جعبه مداد رنگی

۲۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تنهایى هاى ابدى!

دیروز صبح با بى حالى و بغض و دلتنگى بیدار شدم.تا ظهر توى تخت پهلو به پهلو شدم و آنلاین هاى تلگرام را چک کردم و به این فکر کردم که مردم چقدر همدم دارند!چقدر همصحبت دارند!چقدر هرکدامشان به یک نفر دستش بند است و این آنلاین بودن،حتما به معنى تنها نبودن است!و دلم خواست من را هم بین خودشان جا بدهند.اما نه،من زیاد اهل جوک فرستادن و پرسش هاى پیامکى و چت هاى شبانه نیستم!زود حوصله ام سر میرود.زود خسته میشوم از تایپ!من بیشتر آدم حرف زدن هستم.حرف زدن هاى چهره به چهره!و شاید مکالمات تلفنى هم بد نباشد اما تا بحال مخاطب خاصى نداشته ام که بخواهم دیالوگى با او برقرار کنم و خودم را تست کنم!

ظهر با بى حوصلگى بلند شدم و یک دوش آب گرم و دو تا خرما و باز هم بى حوصلگى!تصمیم گرفتم بروم بیرون و بعدش تصمیم بگیرم کجا.خودم را سپردم به جاده و میل شدیدى مرا به سمت روستاى پدرى ام کشید!

مادربزرگ و پدربزرگ پدرى ام را در نوجوانى از دست دادم و به ندرت مسیرمان به آن سمت کشیده مى شود و فقط براى رفتن سر مزارشان،در پنجشنبه هاى گاه گاه و مناسبت هایى مثل روز مادر و روز پدر و اعیاد خاص!

مسیر انقدر سرسبز و عالى بود که روحم تازه شد!عطر زندگى در روستا،با شیک ترین شهرهاى دنیا هم قابل قیاس نیست!رفتم سره خاکشان و فاتحه خواندم و سنگ قبرشان را شستم و گلدان هاى مزارشان را آب دادم.گویا خیلى تشنه بودند!تند تند آب را مى بلعیدند و براى جرعه اى دیگر بى تاب بودند!

غیر از من یک پیرزن خمیده هم آنجا بود و در فاصله ى کمى،با یک سنگ قبر تازه حرف میزد و التماسش مى کرد او را هم با خودش ببرد.رفتم کنارش نشستم و پرسیدم دخترتان هستند؟!با دقت به صورتم خیره شد و گفت،تو نوه ى ارباب هستى،نه؟!پدربزرگم را مى گفت!برایم عجیب بود اما مرا از روى شباهتم به مادرم شناخته بود و مى گفت خیلى شبیه عروس کوچک ارباب هستى!

نشسته بود پاى سنگ قبر زن برادرش و التماسش مى کرد او را با خودش ببرد!گفتم حاج خانوم واقعا زن داداشتان انقدر برایتان عزیز بود؟جواب داد که زن داداشم همه کسم بود!و من فقط او را داشتم!گفت برادرش در جوانى مرحوم شده و خودش هم اجاقش کور بوده و همسرش از خانه بیرونش کرده و زن برادرش او را پناه داده و همدم روزها و شب هاى هم بوده اند و دوتایى با هم زندگى مى کرده اند.نصف حرف هایش را خوب نمیشنیدم و فقط نگاهش مى کردم!

گفتم برویم شما را تا خانه مى رسانم.دستش را گرفتم.با زاویه ى نود درجه راه مى رفت و شاید تا زانوى من هم نمى رسید!سوارش کردم و گفت از کدام طرف بروم.خانه اش خالى بود!یک یخچال کهنه داشت و توى یکى از اتاق ها یک قالیچه ى کهنه و یک دست رختخواب و چند بشقاب و قاشق!همین!

تمام مسیر برگشت تا خانه،حالم بدتر از وقتى بود که همان مسیر را مى رفتم.چقدر سهم بعضى آدم ها از زندگى،نا عادلانه است!

               

                                                         


چرا این عکس چپکیه؟!

