جعبه مداد رنگی

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
سوم راهنمایى بودم که اولین خواستگار دره خانه مان را زد و البته این را بعدها فهمیدم!و بعد از آنهم هرکسى حرفش را زد خودشان یک جواب مصلحتى دادند و اولین بارى که مجبور شدند بنده را هم در جریان بگذارند وقتى بود که ترم دوم سوم دانشگاه بودم و یکى از بستگان مادرم خیلى سماجت کرد و حتى سعى کرد پدربزرگم را واسطه کند که این دهن به دهن چرخیدن ماجرا باعث شد یک چیزهایى هم به گوش من برسد.یک روز که داشتم براى خودم لاک میزدم و توى آینه خودم را نگاه میکردم،مامانم آمد و گفت پارسال که کنکور داشتى پسرعمه ام تو را براى امیرحسین خواستگارى کرده و ما هم گفتیم حالا وقت شوهرکردنش نیست و الان دوباره اصرار دارند که حتما بیایند و ما توى عالم فامیلى نمیتوانیم بگوییم نیایند اما وقتى آمدند خودت بگو من فعلا درس دارم و یکجوره محترمانه اى جوابشان کن.
راستش من خیلى خجالت کشیده بودم و کلا هم بلد نبودم غیر از چشم،جواب دیگرى به خانواده ام بدهم!
امیرحسین یکى از پسرهاى بسیار محبوب فامیل بود که به لحاظ تحصیلات و شغل و جایگاه اجتماعى و خانوادگى و حتى به لحاظ ظاهرى،میتوانست ایده آل هر دخترى باشد.اما خب،خانواده ى من قصد نداشتند دخترشان را شوهر دهند.آنها بارها توى مراسمات و مهمانى هاى فامیلى هم بحث خواستگارى را پیش آوردند و هربار به یک بهانه اى جوابشان کردند.بماند که هنوز هم امیرحسین ازدواج نکرده و از دور و نزدیک میشنویم که هیچ کجاى دیگر هم به خواستگارى نمیرود.بعد از آنهم گزینه هاى موجه زیادى دره خانه ى مان را زدند که اکثر مواقع من حتى خبر نداشتم و بعدها مثلا از کسى میشنیدم که فلانى را چرا رد کرده بودى؟!و من براى اینکه مصلحت خانواده به خطر نیفتد و کسى این وسط زیره سوال نرود،مجبور بودم لبخند بزنم و بگویم قسمت نبود!و شما فکر کنید چقدر کار سختى است که تعجبتان را قورت دهید!هربار هم گزینه ى بسیار خوبى قدم پیش بگذارد،بعد از کلى تحقیق و وسواس و ... مامانم با بى میلى میپرسد چیکار کنیم؟دوست دارى بیایند؟
و من واقعا خجالت میکشم بگویم چه اشکالى دارد؟!بیایند با هم آشنا شویم و این حرفهایى که حتما شماها میتوانید به مادرتان بگویید اما من نه!و اینجور وقت ها انگار وحى منزل است که بگویم نه بااااااابا،الان چه وقت ازدواج است؟!
خداوند به من لطف داشته و ظاهرى به من عطا کرده که معمولا در همه ى محافل مورد تایید واقع میشوم و کمتر کسى شاید چنین قیافه اى را دوست نداشته باشد.اما حرف من این است که تعارف را کنار بگذاریم و واقعیت ها را ببینیم.
یکى از دوستان توى وبلاگش مثال خوبى زد و دخترها را به میوه تشبیه کرد.واقعیت هم همین است.
ببینید،بحث من این نیست که تحت فشاره بالا رفتن سن به هر ازدواجى باید تن داد،نه!منظورم این است که نباید وسواس داشت!موقعیت هاى خوب ازدواج،براى هرکسى،بسته به محیط و خانواده و فرهنگ،متفاوت است!
در این مورد آخرى هم دقیقا برنامه به همین منوال بود،مامان گفت ما اینها را نمیشناسیم.اما خودشان اصرار دارند بیایند آشنا شویم.اگر خودت میخواهى ازدواج کنى به بابا بگو که یک قرارى با آنها بگذارد.من با اینکه اصلا جدى نگرفته بودم مساله را،اما واقعا دلم میخواست ببینم چى شد که توى یک برخورده آنقدر کوتاه،کار به اینجا کشید.
اما باز هم مثل همیشه خجالت کشیدم و گفتم نه باااااابا،الان چه وقته ازدواجه؟!
شاید هم هنوز انقدر ناپخته ام که نباید به ازدواج فکر کنم اما،بالاخره باید وارد رابطه اى شد و بعدا در موردش قضاوت کرد.
فکر میکنم اگر همینطورى پیش برود،باید یک خمره بخرم و خودم را ترشى بیندازم:(

