جعبه مداد رنگی

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

همیشه باید کسی باشد که بعد از هر خطایی به دامانش پناه ببری و بغضت را بشکنی 

همیشه باید دستی باشد که وقت سقوط,محححکم در هوا نگهت دارد و زندگی دوباره ای ببخشدت

برای من,همیشه کسی هست که دوست دارمش,که دوست داردم

و من به اعتماد ستبر شانه هایش,ساااالهاست تکیه داده ام

ای خالق عاشورا؛

هرازگاهی به عبادتی بزرگ میخوانمت

کمکم کن که مبتلای تو باشم


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

پنجره ی روبرو

پنجره ی اتاق من,روبه آپارتمان چهارطبقه ای باز می شود که هر طبقه چهار واحد است منتهی,فقط دو واحد از هر طبقه,پنجره ای روبروی من دارند

تقریبا اردیبهشت بود که یک شب با صدای بوق بوق ماشین ها و کل کشیدن جمعیت پای پنجره رفتم و با اشتیاق نو عروس و داماد را تا رسیدن به واحدشان که در طبقه ی سوم آپارتمان بود,مشایعت کردم

چراغ واحدشان همچنان روشن بود که من خوابم برد

تفاهم این زوج,از همان هفته ی اول ته کشید و صدای بحث و دعوایشان روی سرشان بود.و فقط خدا میداند که

چقدر از صدای فریاد و کلا از جر و بحث تنفر دارم.این سر و صداها بقدری بلند و آزاردهنده بودند که حتی پدرم که هررررررگز زبان به قضاوت باز نمیکند و اصولا انتقادی به اطرافیان ندارد,معترض و کلافه شده بود.

و بدتر از همه,فحش هایی بود که هر هفته و هر روز رکیک تر میشدندو غلظت آنها چندبرابر میشد.تا جایی که آقای داماد به خودش اجازه میداد به مادر و خواهره همسرش فحش های خاک بر سری بدهد و عروس خانوم همکم نمی آورد و به مادر شوهره گرامی اش لقب فاحشه و هرجایی و بدتر از اینها میداد!

این ماجرا تقریبا هرشب اتفاق می افتاد و برایم جالب بود که هرشب,موقع خواب و خاموشی چراغ واحدشان این بحث ها شروع میشد!حتی مدت ها نشستم و رابطه ی این بحث ها را با زمان وقوع آن تحلیل و بررسی کردم,هرچند به نتیجه ای منتج نشد!

حدود دو ماهی بود که دیگر از سر و صداها هیچ خبری نبود و من باورم شده بود که دعواهای هفته ها و ماه های اول,نمک زندگی است و عروس و داماد آپارتمان روبرویی به تفاهم رسیده و سر در لاک یکدیگر به زندگیشان ادامه میدهند!

و من چه ساده بودم که فکر میکردم حرمت های شکسته را هم می شود بند زد و از اول شروع کرد!

بالاخره دیروز پنجره ی تمام قده تراسشان باز شد و پرده ها را کشیدند و جهیزیه ی عروس جوان را جمع کردند و ,,,

بله,عمره زندگی مشترکشان خیلی کوتاه بود و به تولده نوزادی و حتی نطفه بستن جنینی,قد نداد!

پدرم همیشه می گوید,برای ازدواج عجله نکنید و بی گدار به آب نزنید.تا وقتی توی خانه ی من هستید,نوره چشم منید و خانه ی پدرتان,خانه ی خودتان است.چشم هایتان را خوب باز کنید و انتخاب کنید,اما وقتی ازدواج کردید,دیگر باید چشمتان را روی بدی ها و معایب احتمالیه همسرتان ببندید و تا ابد به انتخابتان احترام بگذارید.

و این تفکر از اجدادمان به ارث رسیده و خدا را شکر,توی فامیلمان حتی یک مورد جدایی اتفاق نیفتاده و جوان ترها,هنوز از بزرگ ترها مشورت میگیرند و پدر و مادرها,همچنان فرزندانشان را تحت حمایتهای عاطفی و تجربی و مالی قرار میدهند و کمتر پیش آمده حتی کوچک ترین تنشی بین زوج های جوان فامیل پیش بیاید.به نظرم,مدیریت خانواده ها خیلی می تواند کمک کننده باشد و جلوی آسیب های اینچنینی را بگیرد!

