جعبه مداد رنگی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

هیوا

واسه شیفت صبح یه فروشنده استخدام کردم.

یکی از همکلاسیای دور که هنوزم قابل اعتماده و حلال و حروم سرش میشه.

خیلی سخته که بخوای دو شیفت کار کنی,حتی اگه کاره سنگینی نباشه!الان احساس بهتری دارم.عصرا,بعد از ساعت چهار میرم و حدودای ده برمیگردم.تو این یه ماهی که گذشت,از اونی که بودم لاغرتر شدم.

صاحب ملکی که اجاره کردم,یه خانوم فرهنگیه که درست روبروی فروشگاه من کتابفروشی داره.ایشون یه نوه دارن به اسم هیوا!

هیوا,دختره بسیار معصوم و مظلومیه که تو سن سه سالگی,پدر و مادرش متارکه کردن و طعم خانواده رو خوب

نچشیده!بیشتره وقتا میبینمش که با خاله ی پیره پدرش از مدرسه برمیگرده.قلبم از دیدنش مچاله میشه.

یه روز که اومده بود لباسا رو تماشا کنه,از خاله خانوم خواستم اجازه بده هیوا چند دقیقه پیشم بمونه.خیلی سخت ارتباط برقرار میکنه و هیچ نشونی از شور و نشاط بچگی تو چشماش پیدا نمیکنم!

کم کم این رفت و آمدای کم تکرار شد و من بیشتر دیدمش.یه روز ازش خواستم که دفتر املاش رو بهم نشون بده,آخه کلاس اوله!دفترش پر از غلط بود!دلم گرفت.بهش گفتم میتونم کمکش کنم که املاش رو بدون غلط بنویسه.زیاد خوشحال نشد,گفت نمیتونم.اما من تصمیم گرفته بودم برای آرامش قلب خودم,یه بار کوچیک از شونه های ضعیفش بر دارم.یه کتاب املای کلاغ سپید براش خریدم و شروع کردم به کار کردن باهاش.هر درسیکه میگرفت و هر حرف جدیدی که یاد میگرفت رو باهاش تمرین میکردم.یه دور از رو میخوندم براش,اونم تکرار میکرد.بعد نوبت هیوا بود که بخونه و من تکرار کنم.بعدش میدادم از روش بنویسه و بخونه.بعدشم کتاب رو میبستم و املا میگفتم بهش.هربار بین درس مشتری میومد,هیوا شروع میکرد به تغلب کردن.

کم کم املاش خوب شد.چندبار براش جایزه خریدم.تخت خواب عروسک,آبرنگ,مدادتراش و پاک کن,و حالا دیگه دخترم املاش رو بدون غلط مینویسه!

نمیدونین چه لذتی داره وقتی زحماتتون به بار میشینه!

دیروز بهم گفت واسه درس قرآن باید رحل درست کنه.فوم خریدم و براش رحل درست کردم و روش طراحی کردم.عصر اومد پیشم و با ذووووق تعریف کرد که خانوم معلم رحلش رو به عنوان نمونه انتخاب کرده و گذاشته تو کتابخونه ی مدرسه و همه ی کلاس تشویقش کردن.راستش,خودمم کلی ذوق کردم!واسه امروز درس علوم داشت,باید یه تعداد سنگ میچسبوند رو مقوا و می برد مدرسه.خواستم کاردستیش متفاوت باشه.

به داداشم زنگ زدم و ازش خواستم یخورده سنگ ریزه برام پیدا کنه و با گوآش و چسب و یه تیکه تخته ی مربعی برام بیاره.

از دیشب شروع کردم به درست کردنش و تا ظهر امروز طول کشید.نه اینکه شق القمر کرده باشما,نه!اما کاره سختی بود واقعا!

از کاردستیمون عکس گرفتم,اگه شد براتون میذارم.

هیوا از دیدنش خییییییلی خوشحال شد.امروز شیفت عصر بود,از مدرسه برگرده ببینم نتیجه ش چی شده.هرچند,من فقط برای قلب هیوا این کارو کردم.یجوره بدی مظلوم واقع شده.کسی نیست بهش برسه.کسی به تکالیفش توجه نشون نمیده.کتاب ریاضی هم براش گرفتم و هرروز تمرین میکنیم.

چند روز پیش مادربزرگش اومد و کلی تشکر کرد و ازم خواست هزینه هایی که واسه هیوا میکنم رو حساب کنم.اما من واقعا اینو نمیخوام.اینکار بهم آرامش میده و آرامش رو نمیشه مفت بدست آورد.