چجورى درستش کنم؟!:(

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

کابوس هاى دخترانه

امروز یکى از بلاگرها به موضوع معلمى که دانش آموزش را به شدت کتک زده بود،اشاره کرد.و معلم دیگرى که دانش آموزش را مورد آزار جنسى قرار داده بود و اینکه آموزش و پرورش،از صنف فرهنگیان دفاع کرده!

من هم براى فرهنگیان زیادى احترام قائلم،من هم براى فرهنگیان احترام زیادى قائلم اما،واقعا آیا همه شان محترمند؟!

شاید هیچوقت دلم نمیخواست تجربه ى عذاب آورم را براى کسى بازگو کنم اما،حالا میخواهم اینجا بنویسمش.

کلاس چهارم ابتدایى که بودم،پدرم ماموریت داشت و چون مدتش طولانى بود ما هم به همان شهر نقل مکان کردیم.ثلث سوم بودم و انتقال پرونده ى تحصیلى و ثبت نامم در مدرسه ى جدید به مشکلى برنخورد.معلممان یک مرد جوان با چشم هاى سبز و پوست و موى روشن بود.توى کلاس رمان هاى بدون سانسور مى آورد و هربار یکى از دخترها باید بخشى از آنرا که حتما صحنه ى غیر متعارفى هم داشت،مى خواند!نمیفهمم واقعا با آنهمه غلطى که بچه ها در دستور و روخوانى داشتند چه لذتى میبرد؟!یکبار هم نوبت به من رسید و وقتى به تلفظ کلمه ى سینه بند رسیدم،کتاب را عمدا بستم و گفتم صفحه اش را گم کرده ام.معلممان فهمید و امر کرد بروم تخت اول،مجاور دیوار بنشینم و حق هم ندارم جایم را تغییر بدهم!و گفت همه کتابشان را باز کنند و توى دلشان روخوانى کنند.خودش هم صندلى اش را برداشت و آمد دقیقا چسبیده به میز من،روبرویم نشست و یک دستش را گذاشت روى میز و سرش را گذاشت روى دستش و زل زد به من.یک لحظه متوجه شدم با دست دیگرش پاچه ى شلوارم را که آن زمان هم خیلى تنگ نبود،کشید بالا و ساق پایم را گرفت و جورى زل زد توى چشم هایم که یعنى خفه شو،تو اینجا غریبى و آبرویت در خطر است!گر گرفتم،از درون لرزیدم!بلند شدم و گفتم میخواهم بروم آب بخورم!گفت نه،زنگ تفریح!من حتى انقدر ماخوذ به حیا و خجالتى بودم که نمیتوانستم به یک معلم مرد بگویم که میخواهم بروم دستشویى!اخم هایم را پایین آوردم و پایم را پس کشیدم و خدا کمکم کرد و زنگ خورد!زنگ بعد شاید،املا داشتیم.باز هم آمد و سر جایش مستقر شد.گفتم آقا مى شود آنطرف تر بنشینید؟من حواسم پرت مى شود بچه ها هم تغلب مى کنند.فهمیده بود که منزجرم،اما این را هم فهمیده بود که بى زبان و ترسو هستم!زنگ بعد رفتم پیش مدیر و گریه کردم که من قدم بلند است و معلممان اجازه نمى دهد تخت آخر بنشینم و اینجا حواسم پرت مى شود و زنگ بزنید پدرم بیاید مرا ببرد!مدیر واسطه شد و من رفتم تخت آخر اما از نگاه هاى چندش آورش در امان نبودم!دو سه هفته اى گذشت و امتحانات ثلث شروع شد.معلممان نمره هایم را دیده بود و پشتکارم را براى معدل بیست!و این را یک نقطه ضعف میدانست.میخواست برگه ها را تقسیم کند که صدایم کرد و به بهانه ى پخش کردن برگه ها مرا کشاند کنار میزش و گفت اگر بیایى و سر جایت بنشینى حتما شاگرد اول میشوى وگرنه اجازه نمیدهم!برگه ها را گرفتم و بین بچه ها پخش کردم و رفتم تخت آخر نشستم و مطمئن بودم نمى تواند هیچ غلطى بکند.عجزش را متوجه میشدم و هیچ ابهتى توى ذهنم نداشت!امتحانات تمام شد اما من از کابوس آن معلم عوضى خلاص نمیشدم و خواب هاى بد میدیدم!یکبار به شدت تب کردم و هذیان میگفتم و معلممان را میدیدم که از پنجره ى اتاقم را مى پاید تا مادرم برود بیرون و به من حمله کند.و شما فکر کنید چه زجرى میکشد بچه اى که نمیتواند از وحشت ها و کابوس هایش براى کسى حرف بزند.روزى که میخواستند کارنامه بدهند،پدرم دستم را گرفت و با غرور به مادرم گفت ما با کامیون میرویم تا بیست هاى دخترم را بیاوریم(اشکم بند نمیاد از یادآوریش)!

