جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰
از وقتى یادم است پسردایى مادرم داشت پزشکى مى خواند و مادربزرگ مرحومم منتظر بود برگردد و از دست دکتر و درمانگاه راحتش کند!تخصصش را در آمریکا گرفت و همچنان در حال تحصیل است و اینجور که پیش مى رود به درد روزهاى پیرى و کورىِ من هم نخواهد خورد!
امشب خواهرم براى مساله اى به او پیام داد و بعد از طریق اسکایپ با هم در تماس شدند.مامان هم سلام و احوالپرسى گرمى با او کرد و من هم براى اینکه بى ادبى نکرده باشم سرم را بردم جلو و برایش دست تکان دادم.خیلى خوشحال شد و گفت اگر وقت دارم کمى حرف بزنیم.خب درست است که ما شاید سالى یکبار هم همدیگر را نبینیم اما در کل صمیمى هستیم و برخوردهایمان بسیار گرم است.شالم را روى سرم مرتب کردم و لپ تاپ را گذاشتم روى پایم و شروع به صحبت کردیم.گفت هرگز یادم نیست تو را جدى دیده باشم و اولین چیزى که با شنیدن اسمت به ذهنم مى رسد لبخند است!حالا یک مدادرنگى را تصور کنید که با شنیدن این حرف نیشش تا بناگوش باز شده و در پوست خود نمى گنجد!:)))من هم گفتم از وقتى یادم هست او داشته دکتر میشده و هنوز هم نشده که نشده!و طفلک کلى درباره ى بورد و فوق تخصص و الخ و دولخ برایم توضیح داد و اینکه همین الان هم کلى دکتر است براى خودش!گفتم بالاخره بجنب که پس فردا بچه ات مجبور نباشد توى همان کلاس اول به ارواح پدرش قسم بخورد!
کاملا جدى شد و پرسید به نظرت براى ازدواج من دیر شده است؟!و من توى همان حال و هواى فان گفتم بعله که دیر شده و یک نگاهى توى آینه به موهاى شقیقه ات بینداز که سفید شده.اصلا فکر نمى کردم حرفم را جدى بگیرد و ناراحت شود!خیلى رسمى و با حالتى که ردى از شوخى در آن پیدا نبود پرسید،یعنى اگر به تو پیشنهاد ازدواج بدهم رد میکنى؟!!!احتمالا مى توانید مرا توى آن موقعیت تصور کنید!اما تصورتان اشتباه است!چون من در مواقع خشم،استرس،تعجب،سردرگمى و ... فقط مى توانم بخندم و تنها واکنشم به این بى مقدمه گى این بود که بلند بلند بزنم زیر خنده و یک دییییییوانه ى کشدار تقدیمش کنم.در هرصورت نتوانستم جو را تغییر دهم و خنده روى لب هایم ماسید:|از من خواست مسخره بازى در نیاورم و درباره پیشنهادش خوب فکر کنم و شب بخیر گفت:| 
ساعت از دوازده و نیم گذشته و پلک هایم روى هم نمى آید!
مردها چه موجودات عجیبى هستند!حتى دکترهایشان هم رد داده اند:/
  • ۹۵/۰۸/۰۱
  • مداد رنگی

نظرات (۵)

:))) چه یهویی؟! اون وقت مث فیلما بهش نگفتی وای من غافلگیر شدم نمیدونم چی بگم!؟ :))
پاسخ:
نه،من عین شیرین عقلا فقط خندیدم:))))
احتمالا با خودش گفته دختره ذوق مرگ شد:)))))
حالا شکسته عشقی نخوره سر بزاره به بیابان های نوادا..:)
پاسخ:
چرا شکست بخوره؟!!!
پیرمرد نیست،که هست!
یخورده بدعنق و بداخلاق نیست،که هست!
اونوره دنیا نیست،که هست!
خب دیگه چه مرگمه؟:)))))
شوهر که همیشه گیر میاد مداد جان اگه نپرونیش :D
بیچاره چقدر احساس پیری کردش دلم براش سوخت مگه چندسالشه؟
بیا اینم  راه دور که قشنگ بری و خووووب معنی عدم وابستگی به خانواده رو بچشی  بای بای مدادجون
پاسخ:
بعععله:)))
گمونم 38-39 سالش باشه!
نمیخواد اونجا بمونه،ینى تا اونجا که ما خبر داریم بنا بود درسش که تموم شد برگرده!
حالا یجورى باى باى میکنه که انگار عقد کردیم:)))
مبروک انشاءالله!
پاسخ:
:/
سلام گل دختر...چقدر خندیدم ارواح پدرش قسم بخوره !عالی بود 
پاسخ:
سلام عزیزم
خوشحالم که دوس داشتى:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">