جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰

پیرمردها

پیرمرد اول:

توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد و آرام آرام آرااااام قدم برمیداشت و حدود هفتاد سال داشت!کسبه هرکدام مبلغى به او میدادند و همه از حضورش راضى بودند.من هم از صداى بى رمقِ تمبکش که چندان هم حرفه اى نمیزد،کیف مى کردم.شبیه صداى زندگى بود.شبیه کهنسالى!شبیه روزهاى دور!

سهم پیراشکى خودم را به او دادم و دست کردم توى جیبم،فقط یک اسکناس پنج هزارى داشتم.گذاشتم توى کاسه اش و برگشتم مغازه.هنوز قلبم آرام نبود.پانزده تومن دیگر هم برایش بردم و مغازه ام را نشانش دادم و گفتم از این به بعد یک روز در هفته به من سر بزن و خوشحالم کن.سرش را بلند کرد و با دقت به مسیرِ انگشتم نگاه کرد و بعد آهسته زیر لب دعایم کرد.شاید فکر کنید آرام شدم،اما نه!غرورم درد مى کند که پیرمردى توى آن سن غرورش را کف خیابان پهن کرده بود!


پیرمرد دوم:

امروز همراه سعید داشتیم از دهات برمیگشتیم که دیدیم یک پیرمرد نحیف با یک کیسه ى نایلونى تقریبا بزرگ توى دستش،تا وسط خیابان پیش آمده که بتواند یک تاکسى گیر بیاورد و سوار شود.بارانِ وحشتناکى مى بارید و به شدت خیس شده بود!گفتم نگهدار سوارش کنیم،یخ کرد طفلى!سوارش کردیم و مسیرش را پرسیدیم و یک جایى را گفت که نشنیده بودیم!چندکیلومتر رفتیم و رسیدیم به یک تابلوى آبى که گفت همین جاها پیاده مى شوم.گفتم میرسانیمت پدرجان.مسیر را نشانمان داد و رساندیمش دره خانه اش.یک خودروى سورن و یک 206 جلوى در پارک بود.پرسیدم مهمان دارى پدرجان؟!گفت پسرهایم اینجا هستند.و من و سعید توى دلمان چندتا فحش رکیک و آبدار نثار پسرهایش کردیم.طفلک حتى نمیتوانست پیاده شود و من دستش را گرفتم!چطور دلشان آمد تنها بیرون بفرستندش؟!

دلم از بى مهرىِ آدم ها مى گیرد!


نزدیک خانه ى پیرمرد دوم پارک بود!از لاستیک هایش علف درآمده بود و سقفش هم پر از علف هاى وحشى بود:)

کاش داستانش را میدانستم!




  • ۹۵/۰۸/۳۰
  • مداد رنگی

نظرات (۱۵)

:(
پاسخ:
:(
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • پیرمرد اول و پیرمرد دوم بماند
    عکس قشنگیه
    پاسخ:
     این عکس هم شبیه پیرمرداست
    سلام همسر من هم دقیقا مثل توئه دلسوز و نگران همه ولی چقدر میشه به دیگران کمک کرد تا جایی که وجدانمون آسوده به مگه میشه همه دنیا رو اصلاح کرد واقعا این دنیا به کجا ختم میشه
    پاسخ:
    پس همسر شما هم دچار دردهاى زیادى توى قلبش میشه و زندگى به چشمش تاریک میاد
    هرکدوم به اندازه اى که وجدانمون آروم بشه تلاش کنیم،شاید اوضاع بهتر شد
    به نظرم نباید قضاوت کرد
    پاسخ:
    البته،نباید قضاوت کرد
    ناخودآگاه بود
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
  • چقدر شبیه قصه هایی،
    کاش آدم های مث تو خیلی تو دنیا بود،
    عاشقتم.


