جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

امیرحسین،اسمِ پسرِ خیالىِ سهراب است.

هروقت مامانم کیک یا دسرِ خوشمزه اى درست مى کند که لازم است به مقدار مساوى بینمان تقسیم کند،سهراب گردنش را کج مى کند که لطفا سهم من را براى امیرحسین کنار بگذارید و مامان هم در نقش یک مادربزرگ مهربان فرو مى رود و سهم امیرحسین را مى دهد که بابایش برایش ببرد.

وقت هایى که میرویم مسافرت و سهراب همراهمان نیست،براى امیرحسین سفارش اسباب بازى و لباس میدهد و ما هم ذوق کنان و قربون صدقه روان،برایش سوغاتى هاى کوچولو میخریم.

گاهى که اصرار میکنیم سهراب شب را پیشمان بماند،تنها جمله اى که باعث میشود کوتاه بیاییم این است که امیرحسین بدون من نمیخوابد و تا صبح بدخواب مى شود.

درواقع،امیرحسین یک عضوِ غیرواقعى خانواده ى ماست که ما از تهِ دلمان و کاملا واقعى دوستش داریم و جانمان برایش در میرود.

من گاهى توى خلوتم تجسمش میکنم و فداى قد و بالایش میروم و دندان هایم براى گااااااز گرفتنش میخارد!

نیم ساعت پیش سهراب زنگ زد که دیشب امیرحسین کلید سه راهى را زده و برق یخچال قطع شده و هرچى مرغ و ماهى و گوشت و غذاى فریزرى داشتیم،گندیده است و میخواستم تنبیهش کنم که گفت عمه مى آید یخچال را تمیز مى کند.حالا زنگ زدم ببینم اگر نمى آیى و روزه دارى و سختت مى شود،یک دستمال و یک سطل و یک تى بدهم دستش تا گندى که بالا آورده را جمع کند.

من از تصورِ امیرحسین توى آن حالتِ کوزت وار قلبم مچاله شد و گفتم نه نه!کاریش نداشته باش.عمه اش مى آید همه چیز را مرتب مى کند.و کلى براى گندى که زده ناز و نوازشش کردم و قربان صدقه ى شیطنت هایش رفتم.

فداى آن دندان هاى پهنش بشوم که انقدر از هم فاصله دارند:)



  • ۹۵/۰۳/۲۴
  • مداد رنگی

نظرات (۱۵)


اسمش هم گذاشتین چه جالب :)
منم اسم بچه مو مادرم انتخاب کرد و گذاشت امیر حسین :)
امیرحسین من الان هفت هشت سالشه :)
یعنی بعد رفتن مادربزرگش باهاش بازی کردم براش قصه خوندم :)
اونقدر دوستش دارم که نگو :)


+عمه شدن خیلی خوبه :)
چهارسال میشه برادرزاده مو ندیدم و واقعا دل تنگش هستم :(



++عجب عمه ای است تو :دی
عجب داداشی داری تو خب تونسته مختو بشوره که بیایی یخچال پاک سازی کنی :))))
خدا حفظتون کنه :)

پاسخ:
روح مادرتون شاد
منم این اسم رو دوس دارم
قراره حتى اگه مامانش اومد و یه اسم دیگه رو برادرزاده مون گذاشت،ما همه امیرحسین صداش کنیم:))))
چهاااااار سالِ که برادرزاده ت رو ندیدى؟؟؟؟؟؟؟:/
مگه میشه؟!
آره،من خودم فک میکنم عمه ى خوبى بشم،از اون عمه هاى فدایى:))
زنده باشى عزیزم:)
از این به بعد در هر وعده، به جای یه قرص، دو تا قرص بخور!
وضعیتت نگران کنندست عجیب! :)
پاسخ:
عمه نشدى نمیدونى من چى میگم دیگه:))

من بودم می‌گفتم بده مامانِ امیرحسین پاک کنه!
والا 
:)))

+ منم دو تا بچه‌ی خیالی دارم ^-^
پاسخ:
تو گمونم از اون خواهرشوهرای با جذبه میشی هاااااا:))))
من اما نه احتمالا،از اون طفل معصوما میشم:|
اسم پسر توام امیرحسین بود،نه؟!(طوفان سابق)
:))))
:)))))))) وای خدایا! خیلی خوبین همگی:))
پاسخ:
موچچچچچکریم ما:))))
خوبى از خودته عزیزم
ا هم دوتا نی نی داریم. ولی اگه کسی بهش به خیالی خداییش قاطی میکنیما
پاسخ:
بفرما
اونوقت به من میگن هر وعده دوتا قرص بخور:/
یکى بیاد اینو جمع کنه:))))
نذاشتند ببینیم :(((
مادرش اجازه نداد الانم که طلاق گرفتند :(((
متاسفانه فعلا که شده :(

+
بنظرم چه عمه باشی چه خاله  باید تعادل رو حفظ کنی :)