مادر بودن چه حس خوبیه!

احساس میکنم مامان خوبی میشم:)


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

ریحانه

قبلا از ریحانه براتون نوشتم,تقریبا باهاش آشنا شدین.اومدم بگم باردار شده.اما این,اصلا خوشحال کننده نیست!

دو روزی بود که سحر,(دوست مشترک من و ریحانه)اصراااار داشت که همدیگه رو ببینیم تا در مورده یه مساله ی مهم باهام صحبت کنه.تا اینکه دیشب زودتر از همیشه فروشگاه رو تعطیل کردم و رفتم دنبال سحر تا هم بریم آش بخوریم,هم ببینم چیکارم داره.انقدر استرس داشت که خواهش کرد یه گوشه پارک کنم تا اول حرفشو بزنه.کلی از من پرسید که اگه بدونی شوهره دوستت داره بهش خیانت میکنه چیکار میکنی و از این حرفا.از لرزش صداش فهمیدم ماجرا جدی تر از یه مشورت ساده س!ازش خواستم واضح بگه چی شده!و سحر شروع کرد به هق هق و لابه لای حرفاش,ماجرای ارتباط سجاد با یه خانوم بدنام تو ساختمونشون رو تعریف کرد.اینکه باچشمای خودش دیده که ساعت یک و نیم شب از پارکینگ رفتن بیرون.اینکه بارها دیده دیروقت,یه شبحی رد میشه و میخزه تو خونه ی ریحانه.اینکه بارها دیده ماشین سجاد تا ظهر تو پارکینگه اما ریحانه فکر میکنه شوهرش ماموریته.گفت و گفت و گفت و,,,

و در تمام این اتفاقات,جای خالی کسی,به شدت احساس میشد!

جای خالی ریحانه تو خونه اش.جای خالی ریحانه تو روزها و شبهای سجاد.جای خالی ریحانه توی تختش!

من از اینکه قبلا سجاد رو با کسی دیدم,چیزی به سحر نگفتم.اما پیش خودم به این نتیجه رسیدم که موضوع ریشه ای تر از اونیه که ما و سحر فکر میکنیم!

ریحانه بارداره,و این مساله اجازه نمیده با هیچ توجیهی,این مسایل رو براش روشن کنیم!

سحرو آوردم خونه که با مامانم حرف بزنه.مامان من روانشناس بزرگیه!به شدت صبور,منطقی,با تجربه و اهل مطالعه و به روز!

مامانم معتقده پنجاه درصد مشکل,که زمینه سازه پنجاه درصد بعدی مشکلات این دونفره,از ریحانه س!

مامانم میگه رفتارای جنسی یه زن,تعیین کننده ی ارادت و وفاداری یه مرده!و یه زن,هرچقدر هم از زیبایی کم بهره باشه,میتونه جذابیتهایی فراهم کنه که همسرش رو بنده ی خودش کنه.

ریحانه از وقتی باردار شده,به گفته ی خودش,با سجاد مثل خواهر و برادرن.این عین جمله ایه که خودش گفت!حتی میگه شبا بهش میگم شب بخیر داداش جونم!این از کم خردیه!وگرنه,کی گفته زن باردار نمیتونه و نباید با همسرش رابطه داشته باشه؟!یا حنی اگه پزشک چنین رابطه ای رو منع کنه اونم تحت شرایط خاص,مگه راه دیگه ای برای تامین نیازه یه مرد وجود نداره؟!

من فکر میکنم,تفاوت طبع جنسی زن و شوهر,وحشتناک ترین تفاوت بینشونه که منجر به بدترین اختلافات و اتفاقات میشه!

یکی دوسال پیش,یه روز خواهرم از دانشگاه برگشت و بدو بدو اومد سمت مامانم که بیا بشین یه چیزی برات تعریف کنم!

خواهرم خیلی راحت حرف میزنه و اگه براش اتفاقی بیفته یا سوالی داشته باشه,بدون محدودیت و خجالت از مامانم میپرسه.مامانمم تو اینجور مواقع خیلی راحت برخورد میکنه و در نقش یه دوست,یه هم سن و سال باهاهامون کنار میاد.خواهرم تند تند شروع کرد به تعریف کردن؛

مامان،خواهره نیلوفر که جمعه عروسیش بود,شنبه صبح برگشته خونه ی باباش و میخواد از شوهرش جدا بشه!مامانم پرسید چرا؟!خواهرمم تعریف کرد که نیلوفر براشون گفته که شب عروسی,دوماد خواهرش رو مجبور به یه کاری کرده که خواهرش تا صبح عق زده و دل و روده ش ریخته به هم و الانم میگه طلاق میخواد و برنمیگرده!