    پاسخ:
    امیدوارم هرگز نظرت درباره م عوض نشه دختر
    منم دوسِت دارم دخترِ مهربون:)
    سلام عزیزم...توی رشت از همه چی گیاه میروید از گچ دیوار هم گیاه درمیاد از ورق کاغذ حتاهمه چی تمایل به سبزشدن داره ..خواب ندارم چرت میگم
    پاسخ:
    سلام دختر،چطورى؟
    اینو که راست میگى
    از لاستیکاى این ماشین هم علف در اومده بود
    سلام و درود بر بانوی گیلانی از دیار میرزا کوچک.

    سیستم تامین اجتماعی ما بسیار ضعیفه
    آخه چرا یه پیرمرد با این وضع باید زندگی کنه.
    وای دل ناگرون میشم برای جوونای امروز که اکثرا  بیکارن وقتی پیر بشن تکلیف بیمه و سلامت اونا چی میشه؟؟
    پاسخ:
    سلام آقا مهرداد
    واقعا تاسف برانگیزه اینهمه احتیاج و فقر،و در برابرش کمک به نیازمنداى کشوراى دیگه!
    این روزا خیلى به چشمم میان،آدمایى که فقط زنده ان
    سلام.
    بالاخره تمام شد. آرشیوت رو میگم. شانس اوردم که از بلاگفا مهاجرت کردی و گرنه تا بیام ارشیو چندساله ات را هم در انجا بخوانم احتمالا دختر و پسرم باید میرفتن یه مامان اجاره میکردن عجالتا. 
    قشنگ مینویسی. بعضی از تعابیرت رو خیلی دوست داشتم و کلی باهاشون لبخند شدم.
    متشکرم به خاطر خاطرات قشنگ و قشنگ خاطره گویی ات.

    پاسخ:
    سلام:)
    چه عالى!
    خوشحالم که برات جذاب بود
    منم ممنونم از توجه و وقتى که گذاشتى عزیزم:)
    فقط نگران شدم که چرا مدت زیادیه آپدیت نکردی. ان شاالله که خیر باشه و سرت به خوشی و سلامتی گرم باشه.
    پاسخ:
    البته درگیرى هاى ذهنیم زیاد شده اما جاى نگرانى نیست
    ممنونم از دلواپسیت:)
  • بنتُ الهدی
  • کجاااایی مداد جون؟؟نگران شدیم !
    پاسخ:
    سلام ریحان بانو:)
    خوبى عزیزم؟
    هستم دختر،خوبم
    ممنون که نگرانمى:)همه چى روبراهه
    میام،انشالله با خبراى خوب
    هممممم
    خبرای خوب مشکوکه😁
    درحال کشیدن دست بر محاسن و تفکر عمیق.
    خیلی هم خوب.😃
    پاسخ:
    بعد میگن خانوما کنجکاون:))))))
    نمیدونم،یکى از دلایلى که نمینویسم اینه که اگه این روزا رو قلم بزنم حتما خالى از قضاوت نیست.
    دلم نمیخواد تحلیل بشم
    دلم نمیخواد سوءتفاهم ایجاد کنم
    یه سردرگمىِ تاریک که براى هر دخترى اتفاق میفته و براش سخته مصلحت اندیشى کنه
    دخملی اسم این دوران رو نذار سردرگمی تاریک. مواظب قدرت واژه ها باش. امیدوارم بهترینها برات رقم بخوره
    پاسخ:
    ممنون که یادم انداختى گلم.خودمم بهش معتقدم.
    ممنونم ازت
    امیدوارم حالتون خوب باشه....
    پاسخ:
    ممنون از احوالپرسیتون:)
    عید شما هم مبارک
    همیشه شآد باشید....
    پاسخ:
    زنده باشید دوست خوبم
    وقتی که من در ابتدا نظر دادم، بر روی گزینه «اطلاع از من زمانی که نظرات جدید اضافه شده است» را کلیک کرده و در حال حاضر
    هر بار یک نظر اضافه شده من چهار ایمیل با
    همان نظر آیا راهی وجود دارد که بتوانید مردم را از این سرویس حذف کنید؟
    متشکرم!
    پاسخ:
    من اصلا سر در نمیارم والله:|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">