جعبه مداد رنگی

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

می بوسمت پائیز


و تکه های آغوشم می افتد به پای برگ های آخر تو


من اولین شب بلند پس از تو را


تفال می زنم به دانه های انار


و خوب میدانم


یک روز عشق از مشرق تو در من طلوع خواهد کرد


می بوسمت پائیز


دیدار ما به "مهر


یلدا مبارک

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

حتما سر فرصت از سفرنامه ی اصفهانم برایتان می نویسم.

اما امشب آمدم بگویم خودم را خوب نمیشناختم.یا بهتر است بگویم پتانسیل هایم را نشناخته بودم.همیشه معتقد بودم جای زن توی خانه است و شاغل بودن آرامشش را تحت الشعاع قرار میدهد.اما الان فکر میکنم که دیدگاه درستی نبوده.

توی مسیره برگشت از اصفهان به این فکر کردم که برای خودم سرگرمی جدیدی پیدا کنم.و چه سرگرمی بهتر از کار؟!البته کاری که انرژی پایان ناپذیره من را تا حدودی کنترل کند.

راستش،قدرت بیان خوبی دارم و کانکت شدن با مردم برایم لذت بخش است.یکی از مورد علاقه های زندگی ام،صحبت کردن است و ارتباط برقرار کردن با آدم های مختلف،برایم هیجان انگیز و خوشایند است.مثلا از نشستن روی تک صندلی هایی که دیگران برایش سر و دست میشکنند بیزارم!توی مسافرت ها،در شهرهای مختلف،دوستان زیادی پیدا کرده ام که خیلی هایشان را همچنان دارم.با در نظر گرفتن تمام اینها،تصمیم گرفتم یک فروشگاه لباس کودک راه بیندازم.از لحظه ای که این طرح توی مغزم نقش بست،تا زمانی که اولین مشتری وارده فروشگاهم شود،تنها یک هفته طول کشید.کلا تصمیمات هیجانی و آنی را دوست دارم،و معمولا بهترین انتخاب های زندگی ام را توی هیجان انگیز ترین لظات عمرم انجام داده ام و هرگر پشیمان نشده ام.

خیلی خسته ام،بعدا بیشتر مینویسم






  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

من در سفر:)

ساعت پنج صبح روزه چهارشنبه,رسیدم ترمینال صفه.دایی اومد دنبالم و تو خواب و بیداری,منو رسوند خونه:)

تو مسیر که میومدم,با یه دختر همشهری آشنا شدم که بعدا درباره اش مینویسم.و چیزی که خیلی توجهم رو جلب میکرد,سربازایی بودن که هرچند متر که میرفتیم,یکی دوتاشون رو منتظره اتوبوس میدیدم و دلم کباب میشد.تو اون سرما,واقعا ظلمه:(

یاده سربازی سهراب میفتادم,به چه سختی لباس تنش میکردم!شلوارشو گت میکردم براش!فانوسقه میبستم براش!همه ی اینا فدای سرتون,پوتین که پاش میکردم,ستون فقراتم قلنج میکرد!

هعععععععی,یادش بخیر:)هر روز صبح میرفت و ظهر بر میگشت اما تو همین تایم,کلی گند زده بود که برامون تعریف کنه و ما دلمون رو بگیریم و بخندیم:))))

حتما از خاطرات سربازی سهراب مینویسم,به شدت شیرین و به یادموندنی ان!

آخیییی,دیشب رفتم پل خواجو:)قلقله بود!

چندتا عکس از پل و زاینده رود عزیزم گرفتم که اگه بشه,آپلود میکنم براتون:)

پارک صفه ام رفتم:)

هوا اینجا مححححشره,احتیاجی نیست پالتو بپوشی!اما تو رشت واااااقعا سرد بود!

دیشب از روی پل,یه تصویره قشنگی توی رودخونه بود که دلت میخواست بغلش کنی!آروم بهش گفتم:تو اصفهان منی:)

به همه ی فامیل گفتم این دو سه روزه اصلا وقت مهمونی و این چیزا ندارم و ناراحت نشن لطفا,بعدا با مامان اینا میایم و بهشون سر میزنیم.اما با اینحال,دای خیلی هوامو داره و هرجا بخوام,میبره منو

واسه ناهار قرمه سبزی گذاشتم:)ایشالله خوشمزه میشه

پا شم برم بیرون,حیفه این روزا رو تو خونه تلف کنم:)

جای دوستان خالی:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

بالاخره در آخرین لحظه ها,بلیط گیرم اومد.درست لحظه ای که دیگه امیدم نا امید شده بود,از ترمینال زنگ زدن و گفتن یه نفر انصراف داده و بلیطش رو کنسل کرده!