رفتیم مدرسه،آقاى حبیبى هم توى دفتر بود و با چشم هاى وقیحش به من نگاه میکرد و ته چهره اش،خباثت وحشتناکى موج میزد که وقتى کارنامه ام را دیدم،معنى اش را فهمیدم!او به عنوان معلم اجازه داشت به درس انشاء هر نمره اى بدهد و به من که نه قبل از آن،نه بعد از آن،هیچوقت نمره اى غیر از بیست از این درس نیاورده بودم "هیجده" داد!

انضباطم را "شونزده" داد!پدرم شوکه شده بود و آقاى حبیبى با تمسخر به من نگاه مى کرد!

آن موجود کثیف فکر همه جا را کرده بود الا اینکه من چقدددددددر روى غرور پدرم تعصب دارم و حتى حاضرم از آبروى خودم بگذرم اما از غروره پدرم،نه!

هرگز فراموش نمیکنم آن لحظه که کارنامه را توى دستم مشت کردم و با ضجه و فریاد ماجرا را براى پدرم تعریف کردم.آقاى حبیبى قالب تهى کرد و قبل از اینکه فرصت پیدا کند از جایش جم بخورد یا دهان کثیفش را باز کند،پدرم چنان مشتى به صورتش حواله کرد که محکم خورد به قفسه ى پرونده ها و چک ها و مشت هاى بعدى را هم نوش جان کرد و خون از دماغ و دهنش سرازیر شد.معلمین دیگر به کمک مدیر و آبدارچى پدرم را از تن لش آقاى حبیبى جدا کردند و پدرم از همانجا مستقیم رفت و از او شکایت کرد و راستش هرگز نفهمیدم چه اتفاقى برایش افتاد.اما سال بعد،نه او معلم آن مدرسه بود و نه پدرم اجازه داد من در آن مدرسه بمانم!راستى،برگه هاى امتحانیم را دادند یک معلم دیگر تصحیح کرد و باز هم معدلم بیست شد!

مراقب دختربچه ها باشید.خاطره هاى اینچنینى و به مراتب بدتر زیادى توى ذهن زنان و دختران اطرافتان هست که تا گور همراهشان است و به زبان نمى آورندش!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

تیپ شناسى

یه فروشنده ى جدید آوردم.

یه خانوم گرررررد و خوش اخلاق:)

یه عاااااالمه غبغب داره:))

دقت کردین اونایى که تپل تر هستن،مهربون ترن؟

روانشناسى یه نظریه اى داره به اسم تیپ شناسى.مطالعات علمى هم نشون داده آدماى چاق،مهربون ترن.

فربه تن ها(آندومورفیک) عاطفى و خونگرمن.

ستبر تن ها(مزومورفیک)،پر انرژى و بى باک و اهل رقابت هستن و البته تا حدودى پرخاشگر

کشیده تن ها(اکتومورفیک)،خجالتى،نگران و متفکر و البته خودآگاهن!

من گمونم این آخرى باشم!اما خجالتى نیستم زیاد!کمرو شاید،اما خجالتى اصلا!

شماها کدومین؟


  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰
من هررررر دفعه میرم خونه ى داداشام،قولنج میکنم!
فکر نمیکنم کوزت هم اینهمه که من تو خونه ى داداشام کار میکنم،تو خونه ى تناردیه ها کار کرده باشه:(
از غروب که برگشتم خونه،احساس میکنم تو بهشت زندگى میکنم!