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰
هیچکدام از اعضاى خانواده ى ما در تاریخ زندگیش حتى یکبار هم لب به غذاهاى بیمارستان نزده اما تا دلتان بخواهد،من خودم به شخصه همراه بیمار بوده ام و یا گرسنه ماندم و یا یک تایمى را به خودم اختصاص داده ام و بیرون غذا خورده ام و یا اصلا سفارش غذا داده ایم و با بیماره محترم،توى لابى بیمارستان یا جاى با صفایى توى حیاط و روى نیمکت،غذا خورده ایم.
چند ماه پیش قرار بود از بیرون غذا بگیرم و بروم شیفت را از مامان تحویل بگیرم که زنگ زد و گفت هم براى خودت و بابا غذا بگیر،هم چند پرس سفارش بده که بفرستند به اشتراک ما.
رفتم توى پارکینگ رستوران پارک کنم که خیلى هم شلوغ بود و نگهبان یک جاى خیلى تنگ و بد مسیرى را نشانم داد که آنجا پارک کنم.من هم توى رودرواسى دور و برى ها عرق سردى روى بدنم نشست و هرچى بلد بودم ذکر گفتم و خدا را قسم دادم که آبرویم نرود و ماشین مردم را که توى پارک بود خط نیندازم.آقاى نگهبان گفت برو جلو و دنده عقب برو توى پارک و من هم بى چون و چرا رفتم جلو.یک اسپورتیج سفید سمت چپ جایى که باید پارک میکردم بود که صاحبش یک پسره جوان بود و با پدرش آمد که سوار شوند.دنده عقب آمدم و جلوى چشمش زدم به سپره ماشینش و دوباره رفتم جلو و اینبار قشنگ زدم به دره جلو و زه؟! ماشین و دوباره رفتم جلو و یکجورى که چشمهایش گرد شده بود،ماشین را چسباندم به ماشینش که خب دیدم نمیشود پیاده شوم و باز هم رفتم جلو و اینبار یک پارک کج و کوله انجام دادم و پیاده شدم و گفتم ببخشید.انننننقدر تحت فشار بودم و مغزم داغ کرده بود که اگر یک کلمه سرزنشم میکرد همانجا میزدم زیره گریه.اصلا هم عادت ندارم توى تصادفات از کسى خسارت بخواهم و توقع ندارم کسى هم توى همچین برخوردهایى ادعاى خسارت کند!همین ببخشید به نظرم کافى بود.آن بنده خدا هم فقط با تعجب نگاهم کرد و یک خواهش میکنم گفت و تمام.من رفتم داخل رستوران و سفارش دادم و شماره اشتراکمان را دادم و دو پرس هم خریدم و رفتم بیمارستان و این ماجرا را به کل فراموش کردم.
تا اینکه دو هفته پیش یک خانومى زنگ زد و از مادرم خواست براى امر خیر مزاحممان بشوند.مادرم که ایشان را نمیشناخت و کلا هم رسم نداریم همینجورى هرکى سرش را بندازد و بیاید خانه مان براى امر خیر،کمى پرس و جو کرد و کاشف به عمل آمد که آن آقا پسرى که توى پارکینگ رستوران ماشینش را مورد تفقد قرار دادم،از بستگان صاحب رستوران بود که ایشان هم سالهاست پدرم را میشناسد و از روى شماره اشتراکمان فهمیدند کى هستیم و تحقیق هم کرده اند و حالا آمده اند براى آشنایى!
من تا بحال توى زندگیم این مدل خواستگار نداشته ام و مساله برایم بسیار جذاب است!
اما وقتى براى دوستم تعریف کردم گفت که مدل هاى این چنینى زیاد برایش اتفاق افتاده و حتى شده در یک مسافرت،با خانواده اى توى نمازخانه ى توراهى آشنا شده اند و آنها از او خواستگارى کرده اند.و حتى چند مدل خواستگارى هاى اینجورى از اقوام و آشنایانش تعریف کرد که بعد از شنیدن آن ماجراهاى جذاب،از تک و تا افتادم و هیجان این موضوع برایم کم شد!
به نظره شما مى شود با کسى که فقط یک بار دنده عقب زده اید به ماشینش،و فقط یک تصویره متعجب از او در ذهنتان مانده،ازدواج کنید؟
اینکه تحقیق کرده اند و بعد از چند ماه قدم پیش گذاشته اند،قانعم میکند که طرف آنقدرها هم شیرین عقل نیست که به عشق در یک نگاه معتقد باشد و به هرحال،یک پروسه ى منطقى را طى کرده!اما واقعا خنده دار نیست؟