و من چقدر اون آدم رو دوست دارم!اصلا حالا که از سفرش به نفع من انصراف داده,عاشقشم:)

زاینده روده عزیزه من:)

میدونین,ما آدما همونقدر که خون پدرمون در رگهامون جریان داره و ما رو با سرزمین پدری مأنوس میکنه,به همون شدت هم مهره مادری در قلبمون فرمانروایی میکنه و ما رو به زادگاهش دلتنگ و دلواپس!من,برعکس خیلیا,معتقدم که ریشه ی هر آدمی,بر میگرده به مادرش!مادر,زمین ماست!و پدر,آسمون!من زمین و آسمونم رو به یک اندازه دوس دارم.

راستش,از وقتی تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که زاینده رود جاری شده,دل توی دلم نبود که برم.زاینده روده عزیزه من پر از زندگی شده و باید رفت و از نزدیک به تماشاش نشست:)

دلم برای اصفهان تنگ شده

دلم برای سی و سه پل,میدون امام,هتل عباسی,منارجنبون,خیابونای چهارباغ,کوه صفه,پارک ناژوان,باغ پرندگان,حتی واسه سیتی سنتر تنگ شده

مسافرت,لذت بخش ترین تفریح دنیاست!

از دستش ندین:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

چندتا از دخترای فامیل دوره هم جمع شده بودیم و از هر دری سخنی:)

تا اینکه صحبت به ایده آل ها و ,,, رسید.ایده آل های همه شون,شکل هم بود!لااقل به لحاظ ظاهری!

اندام عضلانی و برجسته,

قد بلند و هیکلی,

ابروهای تو هم گره خورده ی مشکی,

و ,,,,

ینی اگه قرار بود از رو توصیفاتشون نقاشی کنم,باید یه گودزیلا میکشیدم و به تعداد کپی میکردم!

یکی از ملاک های مهم و پررنگ,اوضاع فول مادی بود که بحثش جداست.

راستش,من میتونم یه مرد لاغر مردنی که ادکلن تلخ میزنه و چهره ی معمولی مردونه و چشمای نافذ داره رو,از جووووونم بیشتر دوس داشته باشم اما,هرگز نمیتونم به هیکل بند بند شده ی ورزشکاری هیچ مردی حس خوبی پیدا کنم!

به نظره من,مردی که چشمای پاکی داشته باشه,صدای دلنشینی داشته باشه,و مهم تر از همه!عطره خوب بزنه

جذاب ترین مرد دنیاست.

این گودزیلاها چین که تو خیابون پر شدن؟!:/

ینی اگه تصویره ذهنی تنها یک نفر از دخترا,شبیه تصویره ذهنی که من از یه مرد ایده آل دارم بود,شر بپا میشد!

معنی نداره!

آدمی که تصویره ذهنی مرد ایده آلش شبیه تصویره ذهنی مرد ایده آل من باشه,محرم خونه ی ما نیست