                                                       

اینم براتون میذارم که یه آقایى اومد از اینور رد شد فک نکنه مظلوم نمایى میکنیم و اسمشون بد رفته!
  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

عتیقه جات من

امروز داشتم به این فکر میکردم که من چقدر به اشیاء و چیزهایى که متعلق به خودم هستند وفادار بوده ام!

از آن دسته آدم هایى که به لوازم توى اتاقشان هم دل میبندند و اصولا دور ریختن چیزى برایشان خوشایند نیست.پتوى بهاره اى که از هفت سالگیم دور خودم میپیچم و هرسال اردیبهشت که از راه میرسد،با اشتیاق همان شب هاى اولى که هدیه گرفته بودمش،میخزم زیرش و خنکى اش را بو میکشم و آرام میخوابم.چترى که از روزهاى دبیرستان دارمش.کوله پشتى ام.لباس هایى که نه هیچوقت خراب شدند و نه از دوره ى دبیرستان به بعد،سایزشان تغییر کرد.حتى وقتى مادرم هرسال سروقت کمدها و کشوها مى آید که حجمشان را کم کند،ترجیح میدهم لباس هایى که نوتر هستند را بذل و بخشش کند و قدیمى ترها همچنان باقى بمانند.پالتویى که اول دبیرستان خریده بودم،هنوز اندازه است.هنوز زیباست.و هیچ کس حدس نمیزند چه عمرى از آن گذشته!و اصولا از آن دسته افرادم که هرگز توى زندگیم کفشى به پایش پاره نشد،لباسى به تنش خراب نشد و هرگز حتى یادم نیست مانتوهاى مدرسه ام دکمه شان افتاده باشد.فقط تنگ میشدند یا کهنه میشدند!

راکت و توپ بدمینتونم!کفش هاى تیمبرلند کوهنوردى ام!مجسمه ى فرشته ى توى اتاقم،که قبل از هفت سالگیم از یک دستفروش خریده بودمش!قالیچه اى که مادربزرگم بافت و از وقتى یادم هست کنار تختم پهن بود!تخت!تختم را بدون رغبت عوض کردم.توى هواى مرطوب شمال،بهترین چوب ها هم خراب مى شوند و تخت نازنین من از این قائله مستثنى نبود!ماشینم که از بیست سالگیم دارمش و هروقت بحث عوض کردنش پیش مى آید،تصورش هم آزارم مى دهد!تازه آن زمان پنج ساله بود که خریدمش و الان دوازده سیزده ساله است و به نظره خیلى ها،این عمر براى ماشین طولانى است.

گردنبندم که توى تمام عکس هاى بچگى هم به گردنم هست و هیچوقت از گردنم درش نیاوردم!ساعتم که سال اول راهنمایى با پول توجیبى ام خریده بودمش!عروسک هایى که پشت به بقیه مینشستم و شیرشان میدادم و هنوز هم برایشان لباس نو میخرم!و عطر!عطرى که از وقتى یادم هست تکرارش کردم و همه،همیشه مرا با همین عطر به یاد دارند.جانماز و چادرنمازى که مادربزرگم از مشهد برایم آورد.بعد از آن بارها و بارها رنگ ها و مدل هاى دیگرش را از کربلا و سوریه و مکه برایم سوغات آوردند اما هیچکدام جایگزین هدیه ى مادربزرگم نشدند!

من از آن دسته زن هایى هستم که اگر یکروز همسرم به هر دلیلى رهایم کند،تمام عمر به خاطراتش وفادار خواهم ماند و زندگى مجدد و سقف تازه،برایم بى معنى است!خدایا،مراقبم باش. 

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

هواى بى حوصلگى هایم

فکر میکنم تنها چیزى که الان میتونه حالمو خوب کنه،اینه که موهامو وا کنم و بذارم باد بدوئه لا به لاشون و هر طرفى که دلش میخواد،رهاشون کنه!

و بعدش یه دلستر استوایى تگرى بخورم و چشمامو ببندم و ولو شم روى تخت.