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

من فکر میکنم زندگى کردن با یک مرد زیره یک سقف،از رام کردن یک کروکودیل پرنده ى بنفش آفریقایى،سخت تر است!

داداشم زنگ زد که میشود امشب بیایى اینجا برایم چندتا گزارش تنظیم کنى؟

خیره سرش فوق لیسانس مملکت است آنهم فارغ التحصیل یکى از بهترین دانشگاه ها!آنوقت هیچوقت تابحال یک گزارش ساده را به تنهایى تنظیم نکرده!تنظیم گزارش پیشکش،حتى داده هایى که در اختیارم میگذارد را به جان کندن از توى آن خط خرچنگ قورباغه ایش میکشم بیرون!

انقدر حجم برنامه هاى بهم ریخته اش زیاد بود که مجبور شدم شب را همینجا بمانم(تا حالا اینجا تنها نمانده ام،پیش نیامده بود)فقط من هستم و سعید و کلى کاغذ و فایل!

یک شلوارک از بین لباسهاى خودش برایم پیدا کرده که به تن من نه تنها شلوارک نیست،بلکه شلوار کردى را توى جیبش جا میدهد!و یک تیشرت که من پنج دور توى آن جا میشوم و فقط رنگش را دوست دارم!

همه ى اینها در برابره مشقتى که از حرکات و رفتاره اسلوموشنش میکشم،هیچ است!

گفت شام که نخوردى،گفتم نه حالا یک چیزى حاضر میکنم دوتایى میخوریم.گفت حرفش را نزن،مهمان من هستى!

و پا شد رفت توى آشپزخانه که دست به کار شود.

یک ساعت دوره خودش چرخید تا یادش آمد آنجا چکار دارد و بعدش دوباره آمد نشست جلوى من که خب چى درست کنم حالا؟!من اصلا دوست ندارم براى کسى فکر کنم که چى بپزد!اما مجبور بودم یک چیزى پیشنهاد بدهم!

نیمرو خوبه،اگه تخم مرغ دارى نیمرو درست کن.

