جعبه مداد رنگی

  • ۱
  • ۰
دیروز،یجورایى اولین صبح زندگیم رو تو خونه ى پدرشوهرم شروع کردم.ساعت 6:30صبح گوشى همسر به صدا در اومد و به هرجون کندنى بود منم بیدار شدم که مثلا خودى نشون بدم(دلم میخواست گوشى رو با گوشت کوب له کنم)
گیج و منگ رفتم پایین تا زیر کترى رو روشن کنم و فوووووق فوقش دوتا تخم مرغ بزنم واسه همسر!(واقعا با تصور دیگه اى با یه شیرازى سر سفره عقد نشستم،آخه 6:30 صبح؟؟؟؟؟؟؟)که چشمم به جمال مادرشوهرجان روشن شد!چاى حاضر بود و عطر نون تازه همه جا رو پر کرده بود!یه سبد کوچولو سبزى روى میز بود و یه چیزى شبیه خاگینه ى خودمون اما طلایى تر،که حتى نپرسیدم این چیه:/مثل برق هم داشت قارچ خورد مى کرد که با از خودگذشتگى گفتم اینکارو میذاشتین بعدا من انجام میدادم:)که با تعجب بهم نگاه کرد و گفت اینو واسه صبحانه ى احسان خورد مى کنم،و یجورى به من نگاه کرد که انگار از مریخ اومدم:|بعدا فرمودند آقازاده هرروز حتما املت قارچ میخورن واسه صبحانه!گفتم من نمیدونستم واقعا!فرمودن خب کم کم قلقش میاد دستت:|
جاااااااااان؟؟؟؟؟؟؟
میاد دستم؟؟؟؟؟؟؟؟
احسان اومد و یکراست رفت در یخچالُ باز کرد و یه لیوان(شما بشنوین یه پارچ)آب هویج برداشت و سر کشید و بعد نشست رو صندلى و با یه لبخندى که انگار از سر تقصیرات من گذشته گفت:الان که کسى ازت توقع نداره همه ى عادت هاى غذایى منو بدونى عزیزم!همچین خرامان رفتم کنارش و با یه لبخندِ به همین خیال باش،یجورى که مادرشوهرجان بو هم نبره که چى به شازده ش گفتم،بهش گفتم این سنگا رو باید روز خواستگارى وا میکندى جینگرم،تا بگم شرمندتم:))))خلاصه صبحانه رو مفصل تر از ناهار خونه ى ما و در جوار پدرشوهر و مادرشوهر عزیز برگزار کردیم و همسر راهى شرکت شد.و من منتظر بودم مادرشوهرجان اجازه ى مرخصى بده که من برگردم بالا و فریضه ى واجب خواب دم صبح رو بجا بیارم!اماااا،در کمال ناباورى و ناداورى،فرمودن حاضرشو بریم پیاده روى:|
با خودم گفتم روز اولى بیا و دلشون رو نشکون و عروس خوبى باش.پیاده روى عالى بود!و واقعا بهم چسبید!
موقع برگشتن تماااااامِ وجودم بهم التماس مى کرد که دیگه بالشت پر قو نمیخوام،سرتُ بذار رو سنگِ آسفالت،اما تو رو خدا زودتر!!!!!
وقتى رسیدیم خونه،قبل از اینکه دهن باز کنم،مادرشوهرجان فرمودن تا تو دوش میگیرى،منم دوش گرفتم و چاى تازه دم درست کردم.بشینیم گپ بزنیم و چاى بخوریم.
:|
اصن کارى به هیچى ندارم،اما چایى رو که دیگه دو ساعت پیش دم کردى،تازه دمِ دیگه!دوباره چرا میخواى دم کنى؟!:|خود آزارن مردم:|
زیر دوش چشام باز نمیموند!
اومدم پایین چایى هم خوردم و میوه هم خوردم و تخم بوداده ى انواع صیفى جات هم شکستم و ... تازه اول ماجرا شروع شد!!!
سریال هاى ماهواره!
انوااااااع و اقسام سریال هاى ترکى و هندى و الخ و دولخ!
سرتون رو درد نیارم،تا ظهر که احسان برگرده و ناهار بخوریم و خرما و ارده ى بعد از ناهارش رو بخوره و دویست و پنجاه تا تلفن جواب بده و اندازه ى یه سررسید حساب کتاب انجام بده و هزارتا فاکتور جابجا کنه و ساعت بشه 4 عصر،چشماى من شده بود قدّ یه ارزن!دیگه باز نمیموند!
قبل از اینکه برسم به اتاق احسان،روى پله ها چشامُ بستم و دستمُ گرفت و منو رسوند به تخت و قبل از اینکه سرم به بالشت برسه خوابم برد!حدود ساعت 7:30 عصر بود که با صداى دکمه هاى کیبورد بیدار شدم و دیدم احسان غرق حساب کتابِ و دوباره اومدم بخوابم که دیدم از پایین سروصدا میاد!مهمون داشتن:|و من تا اون موقع خواب بودم!
و همسر عاقلم واسه اینکه همه ى نگاه هاى متعجب سمت من نباشه،از اتاق نرفته بود بیرون تا کسى نفهمه چه عروسِ خوابالوى خوابالوى خوابالویى نسیبِ خانواده شده:)))))
امروزم داستان دیروز در حال تکراره با این تفاوت که مسیر پیاده روى رو کوتاه انتخاب کردیم و الان نشستم تو حیاط،زیر سایه ى درخت انگور و پدرشوهرجان رو تماشا مى کنم که به باغچه و درختا آب میده:)
تقدیم به شما:)