این عصرهاى کسالت آورو دوست ندارم.


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

تله پاتى

استیو جابز هم نوبرشو آورده با این برندش!وقتى نتونى با گوشیت آهنگى که دلت میخواد رو دانلود کنى و واسه خودت نگهش دارى و مجبور باشى فقط آنلاین بشنویش،بهتره بزنى بشکونیش اصن:/
دو سه روزه تو یکى از کانال هاى موزیک تلگرام عضو شدم،رادیوچى!الان داشتم سرچ میکردم یه آهنگ انتخاب کنم و بشنومش،چشمم افتاد به بنر یه آهنگ "بى آسمون" از بابک مافى!
این شاید مهم نباشه اما اسم شاعرش چند لحظه منو میخکوب کرد!صبح داشتم بهش فکر میکردم!به شاعر این ترانه!
بعد از سالها داشتم بهش فکر میکردم و شاید بعد از یک ساعت،با دیدن اسمش واقعا غافلگیر شدم.دروغ نگم،کمى زیاد هم بهش حسودیم شد!
سال ٨٣ تو یه جشنواره ى شعر دانش آموزى شرکت کردم و برگزیده هاى کشور،بعد از چند مرحله ى مدارس و منطقه و استانى،براى رقابت و داورى به مرحله ى کشورى راه پیدا کردن و من،یکى از اونا بودم!جشنواره تو کرمانشاه برگزار میشد و من و سه تا دختر سال بالایى و دو سه تا پسر،همراه دو تا سرپرست خانوم و آقا،راهى باختران شدیم!
خیلى ما رو تحویل گرفتن و از رشت به تهران و از تهران به کرمانشاه و همینطور برگشت،برامون بلیط هواپیما گرفتن و یکى از بهترین خاطرات دوران نوجوونیم تو اون سفر رقم خورد.
سرپرست ما یه خانوم خیلى خوش اخلاق بود که همه جوره با بچه ها پایه بود و اصلا معذب نبودیم باهاش.خانوم رضایى!
اون روزا یه برنامه ى تلویزیونى از شبکه ى دو پخش میشد که مخصوص نوجوون ها بود."چاووش"
از بین اونهمه دخترى که از استان هاى مختلف اومده بودن،من و دو تا دختره دیگه رو واسه مصاحبه و شعرخوانى انتخاب کردن.من که چادرى بودم و دست به ترکیبم نزده بودم،و اون دو تا دختر که حجابشون کامل بود.بعد از شعرخوانى ما و فیلمبردارى و سخنرانى و الخ،یه آقا پسرى اومد سمت من و درباره سبک شعریم و سابقه و مطالعاتم ازم سوال پرسید.همین آقاى على ثابت قدم،شاعر ترانه ى آلبوم بى آسمون!من داشتم با استرس و خجالت براش توضیح میدادم که سرپرستمون سر رسید.فکر کردم الان پیش خودش هزارتا برداشت از دیالوگ ما کرده و صورتم داغ شده بود.اما با لبخند اومد و بهمون خسته نباشید گفت و چندتا سوال هم از اوشون پرسید و آخرش گفت:ببینید بچه ها،این جشنواره ها فقط براى رقابت نیست!براى اینه که شما هنرمندا رو دور هم جمع کنیم و به هم بشناسونیم تا با کمک گرفتن از هم و ارتباط برقرار کردن با استان هاى دیگه،موفقیت هاى بیشترى پیش روتون بذاریم.بعد رو کرد به على و گفت شما باید با هم در تماس باشید و این ارتباط رو ادامه بدید و تو پیشرفت هم سهیم باشید.به هم شماره تماس بدید،آدرس بدید،ایمیل بدید.اگر وبلاگ دارید با هم تبادل کنین و ...
و این پیش قدم شدن سرپرستمون باعث شد على آقا به خودش جسارت بده و یه کاغذ در بیاره و شماره و آدرس ایمیلش رو برام بنویسه و از منم خواست یه شماره تماس بهش بدم و با هم کانکت باشیم.من رنگم پرید و با لکنت گفتم تلفنمون قطه!نمیدونم چرا اینو گفتم!چون تو صدم ثانیه به این فکر کرده بودم که خب،به مامانم بگم این کیه زنگ زده؟!
یه آدرس ایمیل بهش دادم و اون موقع همونم تو خونه ى ما جرم بود!رو سیستممون یاهو مسنجر نصب نبود اصلا و فقط گاهى یه ایمیلى ازش دریافت مى کردم که معمولا شعر جدیدش بود و من بعد از یه هفته میدیدم و اگر نقدى داشتم براش ایمیل مى کردم و هیچوقتم با هم تماس دیگه اى نداشتیم.پیش دانشگاهى که بود کتابش رو چاپ کرد و تو جشنواره ى خوارزمى مقام آورد و مستقیما وارد دانشگاه شد.همیشه منو از جشنواره ها مطلع مى کرد و تا چند سال قبل هم که ایمیلم فعال بود،خبرش رو داشتم.اما دیگه ایمیلم از بین رفت و منم کلا فراموشش کردم تا امروز که یهو بهش فکر کرده بودم!!!به اینکه اصرااااار داشت منو همشهرى خودش بدونه و بعد از اینکه اسمم به عنوان برگزیده تو جشنواره اعلام شد،اومد بهم تبریک گفت و به سرپرستمون گفت من به عنوان یه اصفهانى خوشحالم که تندیس موفقیت گیلان هم به یکى از همشهریاى خودم تعلق گرفته:))))من تحت تاثیر لهجه ى اصفهانى مامانم،به شدت لهجه داشتماااااا:))))
امیدوارم هرجا که هست،موفق و سلامت و خوشبخت باشه

