جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

جولى بهم ایمیل داده و گفته که براى ماه آگوست آمادگى پذیرایى از منُ دارن و براى دعوت نامه هم به هیچ مشکلى برنخورده!

جولى و آنتونى دوستاى فرانسوى من هستن که هفت سال پیش باهاشون آشنا شدم و تا الان هم فراموشم نکردن و از یادِ منم نرفتن و حال و احوال هم رو میپرسیم.

یه روز از موسسه ى زبان برمیگشتم که روبروى اداره ى پست یه دختر و پسر جوون رو دیدم که سعى میکردن آدرس کافى نت رو از عابرا بگیرن اما موفق نشده بودن.از اونجا که ما وایساده بودیم تا اولین کافى نت،چند قدم بیشتر فاصله نبود.بردمشون پاساژ فاتحى(کنار هتل اردیبهشت)طبقه ى اول!مدیر کافى نت گفت اجازه ندارن با هم پشت سیستم بشینن و شیفت خواهران و برادران متفاوته:|

راستش نتونستم اینو بهشون حالى کنم اما ازشون دعوت کردم بیان خونه ى ما و از اینترنت خونه ى ما استفاده کنن.اونا هم قبول کردن و رفتیم خونه.از اونجایى که خصوصیات اخلاقیم کاملا شبیه بابامِ،بابا از این کارم استقبال کرد و برخوردش با دوستاى من خیلى صمیمانه بود.زبانش هم خیلى بهتر از من بود و راحت تر باهاشون دیالوگ برقرار مى کرد.واسه ناهار هم مامان فسنجون درست کرده بود و از مهموناى من پذیرایى کرد.یادم نیست چى شد که شب هم خونه ى ما خوابیدن!

بردیمشون لاهیجان و تو یکى از رستوراناى روبروى آبشار پیتزا خوردیم.

هربار میپرسیدن که چه مبلغى باید بپردازن بابت غذا که بابام بهشون توضیح میداد که مهمون ما هستن.

جولى خییییییلى بانمک و خوشمزه بود و من فهمیدم فرانسوى ها هم شوخى بلدن:)

بالاى کوه بودیم که از بابا پرسیدن اسم این کوه چیه؟!بابامم بهشون گفت شیطان کوه!هوا داشت تاریک میشد و شما باید قیافه ى قالب تهى کرده ى اون دوتا رو میدیدین:)))))))واااااقعا خرافاتى بودن و مجبورمون کردن برگردیم.

هوا تقریبا تاریک شده بود که ما تو پله هاى پیچ در پیچ به سمت پایین کوه سرازیر بودیم.یه لیوان یکبار مصرف پلاستیکى دستم بود.گرفتمش تو مشتم و با یه دستم چونه ام رو گرفتم.جولى رو صدا زدم،وقتى برگشت و نگام کرد،با یه دستم چونه ام رو به سمت کتفم چرخوندم و با دست دیگه م لیوان رو مچاله کردم که صداى شکستن گردن رو تداعى مى کرد.هنوز صداى جییییییغش تو گوشمه!!!و بابام که هم خنده ش گرفته بود هم عصبانى شده بود از دستم:))))

زن و شوهره خیییییلى خوبى بودن و دلم براشون تنگ شده!یجوراى خوبى ساده و صادق بودن!

از رشت میرفتن تبریز و ما رسوندیمشون ترمینال و با گریه از هم خداحافظى کردیم.کى میگه عاطفه ندارن؟!!!!

تونى حلقه ش رو تو خونه ى ما جا گذاشت.یه ایرانسل داشتن که با همون باهاشون در تماس بودیم.بابا زنگ زد و آدرس هتلشون رو گرفت و براشون پست کرد.

اولین ایمیل جولى رو هیچوقت فراموش نمیکنم.گفته بود تو رو با اون پارچه ى سیاه قشنگ روى سرت همیشه تو قلبم نگه میدارم.

چادر گذاشته بودم سرش و ازش عکس گرفته بودم و براش ایمیل کرده بودم:)))

کاش بتونم برم دیدنشون!

  • ۹۵/۰۳/۲۰
  • مداد رنگی

نظرات (۵)

  • مستر نیمــا
  • بابااا دوست خارجیییی:دی
    پاسخ:
    کووووول بازى و این حرفا:پى
    وای چقدررررررر فوق العاده!^ـ^

    انگلیسی صحبت میکردین یا فرانسه؟ 
    یه پیج تو اینستا هستم مال مطهره حیدری. معلم فرانسس و گاهی واسه دوستای خارجیش میشه راهنمای تور و میگردونشون. من از اون پیج فهمیدم چقدرررررر اینا مهربون و با احساسن! فوق العاده هستن!