گفت باشه و رفت توى آشپزخانه و یکى توى سره خودش زد و یکى توى سره ماهیتابه و ده بار هم کابینت ها را باز و بسته کرد تا یادش آمد روغن را کجا گذاشته و بعد که ریختش توى ماهیتابه،پننننننننننننج تا تخم مرغ هم شکست توى آن و دوباره به اندازه ى یک خانه تکانى تلاش کرد تا نمکپاش را پیدا کرد.تازه آن موقع یادش افتاد که املت خوشمزه تر است و همان قاشق روغنى را زد توى قوطى رب گوجه و آنرا هم به مواد داخل ماهیتابه اضافه کرد!

هرچى فکر کردم دیدم صداى روشن شدن گاز را نشنیده ام!بجایش صداى قاشق آمد که ته ماهیتابه تفلون را قیژژژژ،قیژژژژژژژ میخراشید و مثلا داشت غذایش را هم میزد!

بعدش من مخاطبش بودم که گفت فندک این شعله ى گازمان خراب است و یک تکه کاغذ بده که با آن از آنیکى شعله آتش بردارم و اینیکى را روشن کنم:/

گفتم پس الان چى رو هم میزدى؟گفت همه کارش را کرده است و خوب هم زده و فقط الان باید زیرش را روشن کند!

من از تصورش نزدیک بود بالا بیاورم!گفتم چهارتا شعله اى که فندکش خراب نیست را روشن کند که خیلى آشپزانه جواب داد نه،این شعله براى این غذا مناسب تر است!خودش هم نیامد یک تکه کاغذ بردارد،من برایش بردم!

همه جا را بوى کاغذ سوخته برداشته بود و حس میکردى توى یک زمستان سخت،وسط کوهستان گیر کرده اى!

نمیدانم چقدر آن طفلک را هم زده بود که بجاى املت،یک چیزى شبیه سوپ،رقیق و لزج،آمد روى میز و من تقریبا نان خالى سق زدم:/

گفتم تا کى میخواهى به این رویه ادامه بدهى و لطفا به فکره ما هم باش که دلمان پوسید و قر توى کمرمان خشکید و همه زن داداش دارند غیر از ما و همه عمه شده اند و روحشان شاد میشود و ما هنوز اندر کفش مانده ایم و این حرف ها(و توى دلم فکر میکردم کدام بدبختى میخواهد بیاید با چنین موجودى زندگى کند) که خیلى فیلسوفانه و عاقل گونه جواب داد که هنوز دخترى که بتواند توقعاتش را برآورده کند و انقدر هنر و جاذبه داشته باشد که او را مایل به ازدواج کند،پیدا نکرده است!

شما فکر کنید این آدم با این دستپخت،با این بى نظمى،با این از زیره کار در رویى،با اینهمه چیزهاى دیگرى که برایتان نمیگویم شاید یک موقع خواستیم فامیل شویم:دى دیگر،آنوقت انتظاراتش از یک دختره بدبخت چقدر زیاد است

حالا آنهایى که میتوانند نیمرویى درست کنند و کارشان را خودشان انجام میدهند و گزارش نویسى هم بلدند را دیگر خودتان حساب کارشان بیاید دستتان!

از خدا ممنونم که قرار نیست فردا شب هم همین بساط باشد.

تازه فکر کنید من با این آدم همخون هستم و فقط سه چهار سال است که توى یک خانه زندگى نمیکنیم و اییییینهمه از دستش حرص خوردم و کبود شدم!اگر پسره مردم بود و این کارها را میکرد و تازه قرار هم نبود از فردا برگردم خانه ى بابام،باید با همان ماهیتابه که تهش را با قاشق قیژژژژ،قیژژژژژ صدا میداد،یکى میزدم توى سرش که تا صبح فردا از جایش بلند نشود!