اینم یه دوبیتى که با اولین کتابش به من تقدیم کرده بود؛
هرکس به طریقى دل ما،حتى تو
من آمدم و دروغ گفتم،یا تو؟!!!
عشق تو به جان من توان مى بخشد
لاحول ولا قوة الا با تو!
  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

زهرا(قسمت آخر)

زهرا توى یکى از مدارس شبانه شروع به تحصیل کرد و با دوسال اختلاف از همکلاسیهایش،درسش را ادامه داد.

کم و بیش از احوالش باخبر بودم.با آنهمه اتفاق بد،باز هم از پا نیفتاده بود و کم کم جان گرفت.مادرشوهرش اجازه نمیداد پسرش را ببیند و خانواده اش هم حمایتش نمى کردند که از طریق قانون به حق و حقوق مادرى اش برسد!

طى دو سه سالى که از جدایى زهرا گذشت،اتفاقات ناگوار دیگرى هم توى خانه شان رخ داد که یکیش،طلاق خواهر کوچکتر زهرا بود.نمیدانم او را هم به اجبار شوهرش داده بودند یا نه،اما زندگى موفقى نداشت!مادرم هیچ تمایلى به ارتباط با خانواده شان نداشت و تنها از میانشان به زهرا علاقمند بود.از رفتارهاى مادرش حرص میخورد و به این نتیجه رسیده بود که حماقت هایشان تمامى ندارد.پنج سال از آن ماجرا گذشت و حال و هواى دانشگاه و دوستان جدید،ارتباط بین من و زهرا را کمرنگ کرد.در تماس بودیم اما خیلى کم.زهرا بعد از دیپلمش درس را رها کرد و رفت دنبال خیاطى و طراحى لباس.گاهى مادرم براى اینکه به او انگیزه اى داده باشد،پارچه میخرید و میبرد که زهرا به سلیقه ى خودش یک طرحى روى آن پیاده کند.یک روز از دانشگاه برگشته بودم که دیدم مادرم به شدت سرحال است.قبل از اینکه چیزى بپرسم،تند تند و با اشتیاق برایم تعریف کرد که یک خواستگار خوب براى زهرا پیدا شده که همه ى شرایطش را هم پذیرفته و قرار است بعد از نتیجه ى آزمایش خون،جشن عقد و عروسى را با هم بگیرند و بروند سر زندگیشان.من انننننقدر ذوق کردم که خدا میداند.پرسیدم زهرا راضى بود؟مادرم کلى از محسنات و کمالات آقاى داماد تعریف کرد و از اینکه زهرا چقدر شاداب تر از همیشه است و با علاقه از خواستگارش حرف میزند!

