جعبه مداد رنگی

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

دردها

دیروز عصر,آزمایشات پدرم را بردم تا برای هزارمین بار از دکتر بپرسم که پس کی نتیجه می گیریم؟!پس کی جواب می دهید؟!و باز هم چندتا آمپول B12 داد و باز هم مثل تمااااام این شش سال,یک مشت حرف و حدسیات و مزخرف تحویلم داد.وقتی داشتم وارد اتاقش میشدم,یک زن نسبتا جوان از آن خارج میشد و خیلی سخت قدم برمی داشت.و من انقدر ذهنم مشغول نتایج آزمایشات جدید بود که حتی به حالش دل نسوزاندم!

ده دقیقه ای کارم طول کشید و وقتی از مطب خارج شدم,حدود ده دقیقه بود که آن زن,با آن وضع رقت بارش توی باران منتظر تاکسی بود.سرتا پایش خیس بود و حتی چتر نداشت.سوارش کردم.مسیرش را پرسیدم,خارج شهر بود.راستش,من اجازه ندارم توی روزهای بارانی,بیرون از شهر رانندگی کنم.این قانون خانه ی ماست.اما خب,راستش دلم نیامد و تصمیم گرفتم او را برسانم.در طول مسیر کلی صحبت کردیم.دو تا بچه داشت.همسرش کارگر بود و خودش خانه دار.از بیماری اش گفت که امانش را بریده و دیگر حتی از پس کارهای خانه بر نمی آید!لابه لای صحبت هایش,یکهو پرسید که آیا یارانه ها را واریز کرده اند,یا نه؟!و این اولین باری بود که من جدی به مقوله ی یارانه,و سوپسیت های دولتی فکر کردم!با لستیصال گفتم راستش من اصلا نمیدانم که پرداختش کی است!پرسیدم معمولا کی واریز می شود؟گفت قانونی برای پرداختش وجود ندارد و هنوز همان مبلغ چهل و پنج هزار تومان چند سال پیش را میریزند و هر ماه,با تاخیر چند روزه مواجه است.دلم سوخت!گفتم اگر بخواهد می توانم جلوی یک خودپرداز توقف کنم تا برود و موجودی بگیرد.قبول کرد.وقتی می خواست پیاده شود,به زحمت پاهایش را با دست می گرفت تا جابجایشان کند و از ماشین پیاده شود.نمیدانستم چه کاری از دستم ساخته است!کارت بانکی,یک وسیله ی شخصی و کاملا خصوصی است,نمیشد پیشنهاد بدهم که این کار را من برایش انجام دهم.اما انقدر موقع پیاده شدن درمانده به نظر می رسید که آداب اجتماعی را کنار گذاشتم و از او خواستم کارتش را به من بدهد تا برایش چک کنم.رمزش را توی یک تکه کاغذ نوشته بود و توی دستش داشت.آن را هم به من داد و کلی تشکر کرد.پیاده شدم و توی دلم کلی دعا کردم که دولت محترم یارانه ها را واریز کرده باشد.اما نکرده بود.موجودی حسابش تاسف برانگیز بود و قلبم به درد آمد.خیلی سریع و مضطرب,چهار را ضرب در چهل و پنج کردم و کارتم را توی دستگاه انداختم.وقتی برگشتم,هنوز دستش روی زانوهایش بود و از درد,چهره اش را درهم کشیده بود.با لبخند گفتم خدا رو شکر این ماه به موقع ریختن.خیلی خوشحال شد و در جوابم با قهقهه گفت تو انگار اصلا خبر از هیچی نداری.همین الانشم چند روز تاخیر داشتن.پول ها را روی کیفش گذاشتم و گفتم ببخشید که کلش رو برداشت کردم,گفت اتفاقا خیلی هم کاره خوبی کردی,احتیاج داشتم.

و بعد,تمام طول مسیر به این فکر می کردم که چه کسی سهم من و او از زندگی را,اینطور نا عادلانه تقسیم کرده؟!