    شما هم که توی مهمون نوازی معرکه بودین^ـ^

    انشالله بری و کلی خوش بگذره بت:)
    پاسخ:
    اوهوم:)
    انگلیسى،تازه یه کتابچه دستم بود:)))
    خیلى مهربون و وظیفه شانس بودن و خیلى راحت به ما اعتماد کردن.
    رفتار ما بازتاب رفتار اونا بود.و البته ما عاشق مهمون هستیم
    امیدوارم بتونم برم
    چه خاطره دوست داشتنی بود آدم یک لبخند گنده رو لبش پهن میشه باهربار خوندنش
     وقتی خودمو میذارم جای اونا میبینم چقدر راحت اعتماد میکنن واقعا ما اگه باشیم توی یک شهر دیگه کشور خودمون هم دعوت کسی رو نمیپذیریم چه برسه به یک کشور خارجی که همه چیشون باما فرق داره
    یک سوال شب بهشون تخت دادین یا رو زمین تشک پهن کردین؟ خب چیه مگه؟برام سواله!
    راستی تا یادم نرفته بگم خواستی بری فرانسه بگو یه چیزی بگم برام بخری
    پاسخ:
    بله،از شیرین ترین خاطراتیه که دارم:)
    البته این اعتماد دو طرفه بوده هاااا،فکر نمیکنم شما با اولین بار دیدن کسى اون رو دعوت کنین خونه تون یا شب پیش خودتون نگهش دارین!این نگاه اکثریتِ جامعه ى ایرانِ!
    اما من دوستایى دارم که به دوستان مجازیشون هم اعتماد میکنن و میرن مسافرت.مثلا یکى از دوستام زمینى رفت ترکیه و رفت خونه ى یکى از دوستاى مجازیش و چند ماه بعد هم اون دوستش اومد ایران.الانم با یکى از دوستاى چینیش در حال برنامه ریزى هستن که همین کارو بکنن.اینجورى هزینه ى سفرشون به یک سوم میرسه و نیازى به هتل و غذا و تورلیدر ندارن و خیلى هم خوش میگذره بهشون.
    اون موقع داداش بزرگم سربازى بود و فقط سهراب تو اتاقش بود.اتاق داداشام رو دادیم به اونا.دو تا تخت یه نفره رو به هم چسبوندیم.
    چشم،تو دعا کن سفارت اصلا به ما وقت بده،من قول میدم اگه رفتم واسه تو سوغاتى بیارم
    من در مهمون نوازی و اعتماد شما شک ندارم اماخب خداییش تو اگه بودی با اولین بار دیدن یک غریبه تو یک کشور خارجی دعوتشو قبول میکردی که بری خونش و بمونی؟فکر میکنم این حالت ریسک پذیری بالاتری رو میطلبه

    من توی ایران ورژن مجازی و هم زبونشو دیدم که مثلا 2تا ایرانی با هم ارتباط داشتن و یکیشون رفت کانادا و اون یکی آمریکا
    پسر هم دیدم از ایران رفته خونه خارجکی ها اما راستش دخترا رو ندیدم چه دوستان باحالی داری اینطوری خیلی عالی میشه  اگه پسر بودم شاید اینطوری میشدم ولی دختربودن دست و پامو بسته

    سوغاتی نه!   منظورم بود پولشو بدم یک وسیله ای بخری چون اینجا پیداش نکردم ولی خب پیشنهاد سخاوتمندانه ت رو میپذیرم مثلا فکر کن شب قدر دعا کنم بری فرانسه که برام سوغاتی بیاری خدا به فرشته ها میگه این خنگول به جا اینکه دعا کنه خودش بره بخره داره از من میخواد یکی دیگه بره براش بخره بیاره
    پاسخ:
    البته که من هم چنین ریسکى نمیکنم و الان هم که در حد تئورى دارم میرم دنبالش تا برم خونه ى همون آدمایى که بهشون اعتماد کردیم و راهشون دادیم تو خونه مون،بازم مامانم استرس داره و هى تلاش میکنه رأى منو بزنه:|
    پیشنهاد سخاوتمندانه:))))
    باشه،هم سوغاتى هم خرید چطوره؟!
    اغفال شدى؟:))))
    میترسم خدا اون یه جو عقل و خرد رو هم ازم بازپس بگیره باشه اغفال میشم دعا میکنم ولی خب میتونم اینطوری دعا کنم که خدایا من که تا اگوست نمیتونم برم فرنگ تازه من که مثل این رفیق خارجی متاهل قابل اعتماد ندارم باید کللللی پول هتل بدمو... پس علی الحساب کار این رفیقمون رو  درست کن بره درعوض رفیقم برام جبران میکنه و علاوه بر سوغاتی دفعه بعد منم با خودشون به عنوان جاسویچی میبره :)))
    پاسخ:
    جاسوئیچى:)))))
    جدى فکر میکنم اگه دور و برم بودى و همشهرى بودیم،شاید میتونستیم دوستاى واقعىِ خوبى بشیم:)
    حالا حتما سفر خارج نه،اما مسافرتاى داخلى و ایران گردى میرفتیم و چه خوش میگذشت:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">