جعبه مداد رنگی

۴۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

نشانه گیرى هاى من

اوایل که آمده بودیم رشت،یک خانه ى خیلى بزرگ در یک محله ى متوسط رو به پایین داشتیم.
پشت خانه مان یک باغ بزرگ بود که تک و توک در آن ساختمان و آپارتمان ساخته بودند.مادرم اجازه نمیداد از حیاط بیرون برویم و ما همیشه در حسرت بازى با بچه هاى کوچه،روى پله ها مینشستیم و به صداى شاد و شنگولشان گوش میدادیم.عصرها،نیم ساعتى اجازه داشتیم جلوى در بایستیم و بچه ها را تماشا کنیم.یک روز عصر که کوچه خلوت بود،درِ حیاط باز مانده بود و سهراب که خیلى جسور و بازیگوش بود رفته بود بیرون.من هرچقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم و براى ما که هرگز بدون پدر یا مادرمان از درِ خانه بیرون نرفته بودیم،این اتفاق یک فاجعه بود.با ترس و لرز رفتم سمت پشت خانه و سهراب را پیدا کردم.یک پسربچه روى تپه اى از سنگ هاى نقلى ایستاده بود و مشت مشت سنگ بر میداشت و سمت ما پرت میکرد.سهراب را پشت خودم قایمش کردم که سنگ به او نخورد و با دستم صورتم را پوشاندم و از لاى انگشت هایم با وحشت به آن پسر نگاه کردم.یک لحظه که آمد خم بشود و مشت هایش را از سنگ پُر کند،با سرعت خم شدم و یک تکه سنگ برداشتم و پرت کردم سمتش.آن سنگ لعنتى صاااااف رفت و خورد توى پیشانیش و خون از سر و صورتش جارى شد.ذبى(ذبیح؟)،با جیغ و فریاد دوید سمت خانه شان و من هم سهراب را بردم خانه و خودم فرار کردم.وحشت کرده بودم.داشتم از استرس اتفاقى که خودم انداخته بودمش میمردم!از ترس اینکه مادرم بفهمد!یک کارخانه ى تولید لوله هاى گاز آنجا بود که صاحبش دوست پدرم بود و چندبارى با پدرم داخلش رفته بودم.(یادم بیندازید یک خاطره هم از آنجا برایتان بنویسم)رفتم و یک گوشه از حیاطش که سایبان و تخت داشت،مخفى شدم.نیم ساعتى گذشت که یکهو دیدم یک لشکر آدم به سرکردگى ذبى به طرف من مى آیند و مادرم هم بین آنهاست.
داشتم قالب تهى مى کردم.مادرم هرگز جلوى دیگران تنبیه یا سرزنشمان نمى کرد اما من هرگز تا آن زمان کار به آن وحشتناکى نکرده بودم و نمیدانستم چه عواقبى در انتظارم است.
مادر ذبى با فریاد پرسید تو سر پسرم را شکستى؟مادرم گفت داد نزن خانوم،آمد سمتم و با آرامش پرسید تو اینکارُ کردى و من فقط سرم را تکان دادم که یعنى بله!مادرم با همان آرامش پرسید چرا؟و من دلم گرم شد و گفتم این پسره داشت سمت من و سهراب مشت مشت سنگ پرت مى کرد و به جان بابا من فقط همان یک سنگ را پرت کردم.
مادر ذبى دوباره شروع به داد و هوار کرد که مادرم دستم را گرفت و جلوى همه گفت کارِ خوبى کردى عزیزم.و با همان صداى آرام به مادر ذبى گفت داد نزن خانوم،یا پسرت را ببر بیمارستان و فاکتورهایش را بیاور یا بمانید الان همسرم مى آید پسرتان را مى برد بیمارستان.بچه تان را هم خوب تربیت کنید تا بچه هاى مردم امنیت داشته باشند.و از آنجایى که همه پسرش را میشناختند و از دستش آسایش نداشتند،مادرم را حمایت کردند.
هنوز وحشت آن روز توى وجودم هست!