به این فکر می کردم که یک بیماری مشترک,برای آدم های متفاوت,دردهای متفاوتی به همراه دارد.

روزی که از پدرم آزمایش مایع نخاع می گرفتند,با جیغ و گریه و التماس ,خودم را توی اتاقش جا دادم و دستهایش را گرفتم تا وقتی دردش گرفت,دستم را فشار دهد.و فقط خدا می داند آن لحظه,چه زجری کشیدم.

آن سوزن لعنتی,توی قلبم فرو می رفت و نوره چشمم را,پیش چشمم شکنجه میداد!

ما درد میکشیدیم,اما درده بیماری!و آن زن,غیر از درده بیماری,درده بی پولی,درده احتیاج,درده سربار انگاشته شدن,درده درک نشدن,درده مادر بودن و از مادری عاجز بودن!

کاش اینهمه شعاره قشنگ,حتی یک ذره در سیاست گذاریهای دولت مردان ما اتفاق می افتاد.

تامین اجتماعی,وظیفه ی دولت است!تامین هزینه های درمانی ملت,وظیفه ی دولت است!

و من نمیفهمم,وقتی می گویند ما میکوشیم تا تنها مشکل یک بیمار,بیماری اش باشد,منظورشان چیست؟!مفهوم این جمله ی زیبا را,واقعا میفهمند؟!واقعا می کوشند؟!

چند زن بیمار,چند مادره فقیر,چند خانواده ی دردمند دور و بره هرکدام از ماست؟!هرکداممان,به نوبه ی خودمان,چه دردی از آنها دوا کرده ایم؟!

کمی فکر کنیم

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

آیه های عشق

 به نظرم،خوشبختی،شبیه بعضی وقتهای اتاق من است!

شبیه شب های پائیزی که پرده را کنار زده باشی،پنجره را تمام قد وا کرده باشی و سرما دویده باشد در چاردیواری ی آرامت.

و طعم گس خرمالوی تازه،نشسته باشد زیره زبانت.

خوشبختی،یک کتابخانه ی چوبی است که می توانی هر لحظه دستت را دراز کنی و تنهایی ات را ورق بزنی.

گاهی حس میکنم خوشبختی با این اتاق،این تخت،این پنجره،کتابخانه ی چوبی،با گلدان روی میزم،حتی با رنگ لاک های جلوی آینه عجین شده است:)

راستی،چند روز پیش رفته بودم پیش پدربزرگم.طبیعت روستا،حالم را هزاااربار خوب تر از همیشه می کند،و مرا برمیگرداند به ده سالگی ام.

توی باغ نزدیک خانه ی پدربزرگم،بوته های نرگس پیدا کردم.البته هنوز گل نداده اند.

یک بیلچه برداشتم و یکی از بوته ها را با احتیاط از توی خاک بیرون آوردم.

الان یک بوته نرگس توی گلدانم دارم که اتاقم را خوشبخت تر جلوه میدهد.حالا دوتا گلدان گل توی اتاقم دارم که مواظبم هستند.

توصیه میکنم حتما توی اتاقتان گل داشته باشید

گل ها،آیه های عشق را از بر هستند:)


  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

روسری های رنگی

امروز کلی کار داشتم و مهم ترین آنها,جمع کردن لباس های تابستانی و چیدن لباس های زمستانی و پاییزه توی کمدم بود!این کار را دوست دارم.وقتی قرار است با لباسی برای مدتی خداحافظی کنم,یک بار دیگر میپوشمش و توی آینه,دقیق به آن نگاه میکنم و تصمیم میگیرم که برای همیشه از آن دل بکنم,یا فقط برای یکی دو فصل!

البته سبک خداحافظی من از لباس ها,فرقی با مدل سلام دادنم به آنها ندارد!بله,امروز کلی لباس پرو کردم.و چیزی که جالب است,این است که سایزه من از دبیرستان تا الان,هیییییییچ تغییری نکرده!

خیلی سال از آن روزها می گذرد اما هنوز پالتوهای دوران دبیرستانم را دارم،مثل قالی کرمان تکان نخورده اند!