روز عروسى زهرا،تمام ذهنم درگیر این بود که آقاى داماد را کجا دیده ام و شاید احتمالا چهره ى شخص دیگرى را در ذهنم تداعى میکند!وقتى چند دقیقه عروس ماهش را با خانوم ها تنها گذاشت و رفت سمت آقایان،فرصت را غنیمت شمردم و رفتم کنار زهرا نشستم و گفتم مغزم درگیر است که شوهرش را قبلا کجا دیده ام!تمااااام صورتش را یک لبخند شیرین پوشاند و با یک دست به قلبش اشاره کرد و گفت،اینجا!توى چشم هاى عسلى رنگش خیره شدم و برگشتم به سال ها قبل!و خاطرات زیادى مثل برق از ذهنم گذشت و روزهاى زیادى را مرور کردم.آن وقتها که زهرا عکس دوست پسرش را قایمکى از توى لباسش در آورده بود و نشانم داده بود.راست میگفت.همیشه عکسش را یک جاى مخصوص،نزدیک قلبش نگه میداشت.و شما تصور کنید منه احساساتى،توى آنهمه بزن و بکوب و رقص و شادى،چطور میتونستم هق هق نکنم!یکى از بدددددترین خصوصیات من این است که با هییییچ روشى نمیتوانم احساسم را کنترل کنم و هرجا،هرجا،هرجا که بغضم بگیرد،میزنم زیر گریه!

بله،دست سرنوشت یکبار دیگر زهرا و عزیزه دلش را سر راه هم قرار داد و انصافا،همسرش مرد برازنده و با شخصیتى است.

آن روز که زهرا آمد سراغم،خبر خوشحال کننده ى دیگرى داد.گفت بعد از تولد دخترش،از وقتى همسرش پدر شده و طعم داشتن فرزند را چشیده،براى گرفتن حضانت پسرش اقدام کرده و وکیلشان بسیار امیدوار است!زهرا خیلى خوشحال بود،و خیلى امیدوار!

لطفا،

لطفا،

لطفا،

اگر دلتان از آنهمه بى عدالتى که در حق زهرا روا داشتند،شکست،با هرچه ایمان که در قلبتان هست،براى اجابت آرزوى مادرانه اش دعا کنید!


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

یادها

عکس هاى ٣در٤ دانشجویى پدرم رو همون عکاسى گرفته که عکس هاى ٣در٤ تمام دوران تحصیلى من و خواهرم و برادرام رو!حدود یک ماه و نیم پیش یکى از عکساى بچگیم که پشتش تاریخ یک سالگیم چاپ شده بود رو بردم واسه آقاى عکاس تا درستش کنه و برام بزنه رو شاسى!تازه فهمید که من از بدو تولدم مشتریش بودم و حاضر نشد حتى یک ریال ازم پولى بگیره:)و گفت آخره همین هفته بیا عکست حاضره.اما من یااااادم رفت تا امروز که خودش زنگ زد.

بابام رفت عکس رو تحویل گرفت.آقاى عکاس از بابام خواسته بود که اجازه بده همون عکس رو به عنوان یه نوستالژى،بزرگ کنه و بزنه رو دیواره عکاس خونه ش.و باباى متعصب منم موافقت نفرمودن و حتى تاکید کردن که ناراحت میشن از این بابت و برگشتن خونه!