راستش من از خجالت سرخ شده بودم اما مامانم با خونسردی گفت:این چیزا بین تمام زن و شوهرا هست.شمادوتا هم تا وقتی آمادگی این چیزا رو پیدا نکردین,به ازدواج فکر نکنین!دوماده دوستت هم کاره بدی نکرده,یکی از دلایل ازدواج و رفتن زیره باره مسوولیت و تعهد,همین چیزاست!

خواهرم کلی خندید و مسخره بازی در آورد,اما من تا چند روز بهش فکر کردم و پیش خودم کلی نتیجه گرفتم.

حالا,شما اگه جای من باشین,با تمام این اوصاف,چه کمکی از دستتون برمیاد که زندگی دوستتون رو از خطر نجات بدین؟

من احتیاج به کمک فکری دارم

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

غم,به خونه ی همه سر میزنه,

مرگ,شتریه که دره همه ی خونه ها میخوابه!

ما,عزیزانمون رو از دست میدیم,

ما,از دست عزیزانمون میریم!

حقیقت رو نمیشه انکار کرد,

از حقیقت,نمیشه فرار کرد!

اما این مهمه که تا وقتی هستیم,تا وقتی عزیزانمون هستن,چه خاطراتی از خودمون باقی بذاریم!چه خاطراتی ازشون به ذهنمون بسپریم!

مرگ مادربزرگم,غم عمیقی رو به در و دیواره خونه مون پاشید!

حتی سهراب با تمام لودگی و شیطنتش,گوشه گیر و کم حرف شد.

سعید,با تمام غرورش نتونست جلوی هق هقش رو بگیره!

خواهرم,اندازه ی تمام پنجشنبه جمعه هایی که مهمون مادربزرگم بود,بغض کرد و زجه زد!

و من,تمام این روزهای تلخ,در حال ورق زدن خاطرات خوب بچگیم بودم!

خاطراتی که مادربزرگم رو جوون به تصویر میکشید!

با موهای بلند و صااااف خرمایی!

با ابروهای کمونی و زیبا!

با چشمای میشی و جذاب!

دلم برات تنگ شده عزیزه دلم؛

دلم برات تنگ میشه آروم جونم!

بابا,واسه اینکه خونواده رو از این حال و هوای غمگین در بیاره واسه جمعه برامون بلیت کنسرت گرفت

کنسرت همای!

به زوووور مامان رو راضی کردیم.

همه با هم رفتیم کنسرت,

آهنگ مادر رو خوند,

چشمای همه مون ابری شد,بارید,و جای تو,انقدر خالی بود که حد نداشت!

دلم,تنگ شده مامان بزرگ

آروم بخوابی,آروم جونم

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰


بالاخره امروز بعد از یک سال و اندی دوندگی,کلید خونه رو تحویل گرفتم.

از وقتی بابا خودش رو بازنشسته کرده و کمتر فعالیت میکنه,و بیشتر بخاطره اون بیماری لعنتی,وکالت خیلی از کارهاش رو به من سپرده.

من,وکیل با کفایتی نیستم اما,پدرم بهم اعتماد و اعتقاد داره و همچنان منو اصلح میدونه.

پارسال یه واحدی رو برای اجاره گذاشته بودیم که تحت شرایطی,من پدرم رو راضی به فروشش کردم.اون واحد به اسم من بود و خیلی زود کارهای مبایعه نامه انجام شد.یه مبلغ بسیار جزیی که حتی مبلغ پیش اجاره رو هم پوشش نمیداد,به عنوان بیعانه گرفتم و قرارداد نوشتیم و امضا و تمام.یه روز خانومه اومد سراغم و با گریه و زاری ازم خواست بابت باقی پول خونه,چک بگیرم و کلید رو بهش تحویل بدم.گفت بی سرپرسته و خونه ای که توش زندگی میکنه ورثه ای هست و کلی مظلوم نمایی کرد و واقعا هم حرفه ای عمل کرد.من اصلا آدم ساده ای نیستم اما فریب خوردم.البته به پدرم هم گفتم و ایشونم اجازه دادن.بابت بقیه ی پول خونه,یه چک یک ماهه گرفتم که مبلغ قابل توجهی هم بود.چون اون واحد با اینکه نقلی بود اما تو یه منطقه ی خیلی خوب واقع شده بود و مکانیتش عالی بود.