جذاب ترین و بیخودکی ترین سکانس این نمایش جلوی آینه,پوشیدن انواع شال های رنگی رنگی است که اصلا قرار نیست هیچکدامشان را جابجا کنم!من همیشه زیره چادر,شال های رنگی سرم میکنم.چادر,به حده کافی سیاه است و اگر بخواهم زیره آنهم مقنعه بپوشم,خیلی بی روح می شوم!و حتما افسرده!

یکی از مورده علاقه ترین خریدهای زندگی من هم,همین انتخاب و خریده شال است.و تقریبا می شود گفت هیییییچ رنگی توی دنیا وجود ندارد که مورده ی علاقه ی من باشد و طیف های مختلف آن را توی روسری ها و شال هایم پیدا نکنید!

هرسال,دو سه باری این کمدتکانی برقرار است اما اصلا دلم نمی آید لباس هایم را از خانه بیرون کنم.مادرم که خوب دخترش را می شناسد,هرسال به کمکم می آید و مقداری از لباس های اضافه را همراه با یک یا دو لباس نو,به خانم های خیری که آنها را بدست مستحقش می رسانند میدهد.و البته لابه لای همین جمع و جور کردن ها,چند باری هم سوتی داده و مثلا لباس مورده علاقه ام را بخشیده و من طفل معصوم,کلی دنبالش گشته ام!

حالا با این اتاق آشفته ی پر از لباس,چکار کنم؟!!!:/

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

:)

مثل بارانی که از خاک بیابان می رود...

از مسیر روزهایم مثل طوفان می روی....


داغ آغوشت همیشه داغ میماند بجا

آمدی ، سوزاندی و اینک خرامان می روی...



از مدادرنگی:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

حلال,یا حرام؟!

مهم ترین دلیلی که باعث شد هرگز به کاره بیرون تن ندهم,گذراندن دو سال طرح,با اعمال شاقه,در سازمان بهزیستی بود.ما,بنا به رشته ی تحصیلیمان,باید دو سال در خدمت دولت میبودیم تا بتوانیم پس از آن,اقدام به شرکت در آزمون های استخدامی کنیم.و سخت ترین روزهای زندگی من,همان دو سال بود.من تشنه ی کمک کردن بودم,و خیل عظیم مراجعین دردمند,شیره ی جانم را کشید و مرا با واقعیت های کثیف پیرامونم آشنا کرد.من خانواده هایی را میدیدم که مستمری ماهانه شان,خرج یک شام متوسط بود!مادرهایی را میدیدم که پاره ی تنشان را رها می کردند,به این امید که در آینده ی تاریکشان,کور سوی امیدی بتابد و این حرکت,اصلا بی رحمانه نبود!نفس این عمل,اصلا سنگدلانه نبود,اتفاقا مادرانه ترین رفتاری بود که یک زن می توانست در آن شرایط از خودش نشان دهد.گذشتن از کسی,برای خودش!من با پرونده هایی مواجه بودم که با خواندشان,ساعت ها اشک می ریختم و میدانستم هرررگز نتوانسته ام لحظه ای از آنهمه رنج را درک کنم.پدران فاسدی که دخترشان را بی آبرو کرده و آنها را به کام مرگ فرستاده بودند.مادران بی عفتی که برای فرزندشان,HIV به یادگار گذاشته بودند!

روزها و هفته های اول,تمااااام پول توی جیبم را صرف خریدن لباس و مواد غذایی و لوازم بهداشتی برای مددجویان تحت پوشش,بخصوص کودکان زیره شش سال می کردم.پولم که تمام میشد,مثل معتادی که موادش ته کشیده باشد,به پدر و مادرم رو می انداختم و دستم کوتاه نمیشد.بالاخره من,معجونی از احساسات غلیظ و خیرخواهانه ی هردویشان بودم و درک میشدم!من بلد نبودم فقر را ببینم و فقط با جملات امیدوارکننده,زل بزنم توی چشم های نا امید یک مادر!من بلد نبودم رنگ و روی پریده ی کودکی را ببینم و با لبخند,نویده فردایی بهتر بدهم!من بلد نبودم مثل تک تک مسوولین این مملکت,خودم را به کوری و کری بزنم و دست های خالی و قلب های شکسته ی دردمندان را,به سفره های الهی و معجزات واهی حواله دهم!

