جعبه مداد رنگی

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

امروز دم ظهر اومدم مغازه.هیوا منتظرم بود.گفت باید با سفال یه کاردستی درست کنه و روز شنبه ببره مدرسه.

میدونستم رو من حساب کرده و خیالش راحته.گفتم حالا چی میخوای درست کنی؟یجوره مظلومی نگام کرد که طاقت نیاوردم و گفتم براش درست میکنم.بهم گفت تو بهترین مامان دنیایی,و محکم بغلم کرد.یهو قلبم ریخت!

این جمله رو قبلا از کسی شنیده بودم و محبتای من,تبعات زیادی براش بدنبال داشت.نمیخواستم هیوا رو هم اذیت کنم.اینجور بچه ها انقدر محتاج محبتن که دریچه ی قلبشون رو راحت بروی کمترین توجهی باز میکنن و اگه یه روز اون منبع توجه نباشه,داغون تر از قبل میشن.

تو دوره ی طرحم,با یه خانومی آشنا شدم که مدیر یکی از خونه های ایتام بود.بچه های دو تا شش سال رو سرپرستی میکردن و یه مرکز خودگردان بود.ینی فقط از سوپسیت های دولتی استفاده میکردن اما درواقع نگهداری بچه ه و هزینه های اونجا بصورت کامل به عهده ی دولت نبود.به واسطه ی ایشون پام به خانه ی ایتام باز شد و انقدر درگیر مشکلات و کمبودها و غصه های بچه ها شده بودم که خودم رو فراموش کردم.

تصمیم گرفتم بصورت داوطلبانه مددکاری اون مرکز رو به عهده بگیرم و بیشتر بعدازظهرها وقتم رو اونجا میگذروندم.بین بچه ها,یه پسربچه ی شیطون به اسم امیرمحمد بود که هیچکس حوصله ی سر و کله زدن باهاش رو نداشت و همین پذیرفته نشدن تو گروه,باعث شده بود پرخاشگر بشه.

من کشش وحححشتناکی به پسربچه ها دارم و حتی از تماشاشون لذت میبرم.هرچقدر شیطون تر باشن,برام جذاب ترن.امیرمحمد با رفتاراش جای بخصوصی توی قلبم باز کرده بود و توجه خاص من به اون,این علاقه رو دوطرفه کرد.من توی اون مرکز وجهه ی بسیار خوبی پیدا کرده بودم و کمک های پدرم و حمایت های مادرم به این وجاهت خیلی کمک کرد.بعد از یه مدت,رشته ی عاطفی من و امیر محمد به قدری منسجم شد که تمام وقتم رو توی مرکز کنار خودم نگهش میداشتم و تمام مدتی که من نبودم,بهانه جویی و گریه می کرد.

کم کم کار بجایی رسید که با ضمانت پدرم و با مسوولیت خودم امیرمحمد رو میاوردم خونه و با هم خرید و رستوران و پارک میرفتیم.من از حضورش لذت میبردم و به تذکرات خونواده و مسوولین مرکز,دال بر وابسته نشدن به اون بچه,و وابسته نکردنش توجه نمیکردم.کم کم بجای خاله,به من گفت مامان و قلبم از حس مادری لبریز شد.اون بچه از حس مادرانه اشباع شده بود و فقط خلأ نداشتن پدر رو احساس میکرد برای خودش دنبال پدر میگشت.یه پزشک اطفال بود که بصورت خیرخواهانه و رایگان, هفته ای یه بار بچه ها رو ویزیت می کرد.اهل زابل بود و گمونم ده دوازده سالی از من بزرگتر بود.یه روز که من نبودم و ایشون واسه ویزیت اومده بودن,امیرمحمد ازش پرسید که میشه بیای بابای من بشی,من خودم مامان دارم,فقط بابا ندارم.و آقای دکتر بهش جواب داده بود که مامانت منه سیاه سوخته رو قبول نمیکنه:)))

بعد از مدتی یه خونواده از طرف بهزیستی معرفی شدن واسه انتخاب فرزند.تمام مراحل قانونی رو طی کرده بودن و اجازه داشتن بچه ای که انتخاب میکنن رو برای یه تایم محدود با قید ضمانت ببرن خونه و اگه قبولش کردن,کارهای شناسنامه و انتقال سند رو انجام بدن.و دست برقضا,امیرمحمده من که یه قیافه ی سیاه و بامزه داشت انتخاب شد.تمام زجری که من کشیدم یه طرف,و زجه هایی که اون طفل معصوم موقع رفتنش زد,یه طرف.روزی که داشتن میبردنش من اونجا نبودم,اما یکی از پرستارا برام تعریف کرد که چقدر گریه کرده و منو صدا زده!

