جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

از جمعه گشت ها:)

دیروز وقتى بیدار شدم،تقریبا ظهر بود!باز هم برنامه ى دریا داشتیم.پرسیدم کیا هستن؟!گفتن فقط خودمون!!!

تا مامانمم بیاد به خودش بجنبه،من حدود سى نفرو به جمع اضافه کردم:)))ماشالله هممممه هم پایه!

روزِ چپ دست ها بود و تقریبا همه ى فامیلاى ما چپ دستن:)کلى تبریک و ماچ و بوسِ الکى داشتیم:))))

من اصصصصلا دوست ندارم تو آبِ دریا برم،اصصصصلا!!!

اما اول با خواهش و تطمیع و تشویق و ... شروع کردن و بعدش به زوووور انداختنم تو آب:|

نصف آب دریا رفت تو گوشم،نصفش رفت توى چشمم،و بقیه ش رو قورت دادم:|

همه با خودشون لباس آورده بودن و رفتن دوش گرفتن و کیف کردن،منِ طفلکى که نیت دریا رفتن نداشتم،شلوار چهارخونه ى داداشمو پوشیدم و یه تیشرتش که تا زانوهام میرسید و چادرمُ سرم کردم که به جرم خوش تیپى جلبم نکنن:))

نمیدونم چه مرگم شده بود که سیر نمیشدم!مامانم واسه عصرونه استانبولى پلو درست کرده بود،عمه م کوکوى مرغ،زن عمو فسنجون از ناهارش زیاد بود و آورد،دختر عموم ماکارونى و ....من از هر کدوم یه عالمه خوردم!

کوکوى مرغ رو به چنگال میکشیدم و تا جلوى چشام بالا مى آوردم و با لذذذذت میخوردم!استانبولى رو دولپى قورت میدادم و از ماکارونى و فسنجون هم نگذشتم!یه لحظه به خودم اومدم،دیدم تقریبا هممممه دارن به غذا خوردنِ من نگاه میکنن:/

عمه میگفت بخور واسه شکمِ گشنه ت بمیرم،عموم میگفت امروز خرس ترسوندتت مگه؟!و من در خنده و شوخىِ فامیل چشمم به مامانم افتاد که با زبون بى زبونى بهم میگفت بمیییییییرى که هرگز تو خونه یه لقمه مثل آدم نمیخورى اما جلوى بقیه انگار از قحطى برگشتى:|

موقع شام هم به شخصه رفتم بالا سره منقل و جورى که مامانم نبینه،دو سیخ کباب رو همونجا سرپایى خوردم!شام هم خوردم.بین عصرونه و شام،دو بار چایى و خرما خوردم.نون محلى که عمه آورده بود هم خوردم.بعد از شام یه عالمه میوه و خربزه!وقتى برمیگشتیم،تو مسیر،شیشه ى ماشین رو دادم پایین که واسه عموم شکلک در بیارم،بوى بلال بهم خورد:(

به عموم اشاره کردم و بعد از یه سبقتِ حساب شده و یه جفت راهنما،همه پشت سر عمو توقف کردن و بلال زغالى خوردیم:)))بقیه که دیده بودن من با ایما و اشاره عمو رو نگهداشتم،هى ازم تشکر مى کردن که خوب کارى کردى گفتى بلال،خیلى چسبید.و مامانم دوباره زُل زد تو قیافه ى من و منم انگاااااار اصلا جایى رو نمیبینم!

از همه خداحافظى کردیم و رسیدیم تو خیابونِ خودمون!یه آبمیوه فروشى دیدم و احساس کردم دل ضعفه دارم:|

آهسته درِ گوش بابام گفتم کیک و آب طالبى میخرى برام؟!بابامم که متوجه نگاهاى مامانم موقع غذا خوردنم شده بود،سیاست به خرج داد و عکس العمل نشون نداد!وقتى داداشم میخواست ریموت پارکینگ رو بزنه،بابام گفت هوسِ آب طالبى کردم!یهو همه نگاه ها برگشت سمتِ من و منم برگشتم سمتِ افق اما خنده م گرفت!:)))))

مامانم با نگرانى پرسید امروز چته تو؟!!!!!چرا انقد میخورى؟؟؟؟؟؟و من شرمنده و خجالت زده سر به زیر افکندم:|

خلاصه کیک تمشکى و آب طالبىِ بزرگ هم خوردم و خیالم راااااحت شد:)

جالب اینجاست که همه،هممممه ى چیزایى که من میخوردم رو میخوردن اما از من توقع نداشتن:|


+احساس میکنم گشنمه:(

  • ۹۵/۰۵/۲۳
  • مداد رنگی

نظرات (۱۰)

