جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

من از بچگى بلد نبودم دامن بپوشم.یعنى طریقه ى پوشیدنش را بلد بودم اما نشست و برخاست با آن پوشش را،نه!خوب یادم هست دفعات معدودى هم که اجازه دادند دامن تنم کنم،مادرم کلى سفارش مى کرد که چطور بشین و چطور بلند شو و با دامن حق ندارى از جایى بالا بروى و زانوهایت را هم بغل نکن و چنین نکن و چنان نکن!همیشه هم موقع برگشتن از مهمانى از دستم عصبانى بود که همه ى بایدها و نبایدهایى که یادم داده بود را فراموش کرده ام!و همین شد که من تا این سن،حتى یک دامن هم توى لباس هاى خانه ام نداشتم!

دو سه روز پیش یکى از دوستانِ خواهرم از پاکستان برایمان سوغاتى آورد.براى هر کداممان یک دامن و یک روسرىِ پاکستانى!بازىِ رنگ ها و طرح هاى سنتى و زیبایش،شگفت انگیز بود!من از تماشایشان جورى لذت بردم که دلم میخواست مثل لباس هاى مدرسه ام،توى تختِ خودم بخوابانمشان!

دیروز عصر،سپیده به همراه خانواده اش آمده بودند شمال و قبل از اینکه به هتل بروند،آمدند که بابت پذیرایى و امانت دارىِ دفعه ى قبل از مادرم تشکر کنند!من دامنِ قشنگِ پاکستانى ام را تنم کرده بودم و روسرىِ بلندِ رنگارنگش را هم پوشیده بودم و جلوى آینه تاب میخوردم و از خودم خوشم مى آمد که مادرم صدا زد که بیا پایین،سپیده آمده!

رژم را پررنگ تَر کردم و با احتیاط از پله ها سرازیر شدم!نزدیک در بودم که صداى مرد غریبه شنیدم.سرک کشیدم،پدر و برادرِ سپیده هم توى حیاط بودند.دستمال کاغذى را آرام روى لبم کشیدم و برگشتم بالا.یک پانچو روى لباس هایم پوشیدم و رفتم توى حیاط!سپیده،به قدمت و شکوهِ یک دوستىِ چندین ساله به آغوشم کشید و شاید ده بار مرا بوسید.تازه آنجا فهمیدم که چقدر دلتنگِ این بى ریایى و سادگى اش بودم!مادرِ فوق العاده مهربانى داشت که هرچه به زبان مى آورد،از چشم هایش همان مى تراوید!پدرش یک مرد شوخ طبع و دوست داشتنى بود!از همان مردهایى که حس میکنى پدر بودنشان را!برادرش را قبلا یکبار دیده بودم،سال هاى دور!

بابا به یک چاى دعوتشان کرد و آنها هم دعوتش را رد نکردند.

تا آمدم بشینم،یادِ خاطراتِ کودکى ام با دامن افتادم و تمام وجودم را استرس گرفت!آمدم توى اتاقم و یک شلوار تنم کردم!دامنم را تا منتهى الیهِ انگشتانِ پایم پایین کشیدم تا شلوارم پیدا نباشد!با احتیاط کنارِ سپیده نشستم و بعد از چند دقیقه،جو انقدر خودمانى شد که موقعیتم را فراموش کردم و توى مبل زاویه گرفتم و پاهایم را بغل کردم توى شکمم!یکهو سپیده با تعجب به من نگاه کرد و با صدایى که همه را متوجه مان کرد گفت:واااااى مداد،تو هم شلوار به این بلندى پوشیدى،هم دامن به این درااااازى؟!!!و همه را متوجهِ هیبتِ کولى وارِ من کرد:|

موقعِ خداحافظى،آرام توى گوشم گفت اگر یکروز برادرش از من خواستگارى کرد،حواسم باشد که مرا بخاطرِ خودم نمیخواهد،بلکه عاشقِ تیپم شده است!من هم یکجورى موهایش را کشیدم که تا عمر دارد اینجورى کسى را دست نیندازد!


+حالا نکنه واقعا فقط منو بخاطرِ تیپِ آس ام بخواد :)))))))))))

  • ۹۵/۰۶/۰۱
  • مداد رنگی

نظرات (۷)

:)))
منم هیچ وقت یاد نگرفتم درست دامن بپوشم!البته این مساله هم باعث دامن نپوشیدنم نشد :دیییی
پاسخ:
ممارستت قابل ستایشُِ:)))))
من جسارتش رو ندارم دیگه
کاش عکس دامن و روسریت رو میذاشتی مداد، شاید نظر منم در مورد لباسای پاکستانیا عوض میشد...
پاسخ:
ینى میگى دوس ندارى؟!!!!!!!!
مگه میشه الى؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حتما میذارم برات:)
سلام...حالا خواستگاری هم کنه که شوما خودتو میگیری خخخخ....مداد جالبه بااینکه زنانگی بالایی داری دامن نمیپوشی....
پاسخ:
سلام دختر،چطورى؟
نههههههه،سرم به سنگ خورده،چند ورق تحصیلاتمم تموم شد:))))
زنانگى بالایى دارم؟!!!واقعا اینجورى دربارم فکر میکنى؟!:)
خب واقعا بلد نیستم،نمیدونم چرا!
من هم برام عجیب بود مداد رنگی " بااینکه زنانگی بالایی داری دامن نمیپوشی"
 عجب نامردی کرد سپیده که اینجوری تابلو کرد خوب کاری کردی موهاشو کشیدی

پاهایم را بغل کردم توى شکمم منظورت اینه که پاهات رو میاری بالا و کف پاهاتو میذاری روی مبل؟
پاسخ:
من اصن نمیدونم از کجا احساس میکنین زنانگى بالایى دارم؟!:)))اگه واقعا اینطور باشه خوشحال میشمااااا
آره،دقیقا!زانو میزنم و کف پاهامو میذارم رو مبل
خوب است
انشاالله که یه شیرینی بیفتیم به خاطر تیپ آستان ....:))))))
پاسخ:
:)))))
نه،دیگه دلم باهاش صاف نیست!معلومِ منو بخاطر خودم نمیخواد،عاشقِ تیپم شده:))
  • مبهم الملوک
  • سلام :)

    در حالی که استرس دامن پوشیدن رو داشتی ولی دلت هم نمیومد  با شلوار عوضش کنی 
    من که عاشق تیپت شدم ^___^
    پاسخ:
    علیک سلام:)
    یادت باشه تمامى حقوقِ تولید و تکثیرِ این مُد،براى بنیان گذار محفوظ میباشد:)))))
    نوشته هات که اینو نشون میده پس خوشحال باش
    خب مدادرنگی جان تو هم با اون نشستنت !!
    پاسخ:
    ممنون از حسن نظرت

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">