:/

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

غرور

دیروز عصر رفته بودم داروخونه,قدم زنان.از پله ها که میومدم پایین,یه خانومی جلوی راهمو گرفت.یه نسخه توی دستش بود که میگفت داروهای بچشه.میگفت پول ندارم داروهاشو بخرم.گفتم منم پول ندارم خانوم.شروع کرد عجز و لابه.که بچه ام مریضه.شوهرم زندانه,صاحبخونه جوابم کرده.و هرچی به بدبختیاش شاخ و بال میداد,مطمین تر میشدم که دروغ میگه.گفتم همه گرفتارن خانوم.من وقت ندارم,اجازه بدین رد شم.ازرو نرفت و شروع کرد به قسم دادن.از این حرکات منزجرم.از آدمای بی غرور,منزجرم.راهمو کج کردم و رفتم سمت دیگه ی خیابون.هنوز صد قدمی ازش دور نشده بودم که تو تاریک روشن هوا,چشمم به یه زن لاغر,گوشه پیاده رو افتاد.چندتا زنبیل حصیری کنارش بود و توش پر از پرتقالای محلی.بهش نزدیک شدم.ازش پرسیدم فروشیه؟!شروع کرد به تفکیکشون از روی جسه و قیمت هر کدوم رو گفت.پرتقالا رو که نشونم میداد,به دستاش دقت کردم.با همون دستا چیده بودشون!دستای ترک ترک.گفتم دو کیلو از این کوچولوهاش بده.دست کردم تو کیفم تا پول وردارم.چشمم افتاد به خریدایی که کرده بودم.کره ی بدن خریده بودم و چندتا اشانتیون از عصاره های دیگه اش بهم داده بودن.برشون داشتم و دادم بهش.گفتم اینا یه پک تبلیغاتیه,واسه پوست دستتون خیلی خوبه.زل زد به دستاش.انگار اولین بود که انقدر دقیق بهشون نگاه میکرد.با صدای ضعیف گفت:پیر شدم.و غم توی صداش موج میزد.تازه یادش افتاده بود چه عمری بهش گذشته!چشمای سبزه زیبایی داشت,اینو بهش گفتم.یه لبخنده عمیییق پهن شد توی صورتش.قوطی ها رو ازم گرفت و گفت دیگه پول پرتقالا رو نمیگیره.یه اسکناس پنج هزاری بهش دادم و مطمینش کردم که خودمم بابت اون کرم ها پولی پرداخت نکردم و قوطی بزرگشو بهش نشون دادم.پول رو گرفت و یه اسکناس دو هزارتومنی بهم برگردوند.هرکاری کردم که پیش خودش بمونه و باقی پول رو پس نده,با غرور بهم نگاه کرد و گفت من از هیچکس پول اضافه نمیگیرم.هرکسی حق خودش,روزی خودش!و من تا خونه,به تفاوت آدم ها فکر کردم.به تنها یک تفاوت به ظاهر کوچیک که شخصیت ها رو به شکل واضحی از هم تمایز میده!غرور!آدمای مغرور,به هر ذلتی تن نمیدن,حتی اگه روزگار باهاشون نسازه و سهمشون از زندگی دست های ترک ترک باشه!

خدایا؛مواظب غرورمون باش

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

تعطیلات آخر هفته ی خوبی داشتیم.

چند تا خونواده جمع شدیم و رفتیم ارتفاعات ماسال!جاده کوهستانی بود و پیچ ها و سربالاییهای نفس گیری داشت!نمیدونم از اون ارتفاعی که ما توش اتراق کردیم,میشد بالاتر رفت یا نه,اما واقعا منظره ی محشری زیره پامون بود و طبیعت بکری داشت.کلی عکس گرفتیم.

یه کلبه ی چوبی اجاره کردیم و بزرگترها مشغول تدارکات ناهار شدن.نمیدونم تا حالا ماسال رفتین یا نه,خیییییلی سرده!منم به شدددت سرمایی ام!یه پتوی بزرگ دوره خودم پیچیدم و نشستم کناره آتیش و از تماشای طبیعت لذت بردم.و به این فکر کردم که چقدر دلم میخواست کسی رو دوست داشتم و دلتنگش میشدم!

منظورم کسی خارج از جغرافیای خونواده است.یکی که توی قلبت,متفاوت از بقیه دوستش داشته باشی.

البته,دوست داشتن کسی به این معنی,و اساسا وجوده چنین کسی با این تعبیر,از ممنوعیت های خونه ی ماست.

میدونین,مراقبت خوبه,اما تا یه حدی!حفظ و حراست از ناموس,واجبه.اما چقدر؟!به نظره من تمام برادرای دنیا,اولین درکی که از آبرو پیدا میکنن وقتیه که خواهرشون بزرگ میشه.یا نه,اصلا از همون بچگی!یادمه وقتی میخواستیم با بچه های فامیل خاله بازی کنیم,سعید اجازه نمیداد من مامان باشم و یکی دیگه بابا!من همیشه دختره خونواده بودم و اگه تحت شرایطی مامان میشدم,حتما سعید با قلدری نقش بابا رو به خودش اختصاص میداد.هنوزم اوضاع همونه!هنوزم اون  محدوده وسیع تر نشده!

