جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

هفته اى که گذشت،دااااائم به سفر بودیم!البته نه از اون سفرهایى که دلتون بخوادهااا،نه!

حدود ساعت دوازده شب چهارشنبه بود که به همسر زنگ زدن که فلان ناظر نمونه ى سنگ نماى فلان پروژه رو تایید نکرده!همسر یهویى تصمیم گرفت خودش حضورا بره اصفهان و مستقیما از کارخونه سنگ خریدارى کنه و بارنامه کنه و بفرسته!منم عیییین بچه ها چونه مُ آویزون کردم که دلم واسه اصفهان تنگ شده و خونه ى آقاجونم خاک گرفته و تو چجور همسرى هستى که منو نمیبرى و اوووووه،یه ساعت قهر بودم!خلاصه دلِ سنگِ همسر نرم شد و گفت پس ساعت پنج صبح آماده باش که حرکت کنیم.منم یه چششششمِ غرّایى تحویل دادم و تا ساعت دو و نیم چمدون بستم،اما در سکوت!چون احسان باید مى خوابید تا تو جاده چشاش چپو نشه و ما رو جوون مرگ نکنه!

داشتم هفتمین پادشاه رو خواب میدیدم که احساس کردم دارم از بلندى پرت میشم و یه نفر هى صدام میزنه!با وحشت از خواب پریدم!احسان بود که بالشتِ زیره سرمُ کشیده بود تا بتونه بیدارم کنه!

با همه ى عجله اى که بخرج دادم،ساعت شد پنج و نیم!مادرشوهرجان یه عااااالمه بسته ى تقویتى و میوه و نوشیدنى منجمد و ... برامون گذاشته بود که میتونستیم یه هفته باهاش سیر بشیم.یه ساعتِ اول اننننقد حرف زدم و پاستیل کش آوردم و به زور گذاشتم تو دهن احسان که خواهش مى کرد یخورده بخواب:)))همچین که نیم ساعت چشامُ بستم و خودمو زدم به خواب،به هر راهى متوسل شد که مثلا بیدارم کنه!

تو مسیر دوبار صبحانه خوردیم و از جاده اى که تا حالا ندیده بودمش وارد اصفهان شدیم و مستقیم رفتیم کارخونه!

من پیاده نشدم و احسان رفت به کارش رسید و برگشت!داشتم از برنامه هایى که تدوین کردم و اصفهان گردى و الخ براش حرف میزدم که دیدم انگار تو آمپاس مونده باشه،فقط نگام میکنه!گفتم مگه طورى شده؟!گفت فردا صبح باید برم دفتره بوشهر،آنالیزه فلان مناقصه مشکل پیدا کرده و من باید باشم و مهر کنم و شنبه تحویلِ پاکتِ و ... یه عالمه اصطلاحاتِ تخصصى که من نفهمیدم!خلاصه جونم براتون بگه که حتى رودخونه رو ندیدم:(

فرداش هم با اینکه جمعه بود کله ى سحر زدیم به جاده و تو ذلّ گرما رسیدیم بوشهر و رفتیم شرکت!یه عااااااالمه کاغذپاره گذاشت جلوم و گفت واسه اینکه حوصله ت سر نره،امضاى منو پاى اینا جعل کن و مهر بزن!

نمیدونستم دارم پاى چه قراردادهایى رو امضا مى کنم اما مدام خط و نشون میکشیدم که هفتاد درصد سود پروژه مال منِ!

از بوشهر رفتیم کنگان،از کنگان به عسلویه!از عسلویه به بوشهر!از بوشهر به کازرون!از کازرون به شیراز!

و هر روزه خدا احسان یه طرفى کار داشت.نورآباد،صدرى،سپیدان،جهرم،فسا،یزززززززززد!!!

دلم میخواست یه کبریت بگیرم زیره همه ى همه ى قراردادها و پروژه ها و اسناد مناقصات!یا نه،یه فندک بگیرم زیره عقدنامه م با این شوهرکردنم:|چشم بازارو کور کردم!!!

حالا بعدا از مصائب و سختى هایى که تو خونه ى مادرشوهر بهم گذشت براتون میگم:))

فعلا مى خوام تو اتاق خودم نفس بکشم،حظظظظ ببرم از دختره خونه ى بابا بودن:)

چقدر دلم تنگ شده بود!

چقدر دلم بابا رو مى خواست،بیشتر از هرکسى،بیشتر از هرچیزى،بیشتر از خودم!


پ ن:توصیه ى من به جوانان؛شوهر نکنین:)))))))

  • ۹۶/۰۵/۰۸
  • مداد رنگی

نظرات (۱)

اخیییی :))))) 

خسته نباشی عزیزم :) 

واقعا خونه خود ادم یچیز دیگس تا میتونی بخواب کمبود خوابت جبران بشه بعد بیا برامون بگو چیا کشیدی :)))) 
پاسخ:
فعلا که کورخوابى پیدا کردم دختر:(
سره درد دلمو وا نکن:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">