مسخره بود!

یک جوان نیازمند,از یک خانواده ی تحت پوشش,برای دریافت وام مراجعه می کرد و انقددددر جلوی پایش سنگ می انداختند که منصرف میشد.آنوقت همان سهمیه را,همان بودجه را,به پرسنل گردن کلفتشان اختصاص می دادند و چه پول هایی که در پوشش خیریه,بین خودشان رد و بدل نمیشد!

مراکزه خیریه ای که مثل قارچ در گوشه گوشه ی شهر پدید آمدند و دست نیازمندان را از کمک های احتمالی خیرین,کوتاه کردند!

راستی,ما که اینهمه ظلم را میبینیم و دم نمیزنیم,ظالم نیستیم؟!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

و تنها رسالت عینک من,گم شدنه!

نمیدونم,اما گاهی واقعا به این نتیجه میرسم که عینکم پا داره!

گاهی سر از یه جاهایی در میاره که من عمممممرا پامو اون تو بذارم

یادمه یه روز گذاشتمش رو میزه کنار تختم و رفتم زیره پتو و خودمو زدم به خواب,از جاش تکون نخورد که نخورد!

کم کم خوابم برد و وقتی بیدار شدم,دوباره عینکم سره جاش نبود.

یه روز که خیییییلی دنبالش گشته بودم و بازم پیداش نمیشد,واقعا ترسیدم

مامانم تو آشپزخونه بود,رفتم کنارش و شروع کردم از اتفاقات عجیب غریبی که واسه عینکم میفته,براش تعریف کردم

راستش,یه حس بده موذی آزارم میداد و نمیتونستم با هیچ منطقی ازش فرار کنم

و تنها نتیجه ای که از درد دل کردن با مامان خانوم حاصل شد,این بود که هر روز صبح,هشت تا دونه مویز بهم میده و باید ناشتا,جلوی چشمش بخورمشون:( "برای جلوگیری از آلزایمر,مفیده گویا"

یه روز که هیچکس خونه نبود,رفتم تو اتاقم که استراحت کنم.دستمو بردم سمت عینکم که از رو چشمم برش دارم,نبود!عینکم رو چشمم نبود!

و من تو اون لحظه فقط میتونستم موبایلمو بردارم و از خونه فرار کنم:(((

به بابام زنگ زدم و تقریبا با گریه ماجرای گم شدن های بیخود و بی جهت عینکمو براش توضیح دادم

حدودا یک ربع بعد,بابام رسید و منو سوار کرد و با کلی شوخی و سر به سر گذاشتن و دست انداختن من,منو برد پیش اپتومتریست و یه عینک جدید برام سفارش داد و قول داد وقتی برگشتیم خونه,خودش عینک موذی و پا داره منو منهدم کنه

وقتی برگشتیم,کللللل خونه رو دنبال عینک گشتیم.نبود که نبود!حتی کابینت های حموم رو از قلم ننداختیم!

تا موقع خواب,تقریبا ماجرای گم شدنش رو فراموش کرده بودم و به هر سختی,با تاری تصاویر و زمین و زمان کنار اومدم.

شب توی تختم بودم که یهو بی خوابی اومد سراغم و بدتر از اون,فکره اینکه اون عینک کجا میتونه رفته باشه,داشت منو به مرزه سکته میرسوند.تو همین گیر و دار بودم که تصمیم گرفتم برم زیره پتو و به هییییچ چیز فکر نکنم.

