جعبه مداد رنگی

  • ۰
  • ۰

خانوم سادات،یه خانوم مسن و مهربون بود که سرپرست نداشت و مامانم گاهى بهش میسپرد برامون پیاز و سبزى سرخ کنه یا ترشى بندازه و کاراى اینجورى،تا به این بهونه یه کمکى هم بهش کرده باشه!

تو همون دوران بود که واسه یکى از آشناها که قم زندگى مى کرد و پارکینسون داشت،دنبال یه خانوم مسن میگشتن که به هم محرم بشن و ازش پرستارى کنه.خانوم سادات رو پیشنهاد کردیم و قبول کرد و راهى قم شد.خانوم سادات یه دختر جوون و زیبا داشت که عقد کرده بود و شوهرش براش مراسم عروسى نگرفته بود و با تلخ کامى رفته بود خونه ى بخت.یبار که داشتیم مى رفتیم قم،آزاده رو با خودمون بردیم.ده سال پیش!با شوهرش مشکل پیدا کرده بود و مى خواست چند روز کنار مامانش باشه.تو اون یه هفته،یکى از پسراى فامیل که خیلى با هم صمیمى هستیم و نوه ى همون حاجاغا بود هم با ما به اونجا میومد و با آزاده جمع بودیم و منچ و مارپله بازى مى کردیم.

اون سال گذشت و خانوم سادات دووم نیاورد و برگشت شمال.آزاده هم زندگیش از هم پاشید و بدون مهریه و ...برگشت پیش مادرش.مستاجر بودن و هزینه هاى زندگى و مخارج یه پسر معتاد هم رو شونه هاى خانوم سادات سنگینى مى کرد!یه روز به مامان زنگ زد و گفت که قلبش رو عمل کرده و خیلى اتفاقى،محمد هم خونه ى ما بود.

شب همگى رفتیم عیادت و اون شب احساس کردم نگاه هاى محمد به آزاده،نبض داره!برگشتیم خونه و پسرا پلى استیشن بازى کردن و من سر صحبت رو با محمد باز کردم.محمد موقعیت خیلى خوبى داشت و از خونواده ى بزرگى بود و به معناى واقعى یه مرد کامل بود!تا هفت صبح بیدار بودیم و حرف زدیم.بحث ازدواج شد و من بى مقدمه بهش گفتم آزاده دختر خوبیه،لیاقت خوشبختى رو داره،بهش فکر کردى؟؟؟چشاش گرررد شد و به فکر رفت.چندماه بعد تو دانشگاه بودم که بهم زنگ زد و وسطه احوال پرسى هاش حال آزاده رو هم پرسید!گفتم خطش خاموشِ و از اون خونه هم رفتن و خبرى ازش ندارم و خداحافظى کردیم.به دو ساعت نکشید که داداشم زنگ زد و گفت آزاده رو دیده و شماره ى جدیدش رو داده که بدم بهت!باورکردنى نبود!!!!!اونا به هم انرژى میفرستادن از این فاصله!هنوزم مو به تنم سیخ میشه وقتى بهش فکر مى کنم!حدود هشت نه سال از اون روزا میگذره و من آزاده رو غیر از یکى دوبار اتفاقى تو خیابون ندیدم و بعد از اون دیگه هرگز صحبت صمیمانه اى با محمد نداشتم.

دو شب پیش،از قم زنگ زدن و جواب دادم.خاله ى محمد بود.گفت یه خبره دست اول برات دارم!گفتم نرگس عروس شده؟!گفت نه!محمد!رفته خاستگارى!حالا حدس بزن عروس کیه؟!و من بعد از اینهمه سال،بعد از اینهمه بى خبرى،با یه ترس بزرگ توى دلم،گفتم آزاده؟!!!!!!!

خاله ى محمد با تعجب پرسید تو میدونستى؟!و نمیدونست اینور خط،من خشکم زده!!!

محمد زنگ زد و واسه فردا شب که مراسم بله برونِ دعوتم کرد.گفت باید قول بدى که میاى!گفت هرجا که تو هستى اونجا پر از انرژیه و من به نیروى کلامت ایمان دارم!حتى ازم خواست بهش بگم چندتا سکه مهریه کنى و چیکار کنه که شأن آزاده رو حفظ کنه تو خونواده ش!و من کلى نصیحت هاى خواهرانه داشتم براش.

میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!

میتونین درک کنین چققققققدر خوشحالم؟!!!!

میتونین درک کنین چقققققدر از خدا ممنونم؟!!!

خوشبخت بشن الهى:)براشون دعا کنین،لطفا


  • ۹۶/۰۵/۱۱
  • مداد رنگی

نظرات (۴)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
  •  چقدر خووووووووب.
    انشالله خوشبخت باشن :)
    پاسخ:
    ممنون عزیزم
    الهى توام خوشبخت باشى همیشه خانومِ خوشبخت:)
    باز که اشکمو درآوردی دختر
    پاسخ:
    خودمم اشکم در اومد
    خیلیییی خوشحال شدم واقعا خداروشکر خداکنه به ما هم خدا یه نظری بکنه بلکه شرایط زندگیم خوب بشه و ازاین اوضاع واحوال و تنهایی وحرف وحدیث اطرافیان خلاص بشم البته اطرافیان برام مهم نیس اما کاش میتونسم بگم فقط خوشبحال اونایی که خانواده ی خوبی دارن وشرایط و,, میشه برامنم دعاکنی چون میدونم قلب خیلییی خیلییی پاکی داری عزیزم ازپست ها ونوشته هات و کمک های که به اطرافیانت کردی یادمه انشالله که خوشبخت بشی عزیزم :) جمعه هس بازدلم گرفته :-( 
    پاسخ:
    خدا به همه ى اونایى که براى دیگران خوبى میخوان،تقدیر بهترى رقم میزنه
    و من حس مى کنم تو بى ریا و مهربونى
    حتما روزاى خیلى خیلى خوبى منتظرته عزیزم،شک نکن
    جمعه هاى دلگیر و لعنتى!
    ممنونم ازت  عزیزم الان حالم خوبه :)
    پاسخ:
    خیلى خوشحالم:)
    امیدوارم همیشه بهتر از قبل باشى

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">