو به سلامت رسوندم،سومى که آخریش هم بود دیگه توى سینى تعادل نداشت.
    سینى خم شد و کاسه ى آش افتاد رو پاى آقاى همسایه
    حقش بود،پسرِ جوون تو خونه داشتن اونوقت خودِ کروکودیلش اومده بود آش نذرى بگیره!قباحت داشت:))))
    من تا حالا نذری نبردم تزیینم نکردم حتی آشپزی هم بلد نیستم ولی کیس مورد نظرو پیدا کردم خوشبختانه :)))
    پاسخ:
    گمونم تو سبزه ى سیزده بدر گره زدى:)))
  • رنگ خدایے . . .
  • ینی اونجا هم شوهر گیر نمیاد ؟   :)
    پاسخ:
    شوهر که فراوونه،شوهره دلخواه کمِ:))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">