اشکم بند نمیاد.دردم از یادآوری اونهمه خاطره تموم نمیشه.اون پسره من بود,پسری که خودم تکثیرش نکرده بودم اما پاره ی تنم شده بود.با دستای خودم براش لقمه گرفته بودم.حموم برده بودمش و چشمامو بسته بودم تا خودش خجالت نکشه و لباسشو در بیاره و بره توی وان.تب که میکرد,پاشویه ش میکردم.از گرفتن فینش حالم بهم نمیخورد.غذای دهنیش رو میخوردم.عطرش بهم آرامش میداد و پوست سیاهش هزااااربار بانمک ترش میکرد.

خیلی تلاش کردم خونوادم رو متقاعد کنم که نگهش داریم,اما پدر و مادرم نگران آینده ی من بودن که ممکن بود با وجود یه بچه به خطر بیفته.یه روز پدرم بهمگفت از روی احساسات این بچه رو به خودت وابسته کردی و بهش ضربه زدی,از روی احساسات جلوی خونواده دار شدنش رو نگیر.چون وقتی مادر بشی,حتما بین بچه ی خودت و امیرمحمد تبعیض قایل میشی و این بزرگترین ظلم در حقشه.من متقاعد نشدم,چون در خودم این عشق رو میدیدم,و میدونستم که میتونم بیشتر از جونم دوسش داشته باشم.اما من به عنوان یه مادر,پنجاه درصده خونواده ای بودم که قرار بود امیرمحمد رو بپذیره,و توی فرهنگ کشورمون,موقع تشکیل خونواده,حتما به مشکل برمیخوردم.

هیوا هم داره بهم وابسته میشه,و من باید مراقب باشم که اون اتفاق دوباره تکرار نشه.پایان اون رابطه برای من فرسایش داشت و تکرارش خارج از توانمه.

چقدر دلتنگ امیرمحمدم

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

بعد از اونهمه وقت که خبری ازش نبود,حالا با قیافه ای که هیییچ اثری از شیطنت ها و رفتارای دبیرستانیش نداشت,نشسته بود روبروی من لب پایینیش رو میجوید.گفتم اگه مشکلی هست که من میتونم کمکش کنم,اصلا تعارف نکنه و من هرکاری از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم.و با خودم فکر کردم کفگیرش به ته دیگ خورده و روش نمیشه از خونوادش کمک بخواد.هزینه های دانشگاه یه طرف,قر و فرش یه طرف,و هزینه های اشتهای سیری ناپذیرش هم یه طرف!

همکلاسی خواهرم بود و اهل اهواز.یه دختر با نمک و زبر و زرنگ و خوش سرزبون.از اونایی که من فک میکردم تو دهن صدتا شیرم بره,سالم برمیگرده!

گفتم حالا نمیگی چی شده؟!اگه دوس نداری نمیپرسم.یهو صدای فین فینش در اومد و چشماش دوتا کاسه ی خون شد!

گفت چندوقت پیش هم خونه ایم پیشنهاد داد برم تو یه چت روم و شبایی که خوابم نمیبره با گروهشون بگیم وبخندیم.بعد از یکی دو هفته,به این چت کردنا عادت کردم و تقریبا هرشب از ساعت نه شب,تا چهار پنج صبح چت می کردیم.مدیر چت روم یه پسر بود که بعد از چندوقت ازم خواست عکسمو بفرستم براش.گفت من پرسیدم برای چی؟!و اون جواب داده که میخوام تو رو کاربر ارشد یا یه چیزی به این معنی معرفی کنم.بعد از اینکه عکسش رو فرستاد,یه عکس با یه شال و موهای بیرون ریخته,پسره ازش خواسته یه عکس با تاپ براش بفرسته.گفت من براش نفرستادم اما بعدا فهمیدم همخونه ایم با پسورد من باهاش چت کرده و عکس فرستاده براش.پسره با لفاظی و تعریف از قد و بالا و استایل و قیافه ش,کم کم خامش میکنه و قرار بر این میشه که بیاد اینجا و ببیندش.نگفت پسره اهل کجا بوده اما گویا قبلا دانشجوی رامسر بوده و اونجا خونه داشته.به هرتقدیر پسره میاد رشت و بهش میگه راه خیلی طولانی بوده و احتیاج داره یجایی استراحت کنه.برای همینم پیشنهاد میده برن رامسر تا بتونه از صاحب خونه ی دانشجوییش یه سوییت اجاره کنه و یخورده استراحت کنه.