خلاصه گذشت و بعده یک ماه,حساب اون خانوم پر نشد.تماس گرفتم و گفتم چی شده؟!گفت پول تو حساب کارخونه بلوکه شده,واسه یه وام,و خواهش کرد یه هفته دست نگه داریم.یه هفته شد و اون خانوم دیگه به تلفن های ما جواب نداد!

بله,ایشون با فرصت گرفتن از ما,جریان رسیدگی به چک رو به تعویق انداخت و اینجوری,به لحاظ قانونی,شکایت ما وجهه ی حقوقی پیدا می کرد و این خانوم ضمن اینکه کلاه برداری کرده بود,کلاهبردار شناخته نمیشد و به چشم یه بدهکار بهش نگاه میکردن و از زندان هم خبری نبود و میتونست تا هروقت دلش خواست و بصورت خورد خورد,پول ما رو پس بده و صاحب خونه هم شده بود!

تمام اینا یک طرف,طرز حرف زدنش و برخوردش از زمین تااااااا آسمون فرق کرده بود.با من مثل طلبکارا حرف میزد.گوشی رو رو من قطع می کرد.به تلفنام جواب نمیداد.در رو به روم باز نمی کرد.

با تمام بلاهایی که سرمون آورد,بابام اجازه نداد چک رو برگشت بزنم و مدام میگفت دست نگهدار.راستش من بابت ساده لوحی که به خرج داده بودم,خیلی خجالت میکشیدم.اما باور کنین,من هررررگز تو زندگیم با چنین شیادی مواجه نشده بودم!

یک سال اون چک دست ما بود و هیچ اقدامی نکردیم.بابامم واسه اینکه منو از خجالت دربیاره,میگفت فدای سرت باباجان,تو کاره اشتباهی نکردی که به وجدانت گوش دادی.میگفت صدقه ی سرت باشه,اصلا مهم نیست.

این حرفا آرومم می کرد اما,هنوز احساس شکست می کردم.تا اینکه یه روز اتفاقی رفتم بانک و چک رو به متصدی بانک دادم تا ببینه موجودی داره یا نه!با کمال تعجب دیدم که خانوم محترم چک رو مفقودی اعلام کرده!

اومدم خونه و قضیه رو به بابا گفتم.شماره ی اون چک توی مبایعه نامه بود.و ما اینطوری تونستیم از اون خانوم شکایت کنیم و بابت کلاهبرداری,بصورت کیفری,پرونده رو به جریان بندازیم.روزی که رفتن جلبش کنن,بابام از رییس آگاهی خواست نگهش ندارن و فقط ترتیبی بدن که خونه رو تخلیه کنه.از اونجایی که اون خانوم فکر میکرد اقدام نکردن ما بخاطره گم شدن چک بوده,واقعا جا خورد و ظرف کمتر از یک هفته خونه رو تخلیه کرد.

نمیدونین اون روز تو آگاهی,چجوری خودش رو به غش و ضعف زده بود.و درست یک هفته بعد,تو بنگاه معاملات ملکی,چجوری نقش یه زن پولدار رو بازی میکرد.

من واقعا هرگز نتونستم غیر از خودم,نقش موجوده دیگه ای رو بازی کنم.اما اون زن,جلوی چشمای من,بیشتر از سه چهار نقش بازی کرد و هرکدوم رو انقدر هنرمندانه ایفا کرد که من به چشمای خودمم شک میکردم.

از اونجایی که خونه وام داشت,یک سال اقساطش به تعویق افتاد و متضرر شدیم.اما همون وام باعث شد که سند به اسم من باقی بمونه,چون قرار بر این بود که وقتی چک وصول شد,توی دفترخونه وام رو به ایشون انتقال بدم و سند بزنیم.

امروز,یه اس ام اس ازش دریافت کردم,با این مضمون:

خدا به زمین گرم بزندت!البته چندتا فحشم نثاره من و خونوادم کرد!

بدجوری دلم گرفته!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

غمگینم؛

مثل کسی که تاریخش رو از دست داده

مادربزرگم،تاریخ من بود!

روحت شاد عزیزه دلم

  • مداد رنگی