زندگى کردن با یک مرد زیره یک سقف،از رام کردن یک کروکودیل پرنده ى آبى راه راه در سواحل آبهاى نیلگون خلیج همیشگى فارس،سخت تر است!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

پنجشنبه اى که گذشت،کلى مهمان داشتیم.چندتا از دوستان مادرم همراه خانواده شان از تهران آمده بودند.تصمیم گرفتیم براى شام برویم جاده ماسوله و از آنجایى که هوا بارانى بود،بارانى تنمان کنیم و جوج سیخ بزنیم با نوشابه:))

با اینکه هوا اصلا یارى نکرد،اما یک کلبه اجاره کردیم و کنارش هیزم آتش زدیم و بسیااااااااااار خوش گذارندیم.

بعد از شام هم دسته جمعى مشغول پانتومیم شدیم و الحق والانصاف،دود از کنده بلند میشود!

بزرگترها خیییییلى بهتر از ما بلد بودند و کافى بود کمى در بازى مهارت داشته باشى،آنوقت سخت ترین ضرب المثل ها را حدس میزدند و گاهى فولکلرهایى را پیشنهاد میدادند که من هرررررگز نشنیده بودم!

ساعت حدود سه و نیم بامداد بود که بساطمان را جمع کردیم و مسیره برگشت را در پیش گرفتیم.

پنج روزى میشود که سهراب رفته کیش و دیشب جایش بسیاااار خالى بود.با ماشین سعید رفته بودیم و بابا جلو نشست و من و مادرم و خواهرم،صندلى عقب.

جاده ماسوله بسیار پیچ در پیچ و در این فصل از سال مه آلود است.یک جایى از مسیر سعید آمد از یک تاکسى سبقت بگیرد که او هم به ما راه نداد و همان آن،از روبرو یک سوارى سر رسید.سعید راننده ى فوق العاده ماهرى است و با یک سبقت سریع،به مسیرمان ادامه دادیم که بعد از حدود ده دقیقه دیدیم همان تاکسى چسبیده به ما و یک جوانک از دست و سرش را بیرون آورده و اشاره میکند که بایستید!کمى که دقت کردم دیدم تعدادشان زیاد شده و حالا چهارنفر شده اند!یعنى توى راه دو نفر را سوار کردند و آمدند سروقت ما که حسابمان را برسند!

سعید سرعتش را زیاد کرد و از آنجا که جاده دو طرفه بود،به آنها راه نداد که جلو بیفتند و راهمان را بند بیاورند.

توى آن جاده هاى پیچ در پیچ،با آن سرعت سرسام آور،شاید فکر کنید دیوانگى کردیم!پدرم میگفت اگر توقف کنى،هر چهارتا ماشین پشت سرمان مى ایستند و با آنهمه جوانى که همراهمان است،این چهارتا بچه را به خاک و خون میکشند و اصلا معلوم نیست اینها آدمهاى سالمى باشند.

یک جایى که نزدیک کمربندى فومن شدیم،دقیقا خودشان را به ماشینمان چسباندند و سعى داشتند ما را متوقف کنند.

توى همان سرعت،برادرم یک فرمان به چپ داد و ماشینشان منحرف شد.

کمربندى را دور زدیم و از خیابان هاى فرعى آمدیم که گممان کنند و شر نشود.دوستانمان هم ما را گم کردند و مسیره کمبندى را در پیش گرفتند.به خروجى فومن که رسیدیم،خیالم کمى راحت شده بود و کلى صلوات داده بودم.یک آن چشم برگرداندم و دیدم یک تاکسى چسبیده به ماشین و نفره جلویى توى دستش چاقو دارد.یک خیابان خلوت دم صبح بود و مه و ما و یک تاکسى مرگ!

شاید اگر چندسال پیش بود و پدرم همان مرد قوى هیکل و تنومند روزهاى جوانیش،آنطور توى دلم خالى نمیشد و جییییغ نمیکشیدم!از تصوره اینکه چهارنفر روانى مسلح به جان برادرم و پدرم بیفتند،وححححشت کردم!

خواهرم هم مثل من گریه میکرد اما مامان،مثل تماااااااااااام سالهایى که به شانه هاى ستبر پدرم متکى بود،باز هم به او تکیه کرد و فقط میگفت از چى میترسین؟!باباتون اینجاست!