ازش پرسیدم توام رفتی؟

گفت آره!

و منتظر شدم تا ببینم چه بلایی سره خودش آورده.

گفت رفتیم اونجا و ناهار خوردیم و تا اون لحظه همه چیز خوب بوده.حتی پسره بهش گفته فکر نمیکرده انقدر زیبا باشه و خیلی به دلش نشسته!گفت بهم پیشنهاد ازدواج داد و من خیلی غافلگیر شدم.و وقتی گفتم باید فکر کنم,کلا فضا تغییر کرد!

گفت برخلاف میلش مجبور شده باهاش رابطه برقرار کنه و درواقع بهش تجاوز شده.

من واقعا داشتم سکته می کردم!و تمام تنم میلرزید!

ازش پرسیدم منظورش از رابطه چیه؟!گفت دیگه دختر نیستم,و بدتر از اون فکر میکنم باردارم!

باور کنین,اننننقدر ترسیده بودم که احساس تهوع بهم دست داد!

تو موقعیتی نبود که بخوام سرزنشش کنم.فقط احتیاج کمک داشت.خیلی دستپاچه و یهویی بهش گفتم بمونه تا من برم بی بی چک بگیرم.تستش منفی بود!انگار یه کوه بزرگ از روی دوشم برداشته شد!

خودشم آروم شده بود.پرسیدم حتما میدونه که اتفاقی براش افتاده و کار از کار گذشته؟!گفت اوهوم!

من واقعا نمیتونستم کاری براش انجام بدم.و فقط باید رازش رو حفظ می کردم و اینکارو کردم.

بعد از ایام فاطمیه نامزدیشه,شاید ایام عید.

به نظرتون شوهرش میفهمه؟!

اگه بفهمه,چی میشه؟!

خیلی دلم میخواست ازش بپرسم که آیا نامزدش از قضیه چیزی میدونه یا نه,ولی راستش بعد از اون روز و اون ماجرا,من هرگز در این باره چیزی ازش نپرسیده بودم!

خدا خودش همه رو عاقبت بخیر کنه

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

این روزها حتی نمیشود به چشم هایمان اعتماد کنیم!


وقتی من بدنیا آمدم,با خانواده ی عمویم توی یک خانه زندگی می کردیم.عمویم ماموریت های مرزی می رفت و خانواده اش را سپرده بود به برادر کوچک ترش!پسرعموی بزرگم کلاس دوم بود که من متولد شدم و از همان روز مرا به عنوان خواهرکوچولویی که هیچوقت نداشت,انتخاب کرد.خودش تعریف میکند آنقدر از دختر بودن من ذوق کرده که برای بچه های کوچه شان بستنی چوبی خریده,تازه پولش را هم از بابای من گرفته بود!


مادرم و همه ی فامیل یادشان است که چطور از بازی های پسرانه دست کشید و هم و غمش گرم و سرد بودن شیشه ی شیر من شده بود.از یک جایی به بعدش را خودم بلدم.از وقتی برایم گل سرهای رنگی میخرید و موهایم را خرگوشی میبست.وقتی کمی بزرگ تر شدم و توی بازی های پسرانه وارد میشدم و هوایم راداشت.