پاسخ:
چه غم انگیز:(
قطعا من تحملش رو ندارم،امیدوارم خدا اینجوری امتحانم نکنه:(

+من قررررررربون خواهرزادم هم میرم
فدای قدددده خواهرزادمم میشم
منتهی تو خونه ی ما،شوخیهای این مدلی با خواهر یا دختر،باب نیست
بخاطره حیای دخترا و تعصب داداشا
  • سعید یگانه (جاوید)
  • والله ما که دو تا واقعیشو داشتیم کسی سهم ما رو نگه نمی داشت!
    اونوقت شما واسه یه دونه مجازی(!) سهم کیک نگه میدارین؟
    من اعتراض دارم شدید :-)
    پاسخ:
    حتما شما سیاست داداش منو نداشتین:)))
    شایدم بچه هاتون عمه ندارن!
    در هر صورت هر اعتراضی به حقوق و موجودیت امیرحسین،وارد نیست:)))
    سلام..حتما ازلباسای فروشگاهتم هی تنش میکنی و درمیاری؟نیومده جونت در میره براش ..عزیزم چقدرمهربونی آخه شما...
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    همینطوره،هر لباسى که خیلى به سلیقه م نزدیک باشه رو تو تنش تجسم میکنم و انننننقد بهش میاد:)))
    زنده باشى گلم:)
    در مورد طرحت هم باید بگم خیلى جالبه و حتما تبلیغات خوبى میشه!
    اما باید کرکره ش حتما برقى باشه گمونم،یا لااقل از اینایى که موج دارن:))))
    واسه مغازه ى من از این سوراخ سوراخاى لوزیه:/
    آره :)))))
    تا وقتی تورنادو بودم، اونم طوفان بود
    رفتم کربلا جوگیر شدم نذر کردم اسمشو بذارم امیرحسین :دی
    پاسخ:
    همچین میگه رفتم کربلا نذر کردم،انگار پونزده سالِ که اجاقش کوره:|
    چِل:))))))
    تو خونواده ی ما هم همه قربون صدقه ی بچه ها میرن.نه تنها من و باباییشون، مامان من و مامان بابایی هم خیلی دوسشون دارن. 
    پاسخ:
    اووووووخى:)
    من کاملا میتونم حسشون رو درک کنم!
    این ذوق و لذت رو توى رفتار و حرفاى مامانم احساس میکنم.
    خب تو چرا تنبلى میکنى؟؟؟؟؟؟؟بدنیاشون بیار دییییییگه:))))
    بدنیا اومدن دیگه. داریم باهاشون زندگی میکنیم. فقط فعلا من و بابایی میبینیمشون
    پاسخ:
    خدا به بابایى صبر بده تا اول تو رو بزرگ کنه:)))))
    خب معلومه که این امیر حسین به عمه اعتقاد داره :)))))))
    وای منم عمه شدن دوست دارم
    پاسخ:
    اساااااااسى:))))
    فک کن،یه کوچولو که همخونِ خود آدم باشه،اما خودت بدنیاش نیاورده باشى:)
    واقعا سیاستی که داداش سهرابت داره بی نظیره
    من از الان به امیرحسین باوجود داشتن همچین عمه ای حسودیم شد فقط یک سوال سهراب میتونه با این شگرد بقیه اعضا مثل داداش سعید و خواهرت رو هم تحت تاثیر قرار بده؟
    پاسخ:
    سهراب بى شیله پیله ترین آدمیه که سراغ دارم و نمیتونم سیاس تصورش کنم:))
    خواهرم هم مثل من عاااااشق امیرحسینِ و همه کارى براش میکنه و معمولا شستن جوراباى باباى امیرحسین با عمه کوچیکه:)))اما سعید در مجموع احساساتى نیست زیاد.ینى اگه امیرحسین واقعى هم بوجود بیاد،بازم سعید زیاد ابراز احساسات نمیکنه اما به شدت از وقت و سرمایه و انرژیش واسه خونوادش هزینه میکنه.سعید بیشتر روحیه ى حمایت گرى داره!یه عموى حامى:)
    مدادرنگی دارم بی این فکر میکنم که تو اگه 10تا دختر کور کچل داشته باشی با این زبون چرب و نرمت و با این بازاریابیت همشونو آب میکنی :D      الفرااااااااار
    پاسخ:
    چراااااا اینو میگى؟؟؟؟؟:))))
    والله عین واقعیت رو میگم دختر:)
    البته غیر از تو،خیلى از اطرافیانم فکر میکنن زبون چرب و نرم دارم اما واقعا مدل حرف زدنم،از ته دلم همینجوریه!
    برو برو از خدا بترس چرب زبون بازاریاب دختر پسر آب کن
    وااااای به روزی که تو بری خواستگاری برای داداشت
    وااااااای به روزی که برای خواهرت خواستگار بیاد تازه اینا همش اول کاره
    واااااااااااااای به روزی که بری خواستگاری برای امیرحسین عمه بزرگه
    واااااااااااااااااااای به روزی که بری خواستگاری برای پسرت و از همه فاجعه بار تر واااااااااااااااااااااااااای به روزی که واسه دخترت خودت دنبال شوعر میگردی تا آبش کنی:D
    نمیدونم جطور باید خوشحالی زائدالوصفم رو از اینکه دستت بهم نمیرسه توصیف کنم {آیکون زبون درازی}
    پاسخ:
    اتفاقا ضرر کردى که دستم بهت نمیرسه:)
    چون با این حرفایى که زدى یادم انداختى چه روزاى خوبى در پیش دارم و ذوقش دویده زیر پوستم و دلم میخواست مححححکم بغلت کنم و فشششارت بدم از خوشحالى:)
    یه چیزى میگم شاید باورت نشه!هردفعه یه آهنگ شاد دلچسب میشنوم،عروسى سهراب رو تجسم میکنم و خودش و همسرش رو که دارن میرقصن،و از تصورم بغضم میگیره و نمیتونم جلوى اشکام رو بگیرم
    الان یه همچین حالى دارم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">