من از مهم بودن لذت میبرم,مثل همه ی آدمای دنیا!اما اینکه زیره ذره بین حمایت ها و تعصبات باشی,گاهی خسته ات میکنه.من باید با داداشم میرفتم دانشگاه و حتما هم یکی میومد دنبالم.باید با مادرم میرفتم خرید.حتی انجمن شعر و اردوهای فرهنگی که میرفتیم,من یه همراه داشتم!همه جور امکاناتی در اختیارم بود اما,لحظه به لحظه کنترل میشدم!

میدونین,اینکه شما نخواین کسی رو به قلبتون راه بدین,یه چیزه,و اینکه نتونین کسی رو به قلبتون راه بدین,یه چیزه دیگه!امروز کلی به این فکر کردم که من نخواستم یا نتونستم؟!و راستش به جوابی نرسیدم.

البته,کلا تو خونه ی ما بچه ها دیر به این بلوغ میرسن که جای کسی رو توی قلبشون خالی احساس کنن.یکی از دلایلش محبتای مادرانه ی پدرم بود!پدرم اولین مردی بود که زیبایی منو تحسین کرد,اولین مردی بود که باهاش درد دل کردم.پدرم ما رو از محبت جنس مخالف,اشباع کرد و ما نیازه به داشتن یک همدم,یک آنیما رو در خودمون احساس نکردیم.و البته,حالا که فکر میکنم,شاید حق داشت!شاید اگه غیر از این بود,الان بجای فکرکردن به یه موجوده انتزاعی,داشتم شکسته های قلبمو جمع میکردم!یا حتی بدتر,شاید الان فریب چرب زبونی کسی رو خورده بودم و هزار و یک بلای دیگه سرم اومده بود!

ولش کن بابا,حتما پدر مادرا یه چیزی میدونن که ما نمیدونیم!

اما خب,اونایی که درگیره سنت ها نیستن و اجازه دارن وارده رابطه های عاطفی بشن,دنیای 

قشنگی دارن:)


سعی کردم یکی از عکسایی که گرفتمو براتون آپلود کنم،نمیدونم چقدر موفق بودم





  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

  سال ها پیش که داشتن ویدیو جرم بود و مردم قایمکی و شبانه فیلم های vhs را رد و بدل می کردند،عموی بزرگم توی خانه اش ویدئو داشت و بچه هایش پای ثابت موزیک ویدیوهای ایرانی بودند.نمیدانم چند نفر از شما فیلم دروغگوی بزرگ را دیده اید!هندی بود و هیچ احتیاجی هم به سانسور نداشت.من عاشقش بودم.البته غیر از چهره ی بازیگر اصلی مرد،چیزی از آن را یادم نیست.و ما فقط اجازه داشتیم همان یک فیلم را ببینیم.بعدها فیلم شعله به بازار آمد.البته انگار یکی دو جایش صحنه ی بوسه یا چیزی شبیه این داشت که به سبک خودشان سانسورش میکردند و به اصطلاح،فیلم را جلو میبردند.آن زمان ها،حیا خیلی پر رنگ بود.خانواده ها مراقب بودند در حضوره فرزندشان حتی شاهد یک بوسه ی ساده نباشند.حواسشان به حرمت ها بود.

بچه ها هم اگر اشتباها چنین صحنه ای را جلوی پدر یا مادرشان میدیدند،هزار رنگ میشدند و دیگر رویشان نمیشد سرشان را بالا بگیرند!

اما حالا به یمن وجود ماهواره و آرتیست های ترک،هیچ خط قرمزی باقی نمانده!

خیلی ها،خیلی درباره ی آسیب های ماهواره بالای منبر رفته اند.اما واقعا چند نفرشان این یک قلم را توی اسباب زندگیشان فاکتور می گیرند؟!

در یکی از کارگاه هایی که شرکت کرده بودم،استاد سوژه ای را معرفی کرد که هفته ها فکرم را مشغول کرده بود.

