جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

تا شقایق هست...

مادرش ایستاده پشت ویترین و شلوارکِ بلندِ لى را برانداز مى کند.

پسرک مى گوید اینجا نایست مامان،فقط بیا یک چیزى براى شقایق بخریم برویم خانه ى آنها

مادربزرگش! مى گوید ما قرار نیست برویم خانه ى آنها،چقدر شقایق شقایق میکنى تو!

مادرش با غیظ مى گوید حاضر است نخورد،نپوشد،فقط برود پیش شقایق

و پسرک احساسش را پشت عینک آفتابى اش مخفى مى کند و مى گوید:هوا گرم است،خانه ى شقایق ایسپیلیت دارند:|

  • ۹۵/۰۳/۳۰
  • مداد رنگی

نظرات (۴)

چه با حال! 
چند سالش بود پسره؟
پاسخ:
یجورِ قشنگى دوسش داشت انگار:)
شاید 9 سال!
سلام جانا...پسربچه های تاقبل از سن بلوغ خیلی صادقانه محبتشونو بروز میدن خیلی گوگولین...اتفاقا من میخواستم میگم از مکالمه های بچه ها برامون بگو لطفا...
پاسخ:
سلام دوست خوبم:)
من یکى از دوستاى صمیمیم با شما هم اسمِ:)
دربارش تو وبلاگ حرف زدم قبلا
اوهوم،پسربچه ها خیلى صادقن:)عاشقشونم
حتما بعد از این داستان هاى جالب بچه ها رو مینویسم 
یادت باشه اون قضیه که در کودکی بچه مردم رو خونین کردی رو هم بنویسی
پاسخ:
چه خوب که یادم انداختى:))))
چشم
وای عزیزم
چ عشق پاک و خوشگلی
پاسخ:
منم خیلى ذوقشُ کردم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">