جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

نشانه گیرى هاى من

اوایل که آمده بودیم رشت،یک خانه ى خیلى بزرگ در یک محله ى متوسط رو به پایین داشتیم.
پشت خانه مان یک باغ بزرگ بود که تک و توک در آن ساختمان و آپارتمان ساخته بودند.مادرم اجازه نمیداد از حیاط بیرون برویم و ما همیشه در حسرت بازى با بچه هاى کوچه،روى پله ها مینشستیم و به صداى شاد و شنگولشان گوش میدادیم.عصرها،نیم ساعتى اجازه داشتیم جلوى در بایستیم و بچه ها را تماشا کنیم.یک روز عصر که کوچه خلوت بود،درِ حیاط باز مانده بود و سهراب که خیلى جسور و بازیگوش بود رفته بود بیرون.من هرچقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم و براى ما که هرگز بدون پدر یا مادرمان از درِ خانه بیرون نرفته بودیم،این اتفاق یک فاجعه بود.با ترس و لرز رفتم سمت پشت خانه و سهراب را پیدا کردم.یک پسربچه روى تپه اى از سنگ هاى نقلى ایستاده بود و مشت مشت سنگ بر میداشت و سمت ما پرت میکرد.سهراب را پشت خودم قایمش کردم که سنگ به او نخورد و با دستم صورتم را پوشاندم و از لاى انگشت هایم با وحشت به آن پسر نگاه کردم.یک لحظه که آمد خم بشود و مشت هایش را از سنگ پُر کند،با سرعت خم شدم و یک تکه سنگ برداشتم و پرت کردم سمتش.آن سنگ لعنتى صاااااف رفت و خورد توى پیشانیش و خون از سر و صورتش جارى شد.ذبى(ذبیح؟)،با جیغ و فریاد دوید سمت خانه شان و من هم سهراب را بردم خانه و خودم فرار کردم.وحشت کرده بودم.داشتم از استرس اتفاقى که خودم انداخته بودمش میمردم!از ترس اینکه مادرم بفهمد!یک کارخانه ى تولید لوله هاى گاز آنجا بود که صاحبش دوست پدرم بود و چندبارى با پدرم داخلش رفته بودم.(یادم بیندازید یک خاطره هم از آنجا برایتان بنویسم)رفتم و یک گوشه از حیاطش که سایبان و تخت داشت،مخفى شدم.نیم ساعتى گذشت که یکهو دیدم یک لشکر آدم به سرکردگى ذبى به طرف من مى آیند و مادرم هم بین آنهاست.
داشتم قالب تهى مى کردم.مادرم هرگز جلوى دیگران تنبیه یا سرزنشمان نمى کرد اما من هرگز تا آن زمان کار به آن وحشتناکى نکرده بودم و نمیدانستم چه عواقبى در انتظارم است.
مادر ذبى با فریاد پرسید تو سر پسرم را شکستى؟مادرم گفت داد نزن خانوم،آمد سمتم و با آرامش پرسید تو اینکارُ کردى و من فقط سرم را تکان دادم که یعنى بله!مادرم با همان آرامش پرسید چرا؟و من دلم گرم شد و گفتم این پسره داشت سمت من و سهراب مشت مشت سنگ پرت مى کرد و به جان بابا من فقط همان یک سنگ را پرت کردم.
مادر ذبى دوباره شروع به داد و هوار کرد که مادرم دستم را گرفت و جلوى همه گفت کارِ خوبى کردى عزیزم.و با همان صداى آرام به مادر ذبى گفت داد نزن خانوم،یا پسرت را ببر بیمارستان و فاکتورهایش را بیاور یا بمانید الان همسرم مى آید پسرتان را مى برد بیمارستان.بچه تان را هم خوب تربیت کنید تا بچه هاى مردم امنیت داشته باشند.و از آنجایى که همه پسرش را میشناختند و از دستش آسایش نداشتند،مادرم را حمایت کردند.
هنوز وحشت آن روز توى وجودم هست!

+مزرعه ى مادربزرگم نزدیک خانه شان بود و یک روز جوجه غازهاى همسایه رفته بودند توى شالیزار و داشتند تند تند شالى ها را مى چریدند.مادربزرگم گفت یک تکه گِل سمتشان پرت کن تا فرار کنند و بروند بیرون.یک تکه گِل خشک پیدا کردم و از فاصله ى تقریبا سى مترى پرت کردم سمتشان.خورد توى سرِ بچه غاز و طفلکى مُرد:|

+یکبار پسرعمویم یک تفنگ پلاستیکى خرید که تیرش از چوب پنبه بود،آن را داد دستم و گفت تیرش انقدر نرم است که اگر توى چشم کسى هم بخورد درد ندارد.و پسرخاله اش را سیبل کرد و گفت اگر میتوانى بزن توى چشم پژمان.من نشانه گرفتم و از فاصله ى تقریبا پنج شش مترى زدم توى چشم پژمان و طفلک غششش کرد از گریه و افشار هم فرار کرد:|

  • ۹۵/۰۳/۳۱
  • مداد رنگی

نظرات (۱۱)

عجب نشونه گیری!!!!!
سمت من نیا :/
:))
پاسخ:
همیشه اینجورى نیستا،فقط وقتایى که نباید بخوره به هدف اینجورى از آب در میاد:|
:))))
:)) من نه تنها نشونه گیری‌م خوب نیست، دروازه‌بان خوبی هم نمیشم و همیشه وقتی یه چیزی میاد سمتم جا خالی میدم!
پاسخ:
منم نشونه گیریم زیاد خوب نیست اما همه ى دفعاتى که درست از آب در اومد،یه خراب کارى به بار اومد:)))
منم دروازه بان خوبى نیستم
اوه اوه تو خطرناکتر از اون چیزی هستی که تصور میکردم اگه زودتر این پست رو میخوندم هرگز شوخی های چندساعت پیش رو باهات نمیکردم الان یک لحظه اون عکست با اون دندونای افتادت و عینکت اومد جلو چشمام شرارت شرارته که از اون عکس میریزه بیرون نه هیچ چیز دیگه فیلم problem child  رو دیدی تو همونی!