چه حیف!می توانستند عاقلانه تر تصمیم بگیرند و انتخاب بهتری داشته باشند!:(


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

چند هفته ای است مادرم به کمک برادرانم گروهی تشکیل داده اند و افراد گروه,یک روز در هفته(چهارشنبه ها)

مقداری مواد غذایی تدارک میبینند و بسته بندی میکنند و تا پاسی از شب,دنبال کارتن خواب ها و ذاقه نشینان می گردند و بدستشان می رسانند.مامان خیییلی اصرار کردند که من هم گوشه ای از کار را بگیرم اما من کوتاه نیامدم.با نفس عمل مشکلی ندارم و حتی به شدت از انجام کار خیر لذت میبرم اما,نسبت به کارتن خواب ها هیچ حسی غیر از تنفر ندارم.حتی هرچقدر تلاش کردم حسی شبیه ترحم هم در من ایجاد نشد.به نظرم این دسته از آدم ها,که هم خود و خانواده شان را نابود کرده اند,و هم ظاهر شهر را به مخاطره می اندازند,صلاحیت حمایت های اجتماعی را ندارند و فقط باید آنها را طرد کرد تا تمام شوند.

یکی دو هفته ی اول مهر,چند مدرسه از مدارس محروم را شناسایی کردیم و به کمک فامیل و دوستانمان,مجموعه ای از آنچه بچه ها نیاز داشتند را تهیه کردیم و در پک های فرهنگی بسته بندی کرده و بین دانش آموزان تقسیم کردیم.چندین جین جوراب.تعداد زیادی کیف و کوله,مداد و مدادرنگی و حتی لوازم فانتزی که به سهولت یادگیری بچه ها کمک میکرد,مثل شابلون های ژله ای برای دروس ریاضی,چوب چین و چینه و هرچیزی که به ذهنمان رسید و لازم بود.یکی از دوستانمان چاپخانه و انتشارات دارد و تعداد بسیار بالایی دفتر اهدا کرد.یکی از دوستانمان کارخانه دار است و مقدار چشم گیری هزینه برای لباس این بچه ها اهدا کرد.پدربزرگم کارخانه ی شالیکوبی و چوب دارد و چند تن برنج اهدا کرد.پدرم در تماااام مراحل تصمیم گیری و انتخاب و خرید و شناسایی و توضیع,پابه پای من و دوستانم آمد و تنهایمان نگذاشت.و قول داد بصورت رایگان,آنها را برای تماشای نمایش عروسکی و تیاتر کودک و جشنواره ی نقاشی,ببرد.و حرف پدره من قول است,چه برسد به قولش!

حالا مامان خانوم توقع چنین حمایتی را از کارتن خواب ها دارد و به نظرم اصلا منصفانه نیست!ما برای کودکانی تلاش میکنیم که امید داریم فردا بزرگ شوند و باری از دوش جامعه بردارند,و انتظاره چنین حمایتی از مصرف کنندگان صرف(کارتن خواب ها) منطقی نیست

البته برادرم به شدت با نگاه من مخالف است و می گوید حرکت انسانی,باید صرفا برای رضای خدا باشد و انتظاره بازتابی از آن نمی رود و طرح تغذیه ی کارتن خواب ها نیز,فقط یک حرکت انسانی است.

راستش نمیدانم,اصلا نمیدانم چرا نمیتوانم درکشان کنم!

مادرم یک رژیم کامل برایشان در نظر گرفته و در هر بسته ی غذایی,میوه,خشکبار,غلات,پروتیین و نوشیدنی گنجانده و هربار سعی می کند بسته ی متنوع تری تدارک ببیند.خدا قبول کند اما,من همچنان مخالفم

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

همه ی ما,با آهنگ ها,عطرها,روزها و فصل های خاصی خاطره داریم

شاید روزی برسد که شما بتوانید آدم خاصی را فراموش کنید و یا در ذهنتان و قلبتان,کم رنگش کنید اما,امکان ندارد بتوانید عطره بخصوص همان شخص را فراموش کنید!امکان ندارد!

کافی است در کوچه ای,یا خیابانی,یا هر گذری,یک نفر با همان عطر از کنارتان رد شود.بی شک,شما پرت می شویدبه گذشته!پرت می شوید به روزها و خاطرات تلخ و شیرینی که آن شخص,با آن عطر,برایتان رقم زده!