عمه خانم خیلی باحال گفتن :)))))
ولی بعضی وقتا منم همینجوری میشم همش گشنه ممممم :دی
بعضی وقتا هم نه سه روز کلا انگاری چیزی نمیخورم مامانم میگه من نمیدونم تو چطوری زنده ای...
پاسخ:
عمه خانوم عشقِ:)
گاهى وقتا یه تغییرِ کوچیک لازمِ اما دیروز گویا بدجورى آبروریزى بود:دى
  • رنگین^کمان
  • همیشه به تفریح وگردش ...
    .منم اینجوریم...بیرون اشتهام چندبرابرمیشه ..
    پاسخ:
    ممنون عزیزم:)
    البته من بیرون هم زیاد اهل خوردن نیستما،دیروز اما قد دیو غذا خوردم
    نوش جونت بشه
    به دلت چسبید
    الهی همیشه شاد باشی
    تنت سالم باشه
    کنار عزیزانت بهت خوش بگذره
    پاسخ:
    موچچچکرم تیییییلو:)))
    آره،خیلى لذت داشت!
    زنده باشى عزیزم
    آفرین
    آدم تو سن رشد تا میتونه باید بخوره تا وقتی  بزرگ میشه قوی بنیه باشه
    البته تناسب اندام با ورزش فراموش نشه.
    پاسخ:
    من الان تو سن رشدم ینى؟؟؟؟؟:|
    من قدّ یه مامان بزرگى سنّمه هاااا
  • سعید یگانه (جاوید)
  • نوش جان. گوارای وجود
    ولی امیدوارم که اون 30 تا مهمونتون سالم و بدون هیچ آمار مفقودی و نقص عضو رسیده باشن خونه شون :-)))
    پاسخ:
    ممنونم،سلامت باشید
    دیگه خون آشام که نیستم استاد،همه رو سالم فرستادم خونه هاشون:)))
    با عرض پوزش
    خوب همون ورزش ولی خوردن نه به این شدت .... خطر ناکه.
    موفق باشید. :)

    پاسخ:
    اصلا از این به بعد به همون فوتوسنتز ادامه میدم :)
  • در مسیر شدن
  • :/
    آره بخور نوش جونت ....یه لحظه دلم واسه معده ات سوخت :)
    چه معنی داره یه دخمل دل یه مادمازدِ گشنه ی چپ دست رو(که بنده باشم) ساعت 5:45 دقیقه صبح از حسرت بسوزونه
    من که این موقع شکمم به جایی بند نیس
    مهمونم داریم
    پامو نمیتونم از اتاق بذارم بیرون:(
    راستش اول خواستم فحشت بدم بعد گفتم چه کاریه متهم میشیم به N تا برچسب و اینا
    اما انصافا حقته یچیزایی بهت بگم
    با تشکر
    پاسخ:
    به جااااانِ خودم اولین بار تو زندگیم بود که اینجورى غذا خوردم وگرنه،من تقریبا با فوتوسنتز زنده ام:(
    حالا واقعا اون وقت صبح اشتها داشتى؟!:)))))
    من از همین تریبون بابت فشارى که متحمل شدى ازت عذر میخوام:)))
    وااااااااای عالی بود من با خط به خط پستت فقططططط خندیدم از ته دل خدایی دمت گرم من وبت خاموش دنبال میکنم ^-^
    پاسخ:
    خوشحالم که باعث خوشحالیت شدم
    از اینکه میخونى ممنونم
  • در مسیر شدن
  • با این تعریفایی که تو از نحوه ی خوردن کردی
    معلومه اشتها داشتم خُب
    ینی به خداااااا
    اصن از دیروز که این پست رو خوندم تا الان معده ام داره همه چی رو میبلعه میره جلوووووو
    کلی شیرینی خشک تنهایی خوردم+ یه بیسکوییت ساقه طلاییO_o + صبحانه کامل(نون بربری و ارده و عسل و ..) + ناهار نیز کامل با مخلفات
    الانم احساس ضعف دارم :/

    پاسخ:
    من از اون روز به بعد،بیشتر از روزى یک وعده غذاى کامل نخوردم
    ینى برگشتم به مدادرنگىِ درونم!
    نوش جونت باشه دختر،گوشت بشه به تنت
    نوش جونت عزیزم فقط شکم کشسانی داریااااااااااااا
    و جالترین بخش همین بود که گفتی بقیه هم همون چیزها رو میخورن اما خوردن تو به چشم میومد میدونی چرا اینطوریه چون اونا به نخوردن همیشگی ما عادت کردن
    پاسخ:
    :)))))
    البته حجم و حتى تنوع چیزایى که بقیه خوردن،بیشتر از من بوداااا:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">