"بابا"

و خدا میداند که توى آن لحظه چقدر دلم میخواست بغلم کند!

پدرم با یکى از دوستان نظامیش تماس گرفت و مسیرمان را تشریح کرد و خیلى خونسرد،شب بخیر گفت.

ما با همان سرعت و از مسیرهاى فرعى وارد شهر صومعه سرا شدیم و من به محض اینکه چشمم به ماشین دوستانمان افتاد که منتظرمان بودند،شیشه را پایین دادم و جییییییغ کشیدم.

نمیخواستم زرگیرشان کنم،فقط میخواستم همراه ما باشند که شاید سرنشینان تاکسى از تعداد زیادمان بترسند و دست بردارند.اما جیغ زدن من و کمک خواستنم همانا و بستن راه تاکسى و بند آوردن خیابان،همان!

به صدمتر نکشید که دوستان ما با چهارتا ماشین خیابان  را بستند و تاکسى را متوقف کردند و شما فکر کنید یازده تا جوان تنومند و بیست و پنج تا سى ساله،بیفتند به جان چهارتا پسرکه بیست و یکى دو ساله!

حتما شما هم مثل من فکر میکنید پلیس هاى ایرانى فقط توى فیلم ها به موقع سر میرسند:))اما نه!

پلیس رسید و پدرم ماجرا را توضیح داد و آنها سرنشینان آن تاکسى را که خیلى هم مست و پاتیل بودند را جلب کردند و ماشینشان را فرستادند پارکینگ!

هنوز از مرور آن صحنه ها عرق سرد به تنم مینشیند و قلبم به شددددت تند میزند!

اما خییییییییلى هیجان انگیز بود:)خوشمان آمد:)

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

خودت را جاى او بگذار

من همیشه توى زندگیم مراقب بودم آدم خوبى باشم.اینکه فقط به کسى بدى نکنم،یجور بى تفاوتى نسبت به محیط میطلبید که با روحیه ى من همخوانى نداشت!شاید خود خوب پندارى به نظر بیاد اما،من همیشه از خودم راضى بودم.

منظورم در همه ى موارد نیستا!نه!اینکه هرجایى کسى رو دیدم که به کمک احتیاج داشت،در حد توانم و گاهى حتى بیشتر از توانم و با استفاده از منابع دیگه کمکش کردم.شاید فقط براى آرامش خودم بود،اما همیشه این حس در من بود و پرداختن بهش به زندگیم لذت میداد!

دیشب یه اتفاقى افتاد که نشستم خودمو مرور کردم.یه جاهایى به خودم افتخار کردم اما،کم نبودن جاهایى که دلم از خودم گرفت!

دیشب داداشم اومد دنبالم.قرار شد تو مسیر نون سنگک بخریم.جلوى یکى از چلوکبابیاى معروف پارک کرد و پیاده شد.

منم طبق عادت قفل درو زدم و نشستم منتظر.درست کنار ماشین ما،یه ماشینى پارک بود که یه دختر جوون نشسته بود و یه پیرمرد داشت باهاش حرف میزد.پیر مرده معتاد بود!وقتى دختره شیشه رو داد پایین،من بجاى اون دچار وحشت شدم.چطور میتونست با یه معتاد،اونم تو اون فاصله ى کم و چهره به چهره هم کلام بشه؟!یخورده که گذشت،یه نایلون داد دست پیرمرده و خودش از ماشین پیاده شد و ریموت رو زد!شوهرش تو صف کباب ایستاده بود و رفت یه چیزى به شوهرش گفت و همونجا کنارش موند.داداشم که داشت میومد سمت ماشین،پیرمرده نشونش کرد و لنگون لنگون با یه عصا تو دستش اومد که بهش برسه.منم فقط از خدا میخواستم قبل از اینکه چشم داداشم بهش بیفته سوار شه و از اونجا دور شیم،چون میدونستم اگه ببینه دلش میسوزه و بهش کمک میکنه.داداشم نشست و استارت زد که پیرمرده رسید.تا اومد شیشه رو بده پایین،شروع کردم غر زدن که حتى نباید به حرفش گوش بدى،چون معتاده و اگه من صداشو بشنوم و حالشو از این فاصله ببینم معده م بهم میریزه و نمیتونم شام بخورم و تهدیدش کردم که بخدا به بابا میگم و اووووووه،امون ندادم طفلک حتى حرف بزنه و حرکت کرد بالاخره.باید میدون رو دور میزدیم و میرفتیم سمت خونه.داداشم اخماش تو هم بود و منم از پنجره بیرون رو تماشا میکردم که چشمم افتاد به اون دختره!