خدا با پژمان خیلی یار بود که کور نشد سر قضیه پژمان دیگه حقت بود مامانت دعوات کنه واقعا حیف شد
مامان بزرگت به همسایه چی گفت؟
پاسخ:
اتفاقا مظلوم ترین عکسمُ انتخاب کردم و گذاشتم.درواقع واقعا بچه ى آرومى بودم!تو خیالت راحت باشه،بشوخ با ما:)))
اون فیلم رو ندیدم،باید ببینم تصورت چیه ازم:))
خدا با پژمان زیاد یار نبود،تو هیجده سالگیش به رحمت خدا رفت طفلکى:(
اما اون قضیه رو یادم نیست چى شد!احتمالا خودم ساکتش کردم تا بقیه متوجه نشن.شایدم دعوام کردن.اما اگه دعوام کرده باشن حتما پسرعموم رو هم فروختم!یادم نیست.کمتر از پنج سالم بود
مامان بزرگم با همسایه هاش این حرفا رو نداشت اما بعد از اون هردفعه میرفتیم خونه ى مامان بزرگم،همسایه هاش حواسشون به مرغ و خروسا و جک و جونوراشون بود که من مجبور نشم وارد عمل بشم:)))
حیف که اوندفعه بهم پیغام نداده بودى!
راستی ممنونم از اینکه درخواستم رو  درجا اجابت کردی و پست مربوطه رو گذاشتی امیدوارم کار سفرت جور بشه ومامانت هم از ته قلب راضی بشه چون اگه نشه کارت گره میخوره
پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم،ممنونم که یادم انداختى:)
مامانم معمولا این استرس ها رو داره و نمیشه کاریش کرد.
کم کم راضیش میکنم:)ى
راستى،پیام هاى خصوصیت رو خوندم:)
اگه یه روز اومدى سمت ما،حتما بهم خبر بده.خجالت نداره:)
خوشحال میشم
از این سه تا ماجرا دلم بیشتر برا اون بچه غاز بی خبر از همه جا سوخت:(
بای ذنب قتلت آخه؟
پاسخ:
منم خیلى اون روز گریه کردم بخاطرش:(
خیلى دلم سوخت.
اصلا با شدت و غیظ هم اینکارو نکرده بودم،نمیدونم چرا مُرد:(
"تو هیجده سالگیش به رحمت خدا رفت" داشتم با لبخند جواب کامنت رو میخوندم خنده رو لبم خشکید  :(
خدا رحمتش کنه براش فاتحه میخونم و صلوات میفرستم تو هم براش رد مظالم بده
پاسخ:
منم خیلى از یادآوریش غمگین شدم
روحش شاد
رد مظالم چیه؟!
  • مستر نیمــا
  • یادم باشه هیچ وقت باهات دعوا نکنم :))))
    پاسخ:
    آره،وقتى توى تیم من باشى مثل سهراب از هر گزندى در امانى،وگرنه....:)))
  • مستر نیمــا
  • ماسک کدوم عکسو میگه؟
    پاسخ:
    تو پُستِ "علت کوتوله ماندن بچه هاى الان چیست"، یه عکس از هفت سالگیم گذاشتم تو ادامه ى مطلب.
    خیلیم مظلومم:)))
    "هیچ عملی ارزشمندتر و مفید تر به حال متوفا از این نیست که بازماندگان بدهکاری های فرد فوت شده را بپردازند . بدهکاری می تواند حق الله یا حق الناس باشد .  از حق الله مثل نماز ، روزه ، حج، خمس و زکات چه برگردن دارد ، برای خواندن ، گرفتن ، انجام دادن و پرداخت آن اقدام کنند. اگر به کسی بدهکار بوده یا حق کسی را ضایع کرده ، یا ضرر و زیانی به جان یا مال کسی وارد کرده ، از صاحبانش رضایت بگیرد یا خسارت آن ها را بپردازد . به عنوان رد مظالم از طرف متوفا مالی را به صورت نقد یا جنس در راه خدا خیرات کند ."
    پاسخ:
    ممنون از توضیحت:)
    اون بنده خدا بچه ى سربراهى بود و زیادم عمر نکرد که بخواد دینى به گردنش مونده باشه.البته حالا که به یادش افتادیم حتما براش خیرات میدم
    آره خب بنده خدا اگه سر به راه نبود که سیبل نمیشد و از اون مهمتر حساب شما 2تا رو میرسید:)
    من بیشتر منظورم از اینکه براش خیرات بدی بابت همون شوخی بچگی بود که هم جبرانی کرده باشین براش و اونم اون دنیا خوشحال بشه
    پاسخ:
    اوهوم،طفلک خیلى مظلوم بود
    حتما اینکارو میکنم،حتما
    ممنون بابت یادآوریت
    چه دخمل شیطونی
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">