جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

خبرهاى خوب:)

دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.
آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان.
من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا به مطب دکتر رسیدیم.سعید طاقت نداشت پیاده شود و میدانست اگر چیزى بشنود نمى تواند خوددار باشد و ترجیح داد توى ماشین منتظر بماند.قلبم توى حلقم آمد تا خانوم دکتر سونوها و عکس ها و اسکن ها و .... را دید و گفت خدا را شکر اندام هاى داخلى شکم(طحال،کبد،کلیه) درگیر نشده اند و سالمند و مغز هم کاملا سلامت است!و بیمار شما از آن دسته اى است که مقاومت بالایى داشته و مى شود بیمارى را در همین مرحله متوقف کرد!:)
کاش بودید و ما را توى مسیر برگشت میدید!
سعید که هیچوقت بیشتر از بشکن زدن با دو انگشت وسط و شصت بلد نبود،چنان پشت رُل قِر میداد که دست هرچى خردادیان را از پشت بسته بود!تا رسیدن به قزوین موزیک شاد گوش کردیم و رقصیدیم و چاى و میوه و تنقلات خوردیم:)شب شده بود و سعید که مقاومتش در برابره خواب از صفر هم کمتر است،کم کم انرژى اش افتاد و بابا که پسرش را خوب میشناخت دستپاچه شد.مدام صدا میزد "م"؛یک چیزى بگو سعید خوابید!"م"؛براى سعید چاى بریز!"م"؛آبمیوه باز کن برایش!
م؛
م؛
م؛
و من احساس کردم باید پدرم را از این استرس خلاص کنم.به سعید گفتم جایش را با من عوض کند و راحت بخوابد.
وقتى من نشستم پشت رُل،به دقیقه نکشید که خیال بابا راحت شد و سرش را گذاشت روى پاى مامان و خوابید.مامان هم خوابش برد.سعید هم گفت یکجورى رانندگى میکنى که آدم خوابش میبرد!من هم که هروقت کنار دست سعید مینشینم از بس تلاش میکنم که از رانندگى ام ایراد نگیرد که خودبخود تمام تنم مى لرزد.قربان آزادراه هاى وطنم هم بروم که مثل گورستان تاریک است!من ماندم و سه سرنشین عزیزتر از جان و جاده اى که حتى خط سفیدش را نمیدیدم!سرتان را درد نیاورم!به خانه که رسیدم چنان حالم بد بود که میخواستند مرا به بیمارستان ببرند.فشارم افتاده بود و زانوهایم مى لرزید!صبح زود با درد و تهوع و سرگیجه بیدار شدم و مرا به درمانگاه رساندند!فشارم کمتر از شیش بود و مرا فرستادند اتاق احیاء!تا شب بسترى بودم و چندتا آمپول و چند لیتر سِرُم نوش جان کردم:|
خلاصه خواستم بدانید عواقب رانندگى در شب فقط چندتا آمپول ناقابل است،نگران نباشید الکى،طورى نمى شود:))
  • ۹۵/۰۷/۱۲
  • مداد رنگی

نظرات (۹)