یه قلتی زدم و تا اومدم پتو رو بکشم رو سرم,عینکم در حالیکه یه لنگش هوا بود و یه لنگشو تو خودش بغل کرده بود,جلو چشمم سبز شد.و من جوری جییییییغ کشیدم و خودمو از تخت پرت کردم پایین,که تا هفت تا خیابون اونورتر هم صدام رفت

طفلک مامانم,فشارش افتاده بود و از شدت ترس میلرزید

بابام یخورده به مامانم آب قند میداد,یخورده از همون خودش میخورد,گاهی هم یه چیکه تو گلوی من میریخت!

داداشم فقط موهامو نوازش میکرد و هرازگاهی مینداختشون پشت گوشم و دوباره موهام ولو میشد تو صورتم و میچسبید به اشکای صورتم و چندشم میشد.

شب خیلی بدی بود

بابام منو برد تو اتاق خودشون و مثل بچگیام,که گاهی از چیزی ترسیده بودم و خوابم نمیبرد,بین خودش و مامانم خوابوند.و تنها چیزی که میتونست تو اون شب لعنتی,خواب به چشمام بیاره,همون امنیت و حس حمایتبود.

من به شونه های پدرم احتیاج داشتم,به آغوش مادرم احتیاج داشتم و اصلا اشکالی نداشت که دختره بیست و چند ساله شون,مثل بچه های دو ساله ترسیده!

اون شب,پدرم اون عینک لعنتی رو جلوی چشمای من شکوند اما,از شما چه پنهون,این عینک جدید هم مدااااام گم میشه! ://

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خواهرانه

سهراب،یکی از عزیییییییزترین موجودات زندگی من است.و وجودش،از هوا برای من الزامی تر است.
اسمش،
عطرش،
چشم های گیرا و معصومش،
قامت بلند بالای جذابش،
صدای بم و مردانه اش،
و قلب مهربان و بزرگش،
بی شک،یکی از بزرررررگترین موهبت های زندگی من است!
هنوز،مثل روزهای بچگی،وقتی از در می آید،همینکه آهنگ قدم هایش به گوشم میرسد،آغوشم پر میکشد برای داشتنش
دوستش دارم،بیشتر از جانم.بیشتر از تمااااااام آرزوهایم.بیشتر از تماااااااام دلخوشیهایم!
او به این دوست داشته شدن خو گرفته،به این دوست داشته شدن ایمان آورده و عادت کرده هر رووووز،هزاااار بار قربان صدقه اش بروم.
حتما،تمااام خواهرهای دنیا چنین حس دیوانه واری به برادرشان دارند
و حتما روزی هزاااار بار اسمشان را صدا میزنند و میگویند؛واسه قددددت بمیرم دادا،واسه اسسسسمت بمیرم دادا،واسه چششششمت فداااا شم الهی،قرررربون قلبت برم من،شییییرینه زندگیه من،تماااااام دلخوشیه من،مییییمیرم برات.
و من روزی چنننند بار توی آغوشم میگیرم و اینها را توی گوشش نجوا میکنم.
اگر حس مادر و فرزندی،چیزی بیش از این است،من می ترسم از مادر شدن!
من می ترسم از عذاب دوست داشتن کسی بیشتر از سهراب!
و راستش باورم نمیشود که می توان کسی را بیشتر از او دوست داشت!
برادر داشتن،تکیه گاه داشتن است.خدای روی زمین داشتن است.
برادر،همان حس امنیتی است که توی گام های شماست
برادر،همان غروره پررنگی است که توی چشم های شماست
و خداوند چقدر دوستم دارد که دو برادر به من داده
دو تکیه گاه،دو نوره چشم،دو حامی
سعید،کوه است!به تمام معنی!نمی شود نوازشش کنی!نمی شود دوست داشتنت را توی کلامت بریزی و ادایش کنی!
نه!
باید تمااااام عشقت را،تمام حست را،و تماااام اعتمادت را توی چشم هایت بریزی و زل بزنی توی چشم های درشت و سیاهش!
و عجیب است که مردی با این عظمت و غرور،هرگز نمی تواند خداحافظی کند!
خدایا؛دوستشان دارم و این دو آرام جانم را به دست های امن تو میسپارم
برایم حفظشان کن
  • مداد رنگی