جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

شهریور سال گذشته به یه جشن سیسمونى دعوت شدیم و من اون روز به شدت پرانرژى و سرحال بودم.

یه خونه ى ویلایى که از وقتى یادمِ برام خاطرات خوبى رو رقم زده.مهمونى زنونه بود و من تا اونجا که میشد آتیش سوزونده بودم و خودِ خودِ خودم بودم.

تو اون شلوغى صداى زنگ در اومد و هرچى دکمه ى آیفون رو زدم،در باز نشد!(قسمت رو میبینى؟؟؟؟:)))

زن دایىِ مامان و یه خانوم شیک و محترمى که الان مادرشوهرم هستن،اصراااار که خودت برو درو واکن.منم رفتم.

درو که وا کردم،یه آقاى قدبلندِ خیلى خوش پوش و خوش قیافه به ماشینش تکیه داده بود و اومد نزدیک و با دست پاچگى پرسید ببخشید مامانم اینجا هستن؟!!!!

صداش دقیییییقا همونى بود که میتونستم ساعت ها بهش گوش کنم و خسته نشم!از اون صداهاى خش دارى که انگار همون لحظه از خواب بیدار شدن!

منم لب و لوچه ور کشیدم و گفتم علیک سلام!والله اینجا یه عالمه مامان هست،کدومش مالِ شماست؟؟؟؟؟

و اینگونه بود که اون آقاى محترم احساس کرد دلش میخواد این دختره زبون دراز رو برداره واسه خودش:))))

البته تعاریف مامانش و زن دایى و دختردایى هاى مامانم که باهاشون نسبت فامیلى دارن هم خیلى خیلى در ریشه دار شدنِ اون احساس تاثیر گذاشت و به این اتفاق کمک کرد!

تقریبا دو سه هفته بعد بود که تماس گرفتن و از مامانم اجازه گرفتن بیان خونه مون.از اونجایى که خونواده ى خیلى سرشناسى بودن و پدر و مادرم خیلى خوب میشناختنشون مانعى براى اومدنش نبود.بعد از اونهم از مامان اجازه گرفتن که ما یه مدت کوتاه تلفنى در تماس باشیم تا با هم آشنا بشیم و بعد نظرمون رو بگیم.همون اوایل منو به یه بازى دعوت کرد که گاهى باهاش سرگرم بشم.Quiz of kings:))))

و چه آبرویى که از من نرفت:))))

یکبار هم نشد که ازش ببرم:))))

با اینکه قرار بود تلفنى با هم آشنا بشیم،اما از اونجایى که من خیلى خیلى خیلى دلبر هستم،هر دو سه هفته یبار اومد شمال و یکى دو روز موند و رفت!و انقدر اومد و رفت و اومد و رفت که بالاخره به مراد دلش رسید!

(قابل توجه شباهنگ!اینجورى به مراد میرسن،نه اونجور که تو نشستى و دست رو دست گذاشتى:)))

اوایل خیلى استرس داشتم و دورى راه نگرانم مى کرد و دو سه بار هم خیلى جدى جواب رد دادم.

اما از اونجایى که وقتى یه مرد تصمیم میگیره زندگیش رو و عشقش رو با زن مورد علاقه ش تقسیم کنه،به هرکارى تن میده،ایشون هم تمام موانع رو از سر راه برداشت!

بزرگترین و قابل احترام ترین گذشتى که بخاطره من انجام داد این بود که دلواپسى من براى بابا رو درک کرد و با تمام مشغله هاى کارى که داره،پذیرفت که شمال زندگى کنیم و تعهدش رو قبل از عقد بهم ثابت کرد! 

از خاطرات فان نامزدى هم حتما براتون مینویسم:))

دعاى خوشبختى یادتون نره لطفا:)

  • ۹۶/۰۳/۱۵
  • مداد رنگی

نظرات (۱۴)

سلام عزیزم الهیییی خیلی جالب و شیرین بود ممنونم که از نحوه اشناییتون نوشتی انشالا خوشبخت بشین عزیزم واقعا با قسمت نمیشه جنگید راسی از خصوصیات اخلاقیت من چیزی نمیدونم مگه دختر شیطون و شوخی هستی :)))
پاسخ:
سلام دختر شمالى:)
خواهش مى کنم عزیزم
بله،تا اندازه اى میشه گفت پرانرژى و شاد و شنگولم:)
عزیزمممم خوشبخت بشی انشاءالله
پاسخ:
ممنووووونم دختر:)
:)))))))))))))))))))))))))))))) عالی بود
خوشبخت بمونین ایشششششششششششالا
پاسخ:
بالاخره خواستم بدونى چى به چیه هاااا:))
ممنون عزیزم،زنده باشى
چه شیرین
مبارک باشه، مبارک باشه
آرزوی خوشبختی