شما غرق می شوید در تصاویر گنگی که کم کم تمرکزتان را از محیط کم می کند و فرو می بردتان در گذشته!

من هروقت عطره سیگار(نوع خاصی از آن که اسمش را نمیدانم) به مشامم می خورد,برمیگردم به روزهای خوش کودکی!به رودخانه ای که توی حیاط خانه ی پدربزرگم بود و با نیزارهای آن طرف رودخانه,جوری محصور شده بود که انگار این رودخانه,مطعلق به این خانه و آدم های آن است.بله,من یاده پدربزرگم می افتم.پدربزرگی که هشت سالی می شود,دیگر بین ما نیست.و ما تنها توانسته ایم چراغ خانه اش را روشن نگهداریم اما,روشنایی آن,هرگز تکرار نشد.

می خواستم بگویم آهنگ ها هم همین خاصیت را دارند و شما را یاد خاطرات می اندازند.

مرثیه ای برای ایگناسیو,سروده ی لورکا,یا بهتر است بگویم یکی از شاهکارهای لورکا,ترجمه و صدای شاملو,برای من یکی از خاطره انگیزترین شعرهاست.

من,تمام خیابان ها و جاده ها و اتوبان های تنهایی ام را,با این آهنگ عبور کرده ام.

عمییییق میفهممش,و هربار مثل روز اول,دلم به حال ایگناسیو میسوزد.

دلم به حال تماااام گاوهایی که کشته می شوند,تمااااام خون هایی که ریخته می شود,میسوزد و بغض میکنم.

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

یک جمعه ی :)

یکی از عادت هایی که ما از پدرمان به ارث نبردیم و خیلی هم به نفعش تمام شد,همین عادت غذایی است.

یکی از لذت های بزرگ زندگی,البته از نظره پدرم,غذا خوردن و آداب آن است.یادم هست از بچگی,با اینکه از اقشار مرفه نبودیم,اما همیشه بهترین تغذیه در کیفمان بود و خیلی از بچه های کلاس,اصلا از خوراک داخل ساندویچمان سر در نمی آوردند!مثلا,کلم بروکلی را مدت های زیادی نیست که در سبد غذایی مردم میبینیم و گاهی حتی همین امروز هم از مصرف و استفاده ی آن چیزی نمی دانند.اما همیشه توی خوراک مرغ و گوشت مدرسه,که معمولا ساندویچ میشد,قارچ و بروکلی و هویج و کرفس داشتیم.میدانم به ذایقه ی خیلی ها جور نیست اما,ما مجبور بودیم بخوریم.چون بچه بودیم و تغذیه,ربطی به میلمان نداشت,بلکه یک فرایند اجباری بود که باید طبق دستور,می پذیرفتیمش!یکی دیگر از چیزهایی که هنوز هم از یادآوریش چندشم می شود,جویدن خاویار است.نمی دانم علت گرانی اش چیست اما,واقعا حال بهم زن و نفرت انگیز است.طعم لزجش را هنوز که هنوز است,فراموش نکرده ام.البته الان هم اگراندکی از مقاومتمان کم کنیم,آش همان آش و کاسه همان کاسه است!پدرم وقت زیادی برای سرو صبحانه صرف می کرد و معمولا خرما را با دقت پوست می گرفت و با تخم مرغ سرخش می کرد و با نان و شیر,می خورد.قارچ کبابی هم دوست داشت(البته این افعال اصلا ماضی نیستند,هنوز برقرارند)طعم ماءالشعیر گندم,یکی از تلخ ترین طعم های کودکی من است.مجبور بودیم هفته ای چند لیوان از آن بخوریم,نمی دانم چرا!امروز,من خودم انتخاب میکنم چه بخورم,چه نخورم.اما همیشه مورد انتقاد پدرم واقع می شوم و به قولی,این آشغال ها چی هستند که توی شکمتان می ربزید؟!امروز بعد از مدت ها,مجبور شدیم ساعت 6 حاضر شویم و برای صبحانه به یکی از هلیم فروشی های خوبیکه پدرم سراغ داشت برویم.واقعا خوابم می آمد و حاضر بودم به پاس چشم پوشی از این بیدار باش,یک ماه صبحانه نخورم.اما نشد که نشد!مادرم هم دست کمی از ما نداشت و تا خوده حلیمستان(!) غر زد!حلیم خوشمزه ای بود ودر این هوای بارانی,بسیار چسبید.وقتی برگشتیم,مثل جنازه روی تخت ولو شدم و تا ساعت یک,حتی پهلو به پهلو نشدم!

