جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

بعد از یک هفته خواهش و التماس و وعده و وعید،مادرم را راضى کرده بودم رضایت نامه را امضا کند.اولین بارى بود که میخواستم با گروه انجمن شعرمان به اُردو بروم،آنهم تنهایى!پیش دانشگاهى بودم گمانم!از شدت ذوق خوابم نمیبرد و ساعت پنج صبح حاضر و آماده،توى خانه رژه میرفتم تا پدرم بیدار شود و مرا برساند.شش و نیمِ صبح بود که به گروه پیوستم و از پدر خداحافظى کردم.لابلاى صحبت ها فهمیدم که قرار است شب را هم بیرون بگذرانیم و فرداى آن روز برگردیم:|عمرا دیگر خانواده ام به این یک قلم رضایت نمیدادند!انقدر غمگین بودم که خدا میداند!همین یکبار کافى بود که دیگر هرگز اجازه ندهند به اُردوهاى روزانه ى این تیم هم بروم!قدم زنان به سمت ایستگاه تاکسى میرفتم که چشمم به چند مینى بوس و تعداد زیادى دختر و پسر جوان افتاد.من هم که روابط عمومى ام فووول!!!رفتم جلو و از یکیشان پرسیدم که چه خبر است؟کجا میروید؟مقصدشان "کله قندى" بود!(از قله هاى ماسوله)پرسیدم کى برمیگردید؟گفتند عصر!موقعیت خیلى خوبى بود براى اینکه پیش خانواده ام ضایع نشوم!عزمم را جزم کردم و سوار مینى بوس شدم و با کفش هاى پاشنه بلند،رفتم براى فتحِ قله ى کله قندى!مینى بوس خواهران و برادران جدا بود اما وقتى به مقصد رسیدیم،هرکسى به بازوى یک نفر آویزان شد و چنان مختلط شدند که غریبى ام گرفت:(سرپرست گروه بیشتر از همه نگران کفش هاى پاشنه بلندِ من بود اما،مقدارى از مسیر را که طى کردیم،چنان با مهارتِ یک بزغاله از کوه بالا رفته بودم که خیالش راحت شد!پس از حدود پنج شش ساعت کوهپیمایى،به قله رسیدیم و بساط ناهار و هیزم و چاى و بازى فراهم شد.من،تمام مدت زیر یک درخت نشسته بودم و استرس اینرا داشتم که پس کى قرار است برگردیم؟؟؟؟و فکر مى کردم همینقدر هم مسیر برگشتمان طول میکشد و به شب میخوریم.موبایل هم آنتن نمیداد و نگرانیم دوبرابر شده بود!همچنان توى فکر و خیالاتِ خودم غرق بودم که یکهو متوجه شدم هرکسى به طرفى میدود و دخترها جیغ میزنند و پسرها هرکدام دنبال چوب و چاقو و یک چیزى براى حمله یا دفاع هستند!سر بلند کردم و دیدم آدم ها،مثل مورچه هایى که از ارتفاع سرازیر شده باشند،از کوه سرازیر شده اند و هر نفر یک چماق توى دستش دارد قدِّ یک تیرآهن!همچنان گیج و منگ به دور و برم نگاه مى کردم که یک نفر با تَشَر و غیض،چنگ انداخت توى بازویم و مرا کشید دنبال خودش!سرپرست گروه بود که از دست من،خونش میجوشید و بلند بلند داد میزد که مگر نمیبینى بومى ها به ما حمله کرده اند؟؟؟؟؟نمیبینى همه دارند فرار میکنند؟؟؟؟نمیبینى همه خونین و مالین هستند؟؟؟؟این کفش هاى لامصصصب را در بیاور!و خم شد که کفشم را در بیاورد که خودم را از دستش خلاص کردم و شروع کردم به گریه کردن و چنان از کوه پایین آمدم که هیچکس به گرد پایم نرسید!

یک دختر و پسر رفته بودند توى جنگل و نمیدانم چه غلطى کرده بودند که بومى ها دیدند و به غیرتشان برخورد و آمده بودند جواب آن بى ناموسى که توى محلشان اتفاق افتاده بود را بدهند!زنگ زده بودند پاسگاه و ماموران مینى بوس را توقیف کرده بودند.آن دختر و پسر فرار کرده بودند یا فراریشان داده بودند،نمیدانم.اما بومى ها میگفتند باید آن دو نفر را به ما تحویل بدهید وگرنه همه امشب توى پاسگاه میخوابید!من انننننقدر گریه کرده بودم که چشم هایم جایى را نمیدید!تصور اینکه به پدرم زنگ بزنم تا بیاید تعهد بدهد و مرا از پاسگاه ببرد،کمتر از مرگ نبود به نظرم!یکى از مردانِ بومى که هیبتِ بسیاااااار خشمگینى داشت،جلو آمد و به یکى از ماموران گفت این روسرى آبى کارى نکرده است.از وقتى آمد زیر یک درخت نشسته بود.بگذارید این برود،من ضمانتش را میکنم.و آقاى پلیس اجازه داد یک تاکسى از آژانس خبر کنند و مرا بفرستند بروم!آن لحظه دلم میخواست بپرم و دست هاى عرق کرده و خونین و مالینِ آن مردِ روستایى را ببوسم!مرا از بزرگ ترین مخمسه ى زندگیم تا به آن روز،نجات داده بود!همیشه دعا میکنم خداوند آبروى خودش و عزیزانش را حفظ کند که نگذاشت آبرویم جلوى خانواده ام بریزد!