پاسخ:
ممنونم :)
انشالله روزىِ همه ى مجردا
با سلام و عرض خسته نباشید و ضمن آرزوی خوشبختی و خوشحالی و هرچی که توش خوش هست برای شما و همسر عزیزتون 
بفرما شباهنگ 
حالا به زبون درازیه من گیر بدههههههه
ببین چجوری با زبونش مراد تور کردددددد
ببییییییین
ببیییییییییین
دیدیییییییییییی




سپاس از شما مدادرنگی عزیز برای در اختیار گذاشتن تیریبون خویش خدمت بنده :دی
پاسخ:
سلام راضیه ى عزیز
ممنونم از آرزوى خوبت
بله،این تریبون در اختیاره شماست تا هرچند نفرو که خواستین به راه راست هدایت کنین:)))))

خوشحالم از آشنایی باهاتون :دی

مدادرنگی جونمممممم 
این نسرین (آیکون نگاه خیره و چپ چپ بهش) به زبون درااااااز و شیریننننننه من گیر میده 
میگه بیچاره شوهرت :///

نقل و نباته که از زبان من فِشانده میشهههههه :دی

نصیحتش کن :|
پاسخ:
منم از حضورت خوشحالم عزیزم:)
اصن روایت داریم زنى که شیرین زبون و زبون دراز نباشه،اصن زن نیست:))))))))
ای جانم. چه با درک. ایشالا لحظه خاتون پر از شادی.
به جمع دخترای متاهل شیطون خوش اومدی :))
پاسخ:
وااااااااى شادان
من هنوز احساس تاهل ندارم چرا؟!
تقریبا میشه گفت خیلى وقتا فراموش مى کنم شوهر کردم:))))
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • آرزوی خوشبختی
    پاسخ:
    سپاسگزارم:)
    مداد جان ما منتظریم بیای از شیرین زبونی های بچه ات بنویسی خاطرات فان نامزدی چیه :دی

    +ان شا الله آسمون دلت همیشه همینطور رنگین کمونی باشه و زندگی به مراد دلت :)
    پاسخ:
    بچچچچچچچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟:)))
    گفتم بیش فعالم اما نه دیگه در این حد:)))
    زنده باشى عزیزم
    منم برات بهترین آرزوها رو دارم عزیزم
    الهی خوشبخت بشی مادر بوووووووووس میگن دعای روزه داری که که خیلی گشنه هست و هوس چیزهای خوشمزه کرده  مستجابه نه؟



    این پست هم مرتبط با ازدواجت بود یا نه؟

    http://medadrangi65.blog.ir/1395/07/13/%DA%86%D9%85%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87%D8%8C%D8%AE%D9%85%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87%D8%8C%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87
    پاسخ:
    زنده باشى عزیزم:)
    بله،بله!قطعا در این وضعیت رقت انگیز که تشریح کردى،دروازه هاى آسمان براى اجابت دعا گشوده میشن:))))
    دقیقا:)))انتخاب سختى بود!
  • بنتُ الهدی
  • واایی عالی بود :))
    پاسخ:
    ممنون دختر:)
    ای جانم. دخترک کوچولوی وجودت زیادی حالش خوبه خدارو شکر. 
    پاسخ:
    من دخترک کوچولوى وجودم رو از خودم بیشتر دوس دارم:)
  • باران ( واران ) ...
  • سلام مداد رنگی عزیز🌹
    این متن رو که خوندممم خیلیییییی خیلییییی خوشحال شدم .
    خیلی خیلی مبارک عروس خوشگله❤
    ایشالا خوشبخت بشی نازنین بانوی دوست داشتنی 😙💞

    بعد از مدتها تونستم آدرستو پیدا کنم ببخشید اینمدت نبودم.
    آدرستون رو گم کرده بودم.
    بازم مبارکه 🌹💐🌸🌼


    پاسخ:
    سلام عزیزم:)
    خیلى خوش اومدى
    ممنون از تبریکِ سرحال و جون دارت:)
    خیلى انرژى گرفتم
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
  • چقدر خوووووب.
    انشالله که خوشبخت باشی عزیزم.


    پاسخ:
    ممنونم بااااااانو:)
    انشالله تو هم خوشبخت باشى عزیزه دلم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">