جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

تا صبح خواب دیدم که توى کلبه مان توى جنگل هستم و چادرم را گره زده ام به کمرم و از پایینِ پله ها تلاش میکنم گوشت ها را به سیخ بکشم و آنقدر سفت بودند که نمیشد و من هم داشتم جلوى مهمانمان از خجالت آب میشدم!

بیدار شدم و یک نگاهى به ساعت انداختم و خدا را شکر کردم که خواب بود و چنین گَندِ عظمایى را در بیدارى نزده ام!

پهلو به پهلو شدم و دوباره خوابیدم و اینبار خواب دیدم نردبانى که از آن به عنوان پله استفاده مى کردیم و میرفتیم اتاقِ بهارخوابِ کلبه،گم شده و مهمانمان آن بالا گیر کرده!پایینِ پله ها ایستاده بودم و یادش میدادم چطور از چوب هاى سقف آویزان شود و بپرد و قول میدادم که خودم توى هوا بگیرمش و زمین نخورد!

دوباره بیدار شدم و قبل از اینکه ساعت را نگاه کنم،باز هم خوابم برد!

سانس آخرِ خوابم اینجورى بود که آمدم براى مهمانمان از توى حیاط توت فرنگى بچینم که یکهو یادم آمد پیاده آمده ام و گفتم دیر میشود و تا پیاده برگردم شب شده،مهمانمان سوئیچش را داد و گفت با ماشینِ من برو!

این آخرى را همان لحظه که سوئیچ را داد فهمیدم که خواب میبینم:))))))))))))))

  • ۹۵/۰۵/۲۱
  • مداد رنگی

نظرات (۳)

  • مستر نیمــا
  • باز خوبه بیدار شدی.چه کابوسی میدیدی؟ :))))
    پاسخ:
    خدا به مهمونمون رحم کرد در واقع:)))))
  • سعید یگانه (جاوید)
  • جالبه که خوابهاتون اینقدر خوب و واضح به یادتون می مونه.
    سه خواب در یک شب که در موضوع مهمون مشترک بودن!
     البته همونطور که گفتین خدا به مهمون سوم رحم کرد :-))
    پاسخ:
    بله،معمولا خواب هام رو با جزییات و وضوح تصویر بالا یادم میمونه:)
    در واقع داشتم سریال میدیدم:)))))
    عجب خواب سریالی بوده است.:😃
    پاسخ:
    منتظرِ قسمتاى بعدى باشین:))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">