جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

شاید به نظرتان خیلى لوس باشد که برادرم به یک ماموریت تقریبا طولانى رفته و من دیشب تا خودِ صبح گریه کرده ام و قلبم را توى مشتم گرفته ام و الان چشم هایم و دماغم ورم کرده!

من باید هفته اى چندبار سهراب را ببینم و دست هایم را دور کمرش حلقه کنم و سرم را که فقط تا سینه اش میرسد ،بچسبانم به قلبش و صداى قشنگِ تپیدنش را گوش کنم تا آرام بگیرم!باید هفته اى چندبار سعید را ببینم و خیلى رسمى طور به هم دست بدهیم و وقتى خم مى شود که مرا ببوسد،از عمق جانم بغلش کنم تا عطرش بپیچد در رگ و پىِ دلتنگى ام.باید هر روز خواهرم را صدا بزنم،بى آنکه حتى کارى داشته باشم.باید هرروز صداى شلق شلق صندل هایش بپیچد توى فضاى خانه،باید صداى دویدن هایش از پله ها باشد که من آرام بگیرم.که خیالم راحت باشد.هر روز باید حواسم باشد که صداى مجرى هر یک دقیقه،ده بار عوض مى شود و آرام جانم نشسته پاى تلویزیون و از کانال ها بالا مى رود و پایین مى آید.باید از همینجا توى تخت،بلند داد بزنم و بگویم جاااااااانِ تو رو مُرده بودم پدر!و تنِ فردوسى را توى گور بلرزانم با این دستورِ زبان!مادرم؛قلبِ خانه!باید روزى هزااااار بار توى دست و پایش بپیچم و بى دلیل در یخچال را باز کنم و کابینت ها را بچرخم و از روى پایش رد شوم و جیغش را در بیاورم تا بفهمم زنده ام.تا بدانم همه چیز مرتب است!

من،آدمِ زنده ماندن و زندگى کردن توى غربت نیستم.من آدمِ دور شدن از عزیزانِ دلم نیستم.من،دور از این خانه و آدم هایش،مى میرم!

یعنى احساسى بالاتر از این پیدا مى شود که بتواند مرا از این نقطه از زندگى،بِکَند و با خودش ببرد؟!!!

  • ۹۵/۰۷/۲۶
  • مداد رنگی

نظرات (۹)

خدا حفظتون کنه برای هم...
پاسخ:
آمین
خدا عزیزانِ تو رو هم بهت ببخشِ الى
از بس که مهربونی عزیزم
پاسخ:
:)چه نظرِ امیدوارکننده اى
ممنون از حُسن نظرت
  • صبا مهدوی
  • اینجوری که تو نوشتی نه!
    .
    .
    .
    مرادت باید همولایتی باشه :)
    البته مراد مال نسرین بود الان میاد حسابم را میرسه :)
    پاسخ:
    قربون آدم چیز فهم!یک کلمه،"نه"!
    مختصر و مفید
    خب مراد داریم تا مراد،نسرین میدونه:))))
    ضمن اینکه من هم ولایتى دوس ندارم:|
    جالبه .. با اینهمه خانواده مداری ..مقوله ازدواج باید چیزی شبیه هشت خوان رستم باشد ؛) 
    همیشه شاد باشی ! در کشور خودت :)
    پاسخ:
    ینى وححححححشتناکِ این مقوله!
    زنده باشى،متقابلا:)
    مداد میگم منچستر دونفر منچستر نبووووود؟؟ :D
    اونوقت کی بود چندسال پیش عزمشو جزم کرده بود بره اروپا و کاراشو انجام داده بود ؟بابا تو که از اینجا تا جنوب هم بری دووم نمیاری به نظرم همون گزینه هم ولایتی که صبا مهدوی گفت بهترین حالت باشه

    پاسخ:
    حالا هى منو دست بنداز:)))
    من بودم:(هنوزم که بهش فکر میکنم،غصه میخورم از اینکه نشد!امااگه شده بود و رفته بودم،حتما همون هفته ى اول از غصه ى دورى میمردم!
    البته من از اونجایى که به شدددددددددت سرمایى هستم،نسبت به جنوب حس خوبى دارم و ممکنِ این احساس منو به اون سمت هدایت کنه:)

    محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
    عاشق این شعر سعدی هستم ،همیشه وقتی میخونمشون تصویر جدایی دو دوست از هم تو ذهنم تداعی میشه.
    اما بعد، خیلی خانواده دوست هستین ماشاالله😃، خانواده ما هم همینطوره، گاهی وقت ها از طرف فامیل شماتت میشیم، میگن از هم مستقل باید بشین و این حرف ها
    البته هستن افرادی که زیاد به این چیزا اهمییت نمیدن ، خودم همیشه بعد از رسیدن به مقصد به خونه زنگ میزنم، یه دوست داشتم،انگار نه انگار تازه دو روز بعد شاید اونم شاید به خونه زنگ میزد.
    پاسخ:
    قلبم مچاله شد از خوندنش:(
    بله،من به شدت دخترِ خونه ام!و دلبستگیم به خونواده م،همه ى زندگیم رو تحت شعاع قرار میده و میدونم که این خوب نیست
    خونواده ى منسجم،نعمت بزرگیه!بهتون تبریک میگم بابت داشتنش و امیدوارم همیشه دور هم جمع باشین و سایه ى خوشبختى از سرتون کم نشه
    راستش منم به استقلال و قدرت و عدم وابستگی یک سری از آدما غبطه میخورم اینکه اینقدر راحت از خانوادشون دل میکنن و میرن پی سرنوشت خودشون یه دختری رو میشناسم که اتفاقا تک دخترم بودو فرزند آخر  ولی بلافاصله با خواستگارش که اتفاقا اونم مال منچستر :D نه ببخشید اشتباه شد مال کالیفرنیا بود ازدواج کرد و رفت توی فرودگاه دریغ از یک قطره اشک یا ناراحتی و بغض راستش تو پوست خودش نمیگنجید پدر و مادرش پیر هم  بودن به نظرم اینجور آدما خیلی انعطاف پذیرتر از امثال من هستند و خیلی پیشرفت میکنند

    حالا یک سوال چرا همولایتی دوست نداری؟
    پاسخ:
    احساست رو کاملا درک مى کنم.فکر میکنم مستقل شدن یجور رها شدگىِ که باید اول از همه خودمون بخوایم بهش تن بدیم.من نتونستم تا الان!
    منم آدماى زیادى رو میشناسم که سالهاست خونوادشون رو ندیدن و اصلا هم غمگین نیستن

    جواب سوال:دوست دارم یخورده دور برم،و نمیتونم البته
    مراد :دی
    مرادِ من باید هم‌ولایتی‌م باشه
    پاسخ:
    حالا اگه غیر هم ولایتى هم بود سخت نگیر!
    مراد مرادِ دیگه:)
    سلام ...من همون دختر کامنت ماسکم.....وشما گیله گلی
    پاسخ:
    سلام دختر:)
    صد البته،من شاهدم که شما بسیااااار مستقلى
    اصن همونى هستى که ماسک گفت:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">