نتیجه ى اخلاقى:هروقت در مخمسه اى گیر کردید،گریه کنید!

  • ۹۵/۰۶/۲۱
  • مداد رنگی

نظرات (۹)

عجب جفت ناقص العقل و چندشی :-|
پاسخ:
اصن دختره از همون اول که تو مینى بوس دیده بودمش به نظرم جالب نمیومد الى!پسره اصن نفهمیدم کدوم بود:/
وااااای چقدر وحشتناک بود واقعا
پاسخ:
خیییییییییلى
من حتى یک هزارم اون وحشتى که تو دلم بود تو اون لحظه رو،نتونستم قلم بزنم!
:))) نتیجه اخلاقی دوم هم اینکه: تو اردوهای مختلط به تنهایی زیر درخت بنشینید.
پاسخ:
البته قبل از من،اون دو نفرى که یه خاکى به سرشون کرده بودن هم قِصِر؟! در رفتنااااااا
تو نتیجه گیرى اخلاقیت لحاظش کن:)))))
آبغوره کیلویی چند؟ :)
پاسخ:
این آبغوره که من میگیرم چون از اععععماق دلم میاد و به شدت خالصِ،خیلى گرون در میاد:))
انجمن شعر از قبل برنامه هاشو اعلام نکردن تازه موقع رفتن میگن شب میمونیم به هرحال باید افراد کیسه خوابی چیزی بیارن دیگه بگذریم نتیجه گیری پایانی خیلی باحال بوود مدادرنگی  به نتیجه گیری که رسیدم نیشم باز شد
من نتیجه گیری پایانیم این بود که بعد از اینکه از کوه با سرعت جت اومدم پایین دیگه خودمو تو دهن گرگ قرار ندم و به همون گروه و مینی بوس نپیوندم و یک تاکسی دربستی چیزی بگیرم و به معنای واقعی کلمه متواری بشم

ماشاءالله مرده چندساعت اونجا گروه رو تحت نظر داشته که آمار تو رو داشته خدا خیرش بده در هر صورت آبرو تو خرید یه عده هم هستن که خشک و تر رو با هم میسوزونن و میگن چون با اینا بوده همشون مثه همن
تو هم که کلت بوی قرمه سبزی میده با این زندگی اکشنت الکی با یه عده ناشناس پامیشی میری کوهنوردی
بعد یه چیز دیگم بگم که یه وقت خدایی نکرده لال از دنیا نرم تو که از اول نیت کوهنوردی داشتی حالا چه با این گروه چه با یک گروه دیگه پس چرا کفش پاشنه بلند آخه؟؟>!!



پاسخ:
انجمن شعرمون اُردوى رسمى نداشت،یا اگه داشت به ندرت و تحت ضوابط سخت!این اُردوهایى که یکى دوبار در ماه میرفتن بیشتر حالت تفریحات دوستانه بود!بدون مجوز و چارچوبِ قانونى!و من غیر از نمایشگاه کتاب،تو هیچ اُردویى شرکت نکرده بودم و قوانین گروه رو بلد نبودم.قاعدتا از قبل برنامه ریزى شده بود و من بى اطلاع بودم!البته من مثل تو درس نگرفتم و بعد از اون تبدیل شدم به یکى از کوهیارانِ همون گروه کوهنوردى:)))اما هرهفته داداشم همراهم میومد،بلااستثناء!
کلا ماسوله ى قدیم،بافت سنتى و به شدت متعصبى داره که در بسیارى از مواقع حتى از عبور مینى بوس هاى مختلط جلوگیرى میکنن و اجازه ى ورود نمیدن!اون زمان که اینجورى بود!
من از اول که قرار نبود برم کوه،داشتم میرفتم اُردو،یه جاى تفریحى!بعد سرنوشت مسیرمُ تغییر داد:)))))
سلام مدادرنگی عزیز اینقدر صمیمی و راحت مینویسی که وقت خوندن غرق میشم خیلی نوشته هات دوست دارم و البته خانواده صمیمیت رو افتخار میدی دوستت باشم؟
پاسخ:
سلام دوستِ جدیدم:)
با کمال میل عزیزم،خیلى هم خوشحال میشم 
از اینکه راحت میتونى محبتت رو به دیگران القا کنى،تحسینت میکنم
  • مستر نیمــا
  • نتیجه گیری خیلی خوب بود
    پاسخ:
    نتیجه گیرى انشاهامم همیشه عالى بود:)))
    سلام....عزیزیمی...عاشق هیجانات زندگیتم....برای همه تعریف کردم
    پاسخ:
    سلام دختر،چطورى؟؟؟
    پاک آبروى منو تو خانواده بردى که!شاید پس فردا چشممون تو چشم هم افتاد!هى با انگشت منو به هم نشون میدن و میگن این همون شیرین عقلِ بوداااااااا:)))
    قسر!

    البته این کلمه معنی خوبی نداره
    سعی کن استفاده نکنی ازش
    قسر به حیوون ماده ای میگن که بندازنش طویله برای زاد و ولد و از دست نر فرار کنه
    اون وقت بهش میگن قسر در رفته
    پاسخ:
    وااااااااااااااى:)))))
    چقد زششششششت:)))))
    من همیشه میگم:)))))))
    ینى همه میدونن و فقط من نمیدونستم؟!یا هیشکى نمیدونه و فقط تو میدونى دختر؟؟؟؟؟؟؟
    چققققد ضایع:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">