تفنگ همه ی پسرها ترقه ای بود و کافی بود سرت را از سنگرت بیرون بیاوری و از هرجایی صدای شلیک به گوش برسد,باید همانجا می افتادی روی زمین و میمردی.اما تفنگ من,گلوله هایش توپ های رنگی بودند و حتما باید میخوردند به مغز دشمن تا بمیرد.من تند تند شلیک می کردم و تیرهایم تمام میشد و طفلک باید میرفت توپهایم را جمع می کرد و از هر طرف به او شلیک می کردند.وقتی بزرگ تر شدم,آب بابا را یادم داد.وان,تو,تری,فور,فایو ,,,, تن را یادم داد.نامه نوشتن را یادم داد و تماااااام انشاهایم را با اشتیاق گوش کرد و تشویقم کرد که نویسنده شوم,که شاعر شوم.که نقاشی کنم.ما دیگر همخانه نبودیم اما همیشه از حال هم باخبر بودیم و روی حمایتش حساب می کردم.برادرانه مراقبم بود.یک روز که از سن تکلیفم هم گذشته بود و دیگر وارد دوره ی راهنمایی میشدم,مادرم گفت امشب مهمان داریم,روسری سرت کن!وقتی عمواینا آمدند و غریبه همراهشان نبود,روسریم را پرت کردم یک طرفی و از مادرم پرسیدم پس چرا مهمان ها نیامدند؟سرم خارش گرفت از بس روسری سرم کردم.و مادرم مرا برد توی آشپزخانه و سعی کرد مجابم کند که پسرعمو نامحرم است!


مگر میشد؟!!!آخر افشین که پسرعمویم نبود فقط,برادرم بود,تکیه گاهم بود,حامی ام بود!و من از همان روز از پسرعمویم رو گرفتم.اما هیچ احساسی بین ما تغییر نکرد!


درسش که تمام شد,راهی سربازی شد و من بیشتر از مادرش اشک ریختم.برای کنکورم نگران بود و من قول دادم حتما با رتبه ی خوب قبول شوم.وقتی در آزمون استخدامی بانک قبول شد و سمتی گرفت,من کلی نذری داشتم که باید ادا می کردم و وقتی از پیان نامه ام دفاع کردم و مورد تشویق اساتید واقع شدم,اشک توی چشم هایش جمع شد و به قول خودش,باورش نمیشد من همان خواهرکوچولوی سال های دورش باشم.


اینها را گفتم که بدانید چقدر این آدم برای من مقدس و عزیز است و وقتی با احساسش بازی می شود,کجای قلبم تیر میکشد.


چند وقت پیش بعد از سال ها که هرچه ما میگفتیم پسرعمویم زیره بار نمی رفت،بالاخره تصمیم گرفت ازدواج کند و شرایط ایده آلش را اعلام کرد.حتی به من سپرد که شخصا موردی را برایش پیدا کنم که از نظره خودم مورد قبول باشد.من به طرز وحشتناکی دچار وسواس شده بودم و هیچکس را در شأن پسرعمویم پیدا نمی کردم.خانواده ی عمو هم مذهبی هستند و سلیقه ی مادرم هم مورد تعیید واقع میشد.اما تمامگزینه های پیشنهادی مادرم اصفهانی بودند و پروسه ی تحقیق و آشنایی بسیار طولانی میشد.

تا اینکه بین مواردی که زن عمو معرفی کرده بود یک نفر مورد پسند پسرعمویم واقع شد و مراحل معارفه و آشنایی و تحقیقات با موفقیت سپری شد و ما همه منتظر بودیم وقت مناسبی را برای مراسم خواستگاری رسمی اعلام کنند.دختره باوقار و باشخصیتی به نظر میرسید و حجابش هم کامل بود.از یک خانواده ی خوشنام و سرشناس.خوش قیافه هم بود و من که محرم راز پسرعمویم بودم میدانستم که توجهش را جلب کرده و احساسش را قلقلک داده است.

تا اینکه امروز ظهر پسرعمویم تماس گرفت و صدایش انقدر غمگین بود که قلبم هزار راه رفت.

از من خواست توی فرصت مناسبی که تنها بودم زنگ بزنم تا راحت بتواند صحبت کند.گوشی را برداشتم و رفتم از اتاقم تماس گرفتم.صدایش می لرزید و از من قول گرفت تا روشن شدن ماجرا چیزی به خانواده نگویم.

گویا دیشب توی تلگرام,یک نفر عکس دونفره ی آن دختر را کنار یک مرد برایش فرستاده بود و عکس انقدر صمیمی و پوشش انقدر نامناسب بوده که پسرعمویم شوکه شد.گفتم شاید فتوشاپ باشد,از کجا معلوم دشمنی نکرده باشند؟گفت نه!چندتا عکس دیگر هم برایش فرستاده اند و توضیحات انقدر واضح بوده که جای شکی باقی نمیماند و بعدش هم طی تماسی به دختره مورد نظر یکدستی زده و باقی ماجرا!