پدرم برای ناهار ماهی سفید و کال کباب و کلی مخلفات تدارک دیده بود که من از بین تمام آنها,خودم را با سالاد سیر کردم و دوباره عزم خواب کرده بودم که پیشنهاده جدیده پدرم,همه مان را شوکه کرد!

برویم دوچرخه سواری!

دوچرخه سواری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

توی این باران سیل آسا؟!!!!

و هرچه ما دلیل آوردیم و خودمان را به مریضی و تب و غش و حتی مرگ زدیم,باز هم نشد!

تمام تنم درد می کند!دوست دارم یک نفر دستهایم را,و یک نفر هم پاهایم رابگیرند و در دو جهت مخالف,بچلانندم:/

گاهی دلم پدری سخت گیر می خواهد که فقط بگوید,الان چه وقت بیرون رفتن است؟!!!

من توی خانه ماندن را دوست دارم,کاری که خلاف قاموس خانواده ی ماست واصطلاحا,همیشه پاشنه ی کفششان را ور کشیده اند و عازم اند.


رانندگی در باران را دوست دارم,توی جاده های دو طرفه ی بیرون شهر:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خوابالو


به مقادیر بسیار زیادی انگیزه,جهت برخاستن از تخت نیازمندیم


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

شکوایه

از آدم هایی که برای دو کلام حرف زدن با تو,منتظره بهانه هستند و همیشه ی خدا از پیشقدم شدن در هر دیالوگی واهمه دارند,بیزارم

و خیلی دلم می خواهد نسلشان ور بیفتید!

اما,

هرجا که چشم می چرخانی,دو بوته از آنها روییده و همچنان به سرعت تکثیر می شوند

خیلی دلم می خواهد از یکیشان بپرسم که آیا می میرد اگر مثل آدم کسی را مخاطب قرار دهد و گفتگو کند

گفتگو صرفا برای داشتن مخاطب و برقراری یک ارتباط هرچند کوتاه,حتی نیم ساعته

وارده مزون که می شوی,تمام آن یک ساعت را مجبوری به صفحه ی موبایلت زل بزنی و آنهم که همیشه ی خدا هیچ کاری با تو ندارد.

حتی فضای مجازی دچاره همین آسیب است!

ما می نویسیم که حرفمان را قورت نداده باشیم,که شنیده شویم.اما رفتاره باب شده در این فضا,دقیقا این حس را القا می کند که انگار با دیوار حرف میزنی و توقع هر بازتابی را فراموش کنی

زشت نیست؟

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

سکوت


شاید خیلی ها از خدایشان باشد که این ساعت شب,اتاق دنجی داشته باشند برای استراحت و فرار و از تنش های زندگی

اما من,تازه این ساعت دلم میخواهد کسی باشد که بتوانم با او حرف بزنم

تمام روز انرژی ام را صرف مطالعه,فیلم دیدن,کتاب خواندن,قدم زدن,نقاشی و گاهی قلم زدن میکنم اما,تازه این موقع,سرشار از انرژی و لبریز اشتیاق برای صحبت کردن و شنیدن درباره ی هرچیزی هستم

از نظره من می شود درباره ی خیلی چیزها,خیلی گفتگو کرد

مثلا می شود ساعت ها بنشینی و درباره ی کاراکتره محبوب کودکی ات حرف بزنی

می شود ساعت ها بایستی و درباره ی اتفاقات سی یا سی که هیچ هم از آن سر در نمی آوری,بحث کنی

من,معمولی بودن را دوست دارم.اینکه بتوانم ساعت ها کناره مادربزرگم بنشینم و بین خودم و او حرف های مشترک زیادی پیدا کنم,خوشحالم می کند.اینکه بتوانم هنوز غذاهای محلی را توی ظروف محلی طبخ کنم و مثل پیرزن ها,حواسم به طبع گرم و سرده غذاهای سفره باشد,برایم لذت بخش است

یکی از تفاوت های پررنگ من با هم نسل هایم,علاقه به توی خانه ماندن است

شاید خالی از لطف نباشد که برایتان بگویم!