دختر بچه ی شش ساله ای اقدام به قتل عمویش کرده بود.با یک گوی بلوری توی سرش زده بود و فریاد میکشید که من بابای خودمو میخوام.و در همین حین دچار شوک شده بود و او را به بیمارستان منتقل کردند.بعد از بررسی ها و روانکاوی،معلوم شد که دخترک همپای مادرش پای سریالی مینشید که در آن،زنی با برادر شوهرش رابطه دارد و نقشه ی قتل همسرش را کشیده اند.و این طفل معصوم با آن سریال همزادپنداری کرده بود.

این ظاهر ماجراست.در واقع این باور در ذهن آن کودک شکل گرفته که می شود با برادر همسر هم وارد رابطه شد.این فرهنگ سازی ها،این تخریب ها،این برنامه ریزی ها،فقط برای این است که سیاست مداران فهمیده اند از کجا باید ضربه زد که کارساز بیفتد!

من شک ندارم بعد از رواج دادن مواد مخدر و آلوده کردن میلیون ها جوان ایرانی،اینبار دست به نابود کردن ریشه ی خانواده ی ایرانی زده اند.ریشه ی هر خانواده،مادر است.

مادری که ساعت ها از وقتش را پای تماشای خیانت های با شکوه و خالی از قبح زنان دیگر صرف می کند،کی می تواند به دخترش عفت بیاموزد؟!

وقتی ریشه ی گیاهی بپوسد،طولی نمیکشد که جنگل نابود شود.

باور کنید،زنی را میشناسم که با همسره خواهرزاده ی شوهرش دوست شد.هردو در حال متارکه با همسرانشان هستند و در حال حاضر،بدون هیچ ترسی با هم زندگی میکنند و به اصطلاح هم خانه اند!این خانم یک دختر دبیرستانی دارد که بی نهایت زیباست.به نظره شما،دخترش از چشم این مرد در امان است؟!

زنی را میشناسم که بعد از چهارده سال زندگی با همسرش،با نامزده خواهرزاده ی خودش وارد رابطه شد و بعد از جدایی،با او ازدواج کرد.هرچند بعد از سقط یک جنین از همسر دومش هم جدا شد!

و زنان بسیار زیادی را میشناسم که با وجوده همسر و فرزند،با مردان و پسران دیگر در ارتباطند و به خودشان حق میدهند اینگونه از زندگیشان لذت ببرند.

تازگیها هم که باب شده هرکدام از زوجین روی گوشیشان رمز میگذارند و با ادعای روشن فکری و حفظ حریم شخصی،هر کدام سرشان به یک آخوری گرم است!

راستش را بخواهید،من اگر پسر میشدم هرررررگز اجازه نمیدادم همسرم عضوه هیچ شبکه ی مجازی باشد!حتما پیام هایش را کنترل میکردم!هرگز اجازه نمیدادم تنها مسافرت برود!

شاید هم باید ریشه ای تر از این اقدامات سطحی به ماجرا نگاه کرد اما،خیلی از آسیب هایی که به خانواده وارد است،بخاطره عدم کنترل مرد و سهل انگاری های اوست.

همانقدر که نجابت زن را ارزشمند میکند،غیرت هم لازمه ی مرد بودن است

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

امشب خونه ی یکی از همکارای بابا مهمون بودیم.اولین باری که دعوتشون رو قبول کردیم و رفتیم.همون بدوه ورود,تفاوت فرهنگی دو تا خونواده تو ذوق میزد.البته غافلگیر شدیم.ما همیشه تو همایش ها و مناسبت هایی که اداره واسه کارمندا و خونواده هاشون تدارک میدید,دیده بودیمشون و بنا به مصلحت های سازمانی,به لحاظ ظاهری تو یه تیپ بودیم.اما امشب محیط خصوصی تر بود و نیازی به نقش بازی کردن نبود.خانوم خونه,یه آرایش غلیظ داشت و موهاش رو از جلو و پشت روسریش ریخته بود بیرون.چند باری هم روسری از سرش افتاد و عین خیالش نبود اصلا.مامان من خانوم مومن و معتقدیه اما,هیچوقت تا حالا ندیدم پای منبر بره و کسی رو نصیحت کنه یا اینکه طوری رفتار کنه تا آدمای تیپ مخالفش رو آزار بده.واسه همینم اون خانوم اصلا معذب

