جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰
پُست قبل را در بدترین شرایط روحى نوشتم.جورى که خیلى ها فکر کردند خودم دچار این بیمارى شده ام.که اى کاش واقعا اینطور بود!
حتما همه تان شنیده اید که آدمیزاد به اُمید زنده است!این روزها،بیشتر از هر زمانى باورش دارم.توى خانه ى ما،تنها کسانى که از حقیقتِ تلخِ آن سه حرفِ اختصارى سر در آوردند،من و سعید بودیم.شاید گریه هاى کودکانه ى این مردِ بزرگ بود که مرا از پا در آورد،نه فهمیدنِ معنىِ آن سه حرف!
روزهاى بسیار سختى را گذراندیم و فکر مى کردیم روزهاى سخت ترى در انتظارمان هستند!خودمان را رها کردیم و هروقت به هم رسیدیم،زدیم زیرِ هق هق و از سن و سال و قد و قواره مان خجالت نکشیدیم.
یکروز به خودم آمدم و دیدم قبل از وقوع واقعه،داریم خودمان را از پا در مى آوریم و هیچ کارى جز غصه خوردن براى عزیزِ دلمان انجام نمیدهیم.دست به کار شدم.از دروغ گفتن و خیال پردازى و تلقین کردن به سعید شروع کردم و کم کم حجمِ این فشار را از شانه هاى بى قرارِ مردانه اش کم کردم و وزن سنگینش را روى قلبِ صبورِ زنانه ام انداختم.تصمیم گرفتیم براى بیشتر داشتنِ عزیزترین موجودِ زندگى مان مقاومت کنیم.مبارزه کنیم.بجنگیم.هر مبارزه اى،آمادگى جسمى و روحىِ خاص خودش را میطلبد.در این مبارزه،باید روحِ بزرگى داشت.باید قلب صبورى داشت.باید،ماهیچه هاى قوى داشت حتى!تصمیم گرفتیم کوهنوردى کنیم.یک روز قبل از طلوع آفتاب،نان و پنیر و گردو برداشتیم و دوتایى زدیم به دلِ کوه هاى ماسوله!در مسیرِ مقاومتمان بغض کردیم،اشک ریختیم،نفس هاى عمییییییق کشیدیم و از کوه بالا رفتیم.هرچه بیشتر تلاش مى کردیم و بالاتر میرفتیم،آنچه پشت سر گذاشته بودیم،آسان تر و ریزتر به نظر میرسید!
بالا رفتیم،
بالا رفتیم،
و بالاخره به قله رسیدیم!هرچه در کوله پشتى مان داشتیم و قابل خوردن بود،خوردیم و سبک بار مسیرِ برگشت را در پیش گرفتیم.شاید باورش سخت باشد اما،احساس میکنم نیمه ى بیشترِ دردهایم را توى قله دفن کردم و برگشتم.در مسیرِ برگشت،احساس قدرت مى کردم.لبخند میزدم!پاهایم ثابت کرده بودند مرا از کوره راه ها و سنگلاخ ها هم عبور مى دهند!
و بگذریم از اینکه هردویمان به ارتفاع حساسیت دادیم و تمام بدنمان کهیر زد:|
امروز قلبم مالامال از اُمید و توکل است!ممنونم از همه ى دوستانى که در پیام هاى خصوصى و عمومى ابراز همدردى و امیدوارى کردند و حتى با راه کارهایشان روزنه ى امیدى برایم باز کردند!سپاسگزارم.




  • ۹۵/۰۶/۱۴
  • مداد رنگی

نظرات (۶)

  • پری از شیراز
  • خیلی خوشحالم که روحیت بهتره دوست عزیزم.
    پاسخ:
    ممنونم ازت دوست جدیدم
    کامنت پر از محبتت رو خوندم و بهم آرامش داد،اما اون زمان از نوشتن هر جوابى و ابراز هر حسى عاجز بودم،ببخش منُ
  • مستر نیمــا
  • امید داشتن همیشه باعث ایجاد یه راه و چراغ تو دل تاریکی میشه
    اگه امیدتو از دست بدی مسیرتو گم میکنی
    پس همیشه امیدوار باش :)
    پاسخ:
    بله،این روزا احساس بهترى دارم
    ممنونم مستر،چشم:)
    سلام....خوب کردی نوشتی ....سرکارخانم از تجربه اول کوهنوردیت هم بگو
    پاسخ:
    سلام دختر
    حتما بخاطر تو هم که شده مینویسمش:)
    خوشحالم هم وطن از اینکه شاد و مسروری
    به خدا امید داشته باش.
    دعا میکنم برادرتون سالم وسرحال تر بشه هرروز بهتر  از دیروز.
    پاسخ:
    ممنونم دوست عزیز
    مثل اینکه زیاد مفهوم نمینویسم اما،پدرم درگیرِ این بیمارى هستن
    ممنون میشم ازتون
    خدارو شکر خدارو شکر
    ان شائءالله به زودی با خبر معجزه ای که همه منتظرشیم ما رو بیش از پیش مسرور میکنی
    مدادرنگی عزیز ما  که همیشه تو حرفاش رنگ و بوی امید و امیدواری هستش بخواد پشت ما رو خالی کنه ما چیکار کنیم هان؟
    میگم قضیه اولین تجربه کوهنوردی چیه انووقت؟مگه اولین بار بود میرفتی؟
    پاسخ:
    انشالله از دعاى خیرِ دوستان
    من هنوزم ته دلم یه انرژىِ آرامش بخش هست که میگه نترس!
    آرومم دختر،ممنون:)
    اولین تجربه ى کوه نوردیم رو واسه فرح تعریف کرده بودم،دلش میخواست بنویسمش.حتما مینویسم شماها هم بخونین
    حالت خوبه مداد جان؟ 
    ایشالله رو به راه باشه اوضاع...
    پاسخ:
    خوبم عزیزم
    ممنون که یادم هستى:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">