الهی بمیرم که هرچی از آمپول میترسی هی نوش جان میکنی آخه نیست خودم عاششق آمپولم {پینوکیوووووووووووووووووو}
مداد کاشکی میزدین اون گوشه کنارها و یک جایی برادرت نیم ساعت میخوابید حالش میومد سرجاش و رانندگی میکرد تو استرس خیلی شدیدی رو متحمل شدی
اما موضوع مهم و اصلی الان بابای دوست خوبمه خدارو شکر واقعا خدا رو شکر اتفاقا داشتم سوره یس رو میخوندم یادت افتادم تله پاتی رو میبینی تو رو خدا؟!گفتم برم از مدادرنگی بپرسم خونده یا نه؟! اصلا چرا هیچ خبری نمیده؟!
برو سجده شکر به جا بیار و ماشاءالله کان و لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم و ناس و فلق رو بخون و باباتو فوت کن میدونی که چشم عزیزان و حتی خود آدم هم خودشو میگیره
پاسخ:
ینى از هرررررچى بدت میاد،سرت میاد!مخصوصا آمپووووول:|
ممنونم عزیزِ دلم.کاش زودتر این خبرو بهتون داده بودم تا زودتر خوشحال میشدین:)
من به جادوى دعا ایمان دارم،و قطعا دعاى شما دوستاى خوبم بى تاثیر نبوده و بعد از اینهم حتما کمک میکنه به مقاومت پدرم
از ته دلم ممنونتم،و بابت دعاى خیرى که در حق پدرم کردى تا آخر عمر بهت مدیونم
در پناه خدا باشى همیشه دوست خوبم
  • صبا مهدوی
  • خدا را شکر.
    ان شا الله هر چه زودتر سلامتیشون را به طور کامل به دست بیارن.
    پاسخ:
    ممنون عزیزم
    انشالله از دعاى خیرِ شما دوستاى عزیز:)
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • الحمدلله.
    خوبه همه خواب بودن استرس برا چی؟
    پاسخ:
    من عینکى هستم و تو شب دید کافى ندارم و همچین عنر عنر میرونم!
    و اون شب انگار جاده میخواست منُ ببلعه:(
    ایشالا همیشه دلتون شاد و لبتون خندان و بدور از دغدغه‌ و استرس باشه...آمین.

    +
    ایشالا سایه پدر و مادرتون رو سر شما و آقا سعید داداشتون مستدام بمونه ...آمین.


    ++
    من همیشه وقتی مریض میشم خودم به دکتر میگم برام آمپول بنویس 
    حالا هر چقدرم که باشه میزنم برای اینکه خوب بشم :)
    ایشالا که بلا به دور و حالتون روز به روز خوب خوب :)

    پاسخ:
    چه دل پاکى دارى تو دختر:)
    چه دعاهاى قشنگى،ممنونم ازت:)
    البته من از بچگیم فوبیاى آمپول داشتم و نمیتونم به ترسم غلبه کنم!
    انشالله بلا از همه ى عزیزان دور باشه
    خواهش میکنم عزیزم وظیفم بود مدادرنگی آدمهایی مثل تو باید شاد باشن تا موج شادی و امید رو همه جا پخش کنن
    پاسخ:
    همه ى آدما باید شاد باشن!
    فقط اینجورى میشه خوب زندگى کرد و فرصت کوتاهش رو مغتنم شمرد!
    آره همه باید شاد باشن  ولیی بعضیا تو خودشون نگه میدارن و بعضیا مثل تو اونو پخش و پراکنده میکنن با شاد کردن امثال تو کار رو غلتک میفته
    پاسخ:
    چقدر روحیات منُ خوب شناختى!
    کاملا درستِ،هروقت حال من خوب باشه و شاد باشم تا شعاع چند کیلومترى،آدماى اطرافم حالِ خوبمُ میفهمن و انرژى میگیرن!حتى از پشت تلفن:)
  • پری از شیراز
  • خدا رو شکر.درنومیدی بسی امید است.مراقب خودت باش مهربون.
    پاسخ:
    چقدر عالى که تو یه جغرافیاى کاملا برعکس هم آدما میتونن به هم فکر کنن و از شادى هم شاد بشن:)
    خوشحالم که یادت بود
  • رنگین^کمان
  • سلام چه قدر خوشحالم حال پدرت خوبه خداروشکر...ان شالله همیشه تنتون سالم ودلتون شادباشه مدادرنگی عزیز...
    پاسخ:
    سلام رنگى رنگى جان
    ممنونم ازت دختر:)
    انشالله براى همه سلامتى و دلخوشى مقدر باشه
    خوبه
    خدا رو شکر
    چه خوبه آدما با خوش بودن دیگران خوش بشن 
    همممممم حال خوبیه.
    پاسخ:
    بله،این برمیگرده به وسعت قلبشون که جاى محبت براى دیگران هم داره
    ممنونم:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">