انقدر ناراحتم که دلم میخواهد با دست های خودم آن دختر را خفه کنم.نه برای اینکه با آن وضعیت توی بغل کسی عکس گرفته,نه!زندگی خودش بود و فقط به خودش مربوط میشد.بلکه برای اینکه با احساس یک نفر,آنهم کسی که انقدر صادقانه قدم پیش گذاشت,بازی کرد.

اصلا نمیفهمم چه میگویم و چه مینویسم.مغزم درد می کند!برادرم,هم خونم,تنم,درد میکشد.

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

تلقین

امروز رفتم واسه کشیدن بخیه:(

از دیشب استرس داشتم و حتی توی خواب,کابوسش دست از سرم برنداشت!

صبح,حدود ساعت هفت بیدار شدم و همچنان تمام مغزم درگیره این اتفاق بود و انقدر پاهام رو به هم فشار دادم و دستامو مشت کردم که کل بدنم درد گرفته بود!

مامانم و بابام با هم صحبت میکردن و صداشون رو میشنیدم.مامانم اومد ببینه اگه بیدارم,بریم کلینیک.خودمو زدم به خواب!راستش اصصصصلا آمادگی نداشتم.مامانمم عادت نداره کسی رو از خواب بیدار کنه.تا دم دمای ظهر تو تخت موندم و سعی کردم نگرشم رو نسبت به قضیه عوض کنم,اما نشد!تمرکز نداشتم و استرسم هیچ جوری کم نمیشد.دیگه اون موقع کسی ازم نمیخواست بریم کلینیک و رسما موکولش کرده بودم به عصر!

نتونستم چیزی بخورم و فقط چندتا انجیر خشک برداشتم و برگشتم بالاحدودای ساعت سه بابام صدام زد که دیگه کم کم حاضر شو بریم.پاهام شروع کردن به لرزیدن.تنم یخخخخ کرده بود!بهش گفتم فشارم افتاده,اگه اشکال نداره یخورده دیرتر بریم.بابامم که حالمو درک میکرد,دوباره شروع کرد به دلداری دادنم و اینکه اصلا حسش نمیکنم و درد نداره و مروره تمام حرفایی که تو این یه هفته شنیدم و هیچ تاثیری هم نداشت!

رفتیم کلینیک و دکتره بیچاره با دیدن قیافه ی زار و نزاره من وا رفت!

هرچقد بیشتر اصرار میکردن که درد نداره,دست و پام با ریشتره بیشتری میلرزید

دکتر یه گاز استریل گذاشت روی بینیم و روش دو سه تا پاف لیدوکایین زد که ترسم بریزه و آروم بگیرم و باورم بشه که درد نمیکشم.هرجور بود بخیه های روی بینیم رو کشید و واقعا هم درد نداشت.اما انقد لرزیده بودم و دست و پام یخ زده بود که دکتر از بابام خواهش کرد منو ببرن تا سرم تزریق کنم و واسه کشیدن بخیه ی زیر ابروهام,فردا مراجعه کنم.گفت میترسه ادامه بده و من قلبم از کار بایسته.منم از خدا خواسته,زود از تخت بلند شدم و به بابام گفتم حالم بده و بهتره برگردیم خونه.و بالاخره هم برگشتیم خونه و من دوباره باید استرس رو فردا هم تحمل کنم:(

میدونم درد نداشت,اما من ترسیده بودم و ناخودآگاه میلرزیدم!خیلی حس بدی بود!

راستی,اصصصصصصصصصصلا اثری ازش نموند:)اننننقد ذوق کردم که خدا میدونه!اگه جاش میموند خیلی غصه میخوردم.نیازی به لیزر درمانی هم نیست.کاملا محو شده!با اینکه پوستم خیلی حساسه,هیچی نموند ازش!اما یه حسی بهم میگه زیره ابروم انقد خوشحالم نمیکنه.چون هنوز درد داره.و یه خط باریک ازش پیداست.

لطفا واسه فردای من دعا کنین.انننقد بدنم رو منقبض کردم که استخون درد دارم:(

و خداوند بخیه را آفرید تا مدادرنگی ها زیاد هم خجسته نباشند!

  • مداد رنگی