با شوهرش رفتن سمت پیرمرده و یه نون سنگک و یه نایلون که ظرف غذا توش بود و میدونم که کباب بود،دادن دستش.

میتونین تجسم کنین اون لحظه من چقدددددددر خجالت کشیدم؟!

من که اییییینهمه ادعاى خیرخواهى و همنوع دوستیم میشه،با اون رفتارم و بعدش اون صحنه اى که اتفاق افتاد،خیییییلى ضایع شده بودم!با این حال از موضعم کوتاه نیومدم و به سعید گفتم نباید به معتادا کمک کنى،اونا انگل جامعه هستن،انگل رو نباید تغذیه کرد،باید یه راهى واسه نابودیش پیدا کرد!

تللللللخ ترین جواب ممکن رو بهم داد!

گفت فکر کن سهراب معتاد میشد،مینداختیش دور؟!

سهراب همه ى زندگیمه!آروم جونمه!من جونمو میذارم که سالم زندگى کنه!

شاید باید نگاهمو عوض کنم!

هنوز از تصوره حرفش غمگینم!

خدایا؛عزیزاى دلمون رو در پناه خودت نگهدار و از تمام بلاها حفظشون کن!

آمین

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

کمى هم ادبى باشیم:)

حالم بد است، حوصله‌ام روبه‌راه نیست


یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست


دارد کلافه می‌شود از دست هر چه «تو»ست


 شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست


باید که کوه بار غمم را به دوش خود ...


فکر تنت برای تنم جان‌پناه نیست


این خوشه‌های وحشی انگور در رگم


می‌جوشد آن‌چنان که بفهمم گناه نیست -


این دختری که مرتکبش می‌شوم هنوز


این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست


از بس که در تفأل من مریمی نبود


 هی فکر می‌کنم که خدا هم گواه نیست -


من عاشقم و در تنم انگار جاری است


یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست


مریم! نگات وزن تنم را به هم زده


با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛

**

مریم! برقص، قافیه‌ها را به هم بریز


این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز


من را خلاف قصه‌ی تاریخ زنده کن


در این سکانس نقش خدا را به هم بریز


باید دوباره از شب اول شروع کرد


تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز


بی تو غزل نمی‌شود این شعر لعنتی


در آن برقص! قافیه‌ها را به هم بریز ...


**

دارم برای زن شدنت نقشه می‌کشم


ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست!


گم می‌شوی درون من و ... من درون تو ...


گم می‌شوم درون تو ... این‌ها گناه نیست!


حالا بخواب مادر انجیل‌های من


با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!!


مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد


حالم بد است ... حوصله‌ام روبه‌راه نیست ...

  • مداد رنگی
  • ۲
  • ۰
میدونم یخورده از وقتش گذشته و باید زودتر اینکارو میکردم اما،بهارتون مبارک:)
امیدوارم سال بسیاااااااار خوب و خوشى رو شروع کرده باشین و خداى مهربون،در این سال جدید،آرزوهاى خوبتون رو یکى یکى برآورده کنه و مدااااااااام لبتون به خنده شکوفا بشه:)



  • مداد رنگی