  • ۹۶/۰۴/۲۸
  • مداد رنگی

نظرات (۱۴)

  • بنتُ الهدی
  • وااای عالی بود .. تاازه بعد عروسی یسری ویژگی تازه در همسر می یابی که نه تنها در زملن خاستگاری نمیدونستی، بلکه در دوران عقد هم رو نشده بود :)))
    خب .. پس مادرشوهرت حسابی سرحال و پایه س ! مادرشوهر منم ی چندباری گفت صبح بریم پارک ولی من پیچوندم چون میدونستم هدفش حرف کشیدن از منه :)) ولی خب اگر همچین مادرشوهری مداری پایه ش باش به خودتم خوش میگذره
    پاسخ:
    از دیروز تا الان هربار که با همسرم تنها بودم،نیشگونش گرفتم و گفتم به تک تک اخلاقاى گند دیگه ت اعتراف کن تا گوشتت نیومد تو دستم:)))))طفلک تا به من میرسه راهشُ کج میکنه:)))))))
    من اصلا دل ندارم بهشون نه بگم،خیلى مهربونن،با اون لهجه ى قشنگشون :)
    در عوض از دماغ پسرشون در میارم:)))))
    :))))) من با اینکه چند شب پشت سر هم بی‌خوابی کشیدم تو دوران تحصیلم، ولی در کل خوابم به هم بخوره اخلاقم میشه عینهو... :دی دیگه شوهر و مادرشوهر و اینا حالیم نمیشه و :))) خدا نیاره اون روزو کسی خوابمو خط خطی کنه
    پاسخ:
    منم الان دقیقا اخلاقم در حد همون سه تا نقطه س!
    الانم منتظرم پسرشون بیاد پاچه ش رو بگیرم:))))))
    واقعا نباید خواب کسى رو تحت تاثیر شرایط گذاشت،ناااامردیه:(((
  • صبا مهدوی
  • بعد اسم شیرازیا بد در رفته..
    شاید هم هوای شیراز بهت ساخته :)
    پاسخ:
    چشمشون نزنم،وااااااقعا خستگى ناپذیرن هزارماشالله
    هواى شیراز فقط میطلبه که بخوابى
    البته من تو شمالم همین بودماااا:))))
    بسیار هم عالی
    زودتر با همسر گرامی برگردین شمال...تا شیرازی نشدین.:)
    در پناه خدا باشین.