اما من براتون میذارمش تو ادامه ى مطلب،شماها که نامحرم نیستین:)))

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

زهرا(قسمت سوم)

بعد از آن ماجرا،بارها و بارها توى پچ پچ هاى عمه و مادرم شنیدم که دختر بیچاره بدبخت شده و شوهرش از بى پناهى اش سواستفاده کرده و زندگى اش را سیاه کرده است.آن روزها ارتباط ما به کل قطع شد و دیگر زهرا را ندیدم.تا اینکه پسرش بدنیا آمد و مراسم هفت شب،یا همان جشن سیسمونى را توى خانه ى پدرى زهرا گرفتند.ما هم دعوت شدیم و رفتیم.بعد از چند ماه که ندیده بودمش،از رنگ پریدگى و پژمردگى اش جا خوردم و بغضم گرفت!میگفت شیر ندارد و از این بابت خیلى ناراحت بود.پسرش هم خیلى نحیف و کم وزن بود و زهرا غصه میخورد.آن روزها نگاهم نسبت به مردها رنگ تازه اى گرفت.موجودات بى عاطفه و متکبرى که حتى خدا هم توى سرشان نمیزد تا آدم شوند.

مادرشوهر زهرا نوه اش را بغل کرده بود و از پیامبر حدیث نقل مى کرد که زمان زایمان زن،چند فرشته بالاى سر پدر حاضرند و او را باد میزنند!یعنى به خداوندى خدا،اگر یک روز مادر شوم و چشمم به آن فرشته ها بیفتد که دارند پدر بچه را باد میزنند،چنان بال و پرى از آنها بچینم که بفهمند الان چه کسى رفته آن دنیا و برگشته و چه کسى را باید باد بزنند!بگذریم.

پسر زهرا یک سالش نشده بود که یک روز خبر رسید همسرش با مشارکت دو مرد دیگر،یک نفر را به قتل رسانده اند!

این خبر واقعا وحشتناک بود و من از تصوره اینکه یک زمانى یک قاتل واقعى را از نزدیک دیده ام،جرأت نمى کردم از در خانه بیرون بروم.پیگیرى ها و تحقیقات پلیس کامل شد و همسر زهرا به جرم معاونت در قتل،به اعدام محکوم شد!

مادر شوهره زهرا از خانه بیرونش کرد و زهرا به خانه ى پدرش پناه آورد.یک روز عمه زنگ زد و مادرم پشت تلفن کلى گریه کرد.خاله هاى زهرا آمده بودند و به زور کتک و تهدید و ... پاره ى تنش را با آژانس براى مادربزرگ پدرى اش پس فرستاده بودند!من فکر میکنم حیوانات هم کمى عاطفه ى مادرى دارند و به واسطه ى همان،درک مشترکى از یک پدیده ى اینچنینى پیدا میکنند و هم نوعشان را تیمار میکنند!اما خاله هاى زهرا نه!توى آن درد عمیق،توى آن شوک بزرگ،داشتند با یک زن از جنس خودشان تقابل مى کردند!

مادر من زن بسیار دل رحمى است.اگر گاهى پا روى دلش مى گذارد و ما را از بعضى محیط ها و آدم ها دور مى کند،دلیلش مصلحتى است که به آن شک ندارم.بعد از ماه ها که کمتر به ارتباط من و زهرا تمایل نشان میداد،رفت و زهرا را آورد پیش خودمان.آن روزها سعید و سهراب با ما زندگى مى کردند و زهرا هم که خیلى دختر با حیایى بود،راحت نبود و بیشتر از یک هفته پیشمان نماند.خاله هایش به هیچ صراطى مستقیم نشدند و درد دورى از فرزند هم به دردهاى زهرا اضافه شد.در تکاپوى انتخاب رشته و ورود به دوم دبیرستان بودم که دادگاه رسما حکم طلاق زهرا را صادر کرد و زهراى عزیز من،در سن کمتر از شانزده سالگى،با کوله بارى از تجارب تلخ،مطلقه شد!یکبار دست به خودکشى زد که خوشبختانه ناموفق بود.جانى برایش نمانده بود و از آنهمه طراوت و زیبایى توى صورتش اثرى نبود.

پدر و مادرم با همه ى تلاشى که براى دخالت نکردن در زندگى شخصى و مسایل خانوادگى زهرا داشتند،باز هم نتوانستند بى تفاوت باشند و غصه ى زهرا،توى روز و شبشان جارى بود.و بالاخره مادرم با اصرار و پى گیرى هاى مداوم،در یکى از مدارس شبانه ثبت نامش کرد و فصل جدیدى از زندگى زهرا آغاز شد.


ادامه دارد...

  • مداد رنگی