جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

از وقتى یادمِ عاشق شیراز بودم

این شهر بهم آرامش میده،

انگار تاریخش در من تنیده شده و از ازل بنا بوده سرنوشتم به اسمش گره بخوره!

اومدیم شیراز

از حالا دلم براى بابا تنگ شده

دلم براى مامان تنگ شده

دلم واسه هواى خونه ى پدرى تنگ شده

باورم نمیشه به کسى حق دادن که منو از اون خونه ى عزیز دور کنه

سهراب اینجاست و اومد استقبالمون

همینکه اینجاست،انگار یه تیکه از خونه رو با خودم دارم و این بهم قوت قلب میده

باباى احسان،برعکسِ پسرش،اهل شعر و کتاب و کتاب و کتابِ

استادِ تاریخِ و حتى کلامش انقدر اصیل و صادقِ که خیلى زود آغوشِ پدرانه ش رو  پذیرفتم

تولدم،با اینکه هنوز عروسش نبودم یه کتابِ حافظِ نفیس برام هدیه فرستاد و امشب،دو جلد بوستان و گلستان سعدى:)

این رفتار و آداب،بهم احساس دوست داشته شدن میده

دلم میخواد به خونواده ى جدیدم یه دنیا محبت بدم و براشون همون دخترى باشم که هیچوقت نداشتن

پیداست دلم گرفته،نه؟!

فردا میریم باغى رو که واسه عروسى رزرو کردن ببینم و اگه خوشم نیومد،جاهاى دیگه رو هم نشونم بدن

خب من اگه از این اخلاقا داشتم که از اول نمیگفتم خودتون صاحب اختیارین!

البته اینم میدونم که احسان خیلى خیلى خیلى وسواسى تر از هرکسى این مسئولیت رو به عهده گرفته و قطعا انتخابش رو میپسندم


پ ن:من مى خوام برم خونه مون:(

  • ۹۶/۰۴/۲۷
  • مداد رنگی

نظرات (۱)

  • بنتُ الهدی
  • خداروشکر هزاربار بابت این که عروس دوست داشتنی ای هستی براشون :)
    چقدر توصبفاتت شبیه پدرشوهر من بود !
    قراره شیراز رندگی کنین ؟

    پاسخ:
    خودمم از خدا ممنونم که مهرم رو به دلشون انداخت
    نکنه جارى باشیم:)))))))
    نه،من نمیتونم دور از خونواده م باشم.تو شهر خودمون زندگى مى کنیم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">