    پاسخ:
    من رسما دارم از کم خوابى تلف میشم
    از همین تریبون شهادت میدم شیرازى هاى عزیز بسیاااااااار فعال و پرانرژى و خستگى ناپذیر هستن
    ماشالو:)))
    عامو ولمون کن بزار بخوابیم
    پاسخ:
    :))))))
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
  • سلام مریم جووووون.
    خوبی؟؟؟/

    خیلی وقته ازت خبر ندارم مبارک باشه ازدواجت.
    شمال کجااا شیراز کجا؟؟؟؟
    عروس شیزاز شدی حالا؟

    الهی که خوشبخت باشی.
    برم بقیه پست هات رو بخونم بینم چیزی از عروسیت نوشتی؟‌اگه ننوشتی بیام بپرسم.
    پاسخ:
    سلام عزیزم:)
    چه عجب از اینورا بااااانو!
    ممنونم گلم
    بالاخره قسمت من هم این بوده که با حضرت حافظ خویشاوندى کنم:)
    خوشحالم که گاهى سر میزنى دختر
    واااااای نمیری مدادرنگی غششش کردم ازخنده :))))))

    منتظربودم پست جدید بذاری وای خط به خطش میخونم عاااااالی بود بازم برامون بنویس لطفا عزیزم :)
    پاسخ:
    خوشحالم که دوس داشتى عزیزم:)))
    پست جدید هم گذاشتم،اطاعت امر:)
    پست نصفه خوندم نظر دادم بعد رفتم ادامه اش خوندم خیلی باحالی :))) 

    چه گل قشنگی :)ممنون عزیزم 
    پاسخ:
    قابل شما رو نداره عزیزم:)
    نمیدونم اسمش چیه اما باغچه ى خونه ى مادرشوهرم پره از اینا
    ازخصوصیات اخلاقیت برامون بگو :) 

    مگه چققققد میخوابی ؟من فقط بعدازظهرنخوابم تا شب کسل و سردرد میشم صبح ها بخوام سرحال بیدارمیشم 
    پاسخ:
    خصوصیات اخلاقیم؟!!!!مهم ترین هاش اینه که صبور و سازگارم!
    من به خواب عصر عادت ندارم اما شبا که دیر بخوابم دوس ندارم صبح زود بیدار بشم!در پاره اى از مواقع اتفاق افتاده که تا ظهر خوابیدم و خیییلى هم خوش گذشته:)))
    میگم خب بخواب چرا خودتو زجر میدی عزیزم منم مث خودت خوابالوام اصن شمالی ها کسل و خوش خوابن منم شمالیم :))))

    مگه زشته خونه مادرشوهر مثلا بگی من 1ساعت برم بخوابم یا یه چرتی بزنم ؟؟نه جدی من باشم راحت میگم اما نه راس میگی زشته :))))
    پاسخ:
    الان من دقیقا باید به تو چى بگم؟!:))))
    خودت میپرسى،خودت میزنى،خودتم جواب میدى:))))
    راسی مدادرنگی قراربود برامون انواع غذاهای شمالی درس کنی با دستورش الان تازه شیرازی هم اضافه شد میشه هرچی بلدی دستورش بذاری مثلا همین املت قارچ چجوری درس کردن مادرشوهرت ؟؟اسمتو نمیدونم کاش اسم کوچیکت میگفتی با اینکه خیلیییییی وقته یه سال یابیشتره که میخونمت .
    پاسخ:
    من مریم هستم:)
    غذاهاى شمالى رو برات میذارم عزیزم،چشم:)یکى یکى بپرس منم تو کامنت دستورشُ میذارم مثلا:))
    از غذاهاى شیرازى هم فقط سالادشیرازى رو بلدم:))))))))
    حتما یه سرى غذاها که مادرشوهرم یادم داد رو براتون مى نویسم تو پست هاى بعد
    چه عروس مثبتی هستی تو.  من بودم همون اول صبح زود بلند نمیشدم.  چه کاریه.  
    پاسخ:
    من روحیه ى سازگاریم خیلى بالاست!انقدر که ممکنِ از خودم رد بشم و این اصلا خوب نیست!
    :)))))))
    پاسخ:
    تییییییلو،دلم برات تنگ شده بود:)
    خیلی خوب بود ممنون
    پاسخ:
    قابلى نداشت

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">