نبود و اونجور که دلش میخواست,ظاهر شد.چند دقیقه ای از اومدنمون نگذشته بود که تلویزیون رو روشن کردن و با اشتیاق نشستن پای تماشای یه سریال ترکی!اصلا به اینجاش فکر نکرده بودیم.ما خونواده ی متحجری نیستیم اما,هنوز بچه ها خجالت میکشن که جلوی پدر و مادرشون صحنه های معاشقه ببینن.هنوز پدر و مادرم شرم میکنن جلوی ما,دیالوگای روابط غیر اخلاقی رو بشنون.هرچند که در ظاهره کلام هم اصطلاحات و واژه های رکیک وجود نداشته باشه اما,همینکه محتوای کلام غیر اخلاقی باشه,جزوه خط قرمزهای خونه ی ماست.


  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

حدودا دو سال پیش,چش بازارو کور کردم و تو کنکوره ارشده 92,دانشگاه آزاد خوراسگان قبول شدم.

با اینکه از ریشه ی مادری,هفت جدمون اصفهانی هستن و سالی دوازده ماه اونجاییم,باز پدرم سازه مخالف زدن و دوری راه و دلتنگی و خطرات جاده رو بهونه کردن.اما من کوتاه نیومدم و با التماس ازشون خواستم اجازه بدن من برم و اگه دووم نیاوردم,بعد از یه ترم انتقالی بگیرم و بیام.خلاصه پدرم قبول کردن و قرار شد هر هفته یکی از اعضای خونواده همراه من بیان اصفهان و واسه اینکه مزاحم کسی نباشیم,بابام تو خیابون مشتاق دوم یه خونه ی نقلی خرید.که من بتونم با اتوبوسای زیره پل بزرگمهر,بی دردسر برم دانشگاه و برگردم,و از طرفی هم محله ی امنی باشه تا اگه یه وقت با مامانم اومدیم,خیالش راحت باشه.سرتون رو درد نیارم,ما خونه رو از یه آقایی خریدیم که پسرش تازه از منچستر برگشته بود و میخواست با فروش یه واحد از آپارتماناش,یه سرمایه ای واسه کار بده دستش.و در حین دیدن و پسندیدن و قولنامه و کارای سند و .. ما چند باری این خونواده رو دیدیم.بعدشم که چندباری اونا اومدن شمال و در تماس بودیم کلا.

امروز عصر,مامانم سره نماز بودن که تلفن زنگ خورد.من گوشی رو برداشتم.

بفرمایین

_منزل آقای الف؟

بله,

شما دخترشون هستین؟

بله,بفرماییین,

دختر کوچیکشون؟

نخیر,شما؟

_من خانوم خلیلی هستم,همسایه ی اصفهانتون

وای,عذر میخوام بجا نیاوردم.حالتون خوبه؟

کلی احوالپرسی و این حرفا,و گفتم مامان دارن نماز میخونن و منتظر بودم خداحافظی کنه پرسید،خواهرتون چطوره؟ازدواج نکرده؟

قربان شما,دعاگو هستن.حالشم خوبه,شکر.نخیر.

کلی سوال درباره خواهرم پرسید و گفت دلش طاقت نمیاره و زنگ.زده از مامان یه وقتی بگیره,تاریخ معین کنن که شگون داشته باشه و بیان واسه آشنایی

من از تعجب شاخ در آوردم!ساکت بودم که شروع کرد به تعریف کردن

که پسرش از روزه اولی که خواهرمو توی بنگاه دیده,پسندیدتش و یه مدت منتظر شده کار و بارش بگیره و الان

چند روزه که اصرار داره زنگ بزنن تا واسه بعده ماه صفر,ازمون وقت بگیرن

تازه دوزاریم افتاد که منظورشون منم,و چون خواهرم قدش بلندتر از منه و بخاطره فاصله ی سنی کممون,فکر کردن من خواهر کوچیکه ام

وقتی پرسید "م" جان خودشون نیستن حالشونو بپرسم؟!،یهو هول شدم و گفتم من خودم خواهرمم:/

فک کنم دیگه کلاهشونم اینورا بیفته,نیان ور دارن:))))))

خب نمازه جعفره طیار که نمیخونی مادره من,بیا این گوشی لامصصصصبو از دست من بگیر!

  • مداد رنگی