چند وقت پیش,پسره یکی از همکاران پدرم برای خواستگاری به خانه ی ما آمد و بنا شد یک هفته با هم در تماس باشیم و اگر توافق کردیم,مراسمات رسمی برگزار شود

یکی از اختلاف هایی که خیلی به چشم می آمد و شوخی بردار نبود,این بود که شازده دلش میخواست همسرش شاغل باشد و من اگر سرم هم برود,حاضر به پذیرفتن چنین شرطی نیستم.ایشان سمت بلند بالایی در استانداری داشتند و به قول خودش با یک اشاره می توانست برای همسره آینده اش هم سمتی دست و پا کند.

اما من واقعا اهل کار بیرون از خانه نیستم.شاغل بودن یک توانایی است که من به شخصه از چنین توانایی بی بهره ام و هرگز تمایل و انرژی این کار را در خودم نمی بینم!

نه اینکه دستم به گوشت نرسد و بگویم پیف پیف,واقعا نه!شرایط مناسب شغلی هم برایم پیش آمده که خب,من واقعا توانش را نداشته ام

به هر شکل,این اختلاف نظره بزرگ و دیگر دلایلی که خودم برای خودم داشتم,باعث شد به آن شازده شوهر نکنیم و همچنان از روزهای خوش مجردی,کناره خانواده ی عزیزمان لذت ببریم:)

از کجا به کجا رسیدم؟!!!

بله,الان خوابم نمی برد,چکیده ی افاضات همین یک جمله بود که منعقد شد:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

سرآشپز

چند وقت پیش جایی خوانده بودم که آرد,باعث رفع سوزش و تاول ناشی از سوختگی می شود

امروز آشپزی به عهده ی من بود و از بس هول هولکی یکی توی سره خودم و یکی توی سره قابلمه ها زدم که دستم سوخت

دستم به قابلمه ی برنج خورد و صدای جیززززززه سوزناکی از آن برخاست

فورا مقداری آرد توی ظرف ریختم و دستم را توی آن خواباندم

تا الان که تاول نزد,سوزش آن هم ناچیز است

اما قرمه سبزی لذیذی خلق کردیم که ما را بسی از خودمان راضی تر کرد:)

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

دیشب

یکی از خاطراتی که ممکن است هرگز برایتان اتفاق نیفتد,دیشب برای ما اتفاق افتاد

عروسی دوستم بود,همانکه برایتان گفتم

(هییییییچ چیز را فراموش نکرده بودم:))

معمولا بعد از جشن,مرسوم است که پشت سر ماشین عروس بوق بوق کنند تا شهر خبر شود که چه اتفاقی در شرف وقوع است:)

و معمولا رسم بر این است که عروس و داماد رع تا در منزلشان مشایعت میکنند و همگی دست از پا درازتر به خانه هایشان برمی گردند

اما دیشب عروس و داماد زحمت کشیدند و این جانب را تا در منزل اسکورت نموده و تحویل بابایمان دادند:)

معمولا هرگز اتفاق نمی افتد که ما بدون حضور پدر یا برادرمان,در مهمانی یا جشنی شرکت کنیم,هیچوقت

دیشب هم با برادران گرامی به جشن رفتیم و کلی خوش گذشت

بعد از مراسم پایکوبی و شام و تشریفات,

احضار شدیم که پس کی تمام میشود؟!ما هردو باید 7:30 سر کار باشیم و مثل تو تا لنگ ظهر وقت نداریم

از آنجاییکه خیلی از دوستان تازه رسیده بودند و دیدار اینجورکی بسیار لذت بخش است,اصلا دلمان نمیخواست برگردیم و این فرصت حالا حالاها تکرار نشدنی را از دست بدهیم

این شد که دست به دامن مادرمان شدیم تا بابا رع رضی کند که ما دیرتر و با آژانس برگردیم

پس از مدت اندکی طولانی,مامان فرمودند که اگر صلاح میدانی بمان اما,با خانواده ی فلانی که معتمد پدر هستند برگرد

و تا عروس خانوم فهمید که بابایمان اندکی آسان گرفته,به مادرخانومی جان زنگ زدند و قول دادند رسما بنده را تا در منزل برسانند و کلی هم ذوق کردیم همگی

چون بدون استثناء,تک تک دوستان بابای ما را میشناسند و این اتفاق خارق العاده ای بود:)

بله,

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد:)

  • مداد رنگی