+مزرعه ى مادربزرگم نزدیک خانه شان بود و یک روز جوجه غازهاى همسایه رفته بودند توى شالیزار و داشتند تند تند شالى ها را مى چریدند.مادربزرگم گفت یک تکه گِل سمتشان پرت کن تا فرار کنند و بروند بیرون.یک تکه گِل خشک پیدا کردم و از فاصله ى تقریبا سى مترى پرت کردم سمتشان.خورد توى سرِ بچه غاز و طفلکى مُرد:|

+یکبار پسرعمویم یک تفنگ پلاستیکى خرید که تیرش از چوب پنبه بود،آن را داد دستم و گفت تیرش انقدر نرم است که اگر توى چشم کسى هم بخورد درد ندارد.و پسرخاله اش را سیبل کرد و گفت اگر میتوانى بزن توى چشم پژمان.من نشانه گرفتم و از فاصله ى تقریبا پنج شش مترى زدم توى چشم پژمان و طفلک غششش کرد از گریه و افشار هم فرار کرد:|

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

تا شقایق هست...

مادرش ایستاده پشت ویترین و شلوارکِ بلندِ لى را برانداز مى کند.

پسرک مى گوید اینجا نایست مامان،فقط بیا یک چیزى براى شقایق بخریم برویم خانه ى آنها

مادربزرگش! مى گوید ما قرار نیست برویم خانه ى آنها،چقدر شقایق شقایق میکنى تو!

مادرش با غیظ مى گوید حاضر است نخورد،نپوشد،فقط برود پیش شقایق

و پسرک احساسش را پشت عینک آفتابى اش مخفى مى کند و مى گوید:هوا گرم است،خانه ى شقایق ایسپیلیت دارند:|

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

خوشبو باشیم لطفا

حتما شنیده اید که خانوم ها از طریق گوش و توسط حس شنوایى شان تحت تاثیر قرار میگیرند و عاشق مى شوند!

این یعنى خانوم ها به شدت در این بخش (شنوایى) قوى هستند.شاید هم نقطه ضعفشان همین باشد.اما در من حتما چنین حسى در درجه اى پایین تر از حس بویایى قرار دارد!به شدت روى بوها و عطرها حساسم و به راحتى مى شود از این طریق آزارم داد یا برعکس،مى شود با عطرى نوازشگر آرامم کرد.البته،!اگر غذایى روى گاز باشد و بسوزد،تا کاملا کربن نشود،متوجه بوى سوختگى نمى شوم اما بوى آدم ها را سریع میفهمم و واى بحالم اگر کسى با بوى بدِ عرق سرِ راهم قرار بگیرد!ساعت ها عصبى مى شوم و مغزم نمى تواند آن بو را فراموش کند و دیوانه مى شوم.

مخصوصا این روزها که هوا گرم است و خیلى ها با مام و اسپرى بدن بیگانه اند!البته آنهایى که خوش عطر هستند،ناخودآگاه حس احترام را در من برمى انگیزند و لبخند تحویلشان میدهم:)

معمولا این خانوم ها هستند که توى محیط کار با آنها در تماسیم و آقایون زیادى مخاطب ما نیستند.و متاسفم از اینکه بگویم بعضى هایشان انقدر بوهاى ناخوبى دارند که وقتى از در مى روند،حتما باید در را باز بگذاریم تا بویشان را با خودشان ببرند.زیرِ کرم پودرهاى غلیظ و خط چشم هاى کشیده ى گربه اى و رژهاى جیغ،خودِ واقعیشان را پنهان مى کنند و همه شبیه هم مى شوند و فقط بوها هستند که آنها را از هم متمایز مى کنند.

به نظرِ من اینکه بوى خوبى داشته باشیم،جزو حقوق شهروندى دیگران محسوب مى شود و آنها حق دارند در محیطى خوش بو(حداقل فاقد بوى عرق) زندگى کنند.میدانم هوا گرم است و انسان بطور طبیعى عرق ترشح میکند و بوى ناخوبى دارد اما،فقط یکبار استفاده ى مام در 24 ساعت،یا اسپرى هاى بدن،اجازه نمیدهد این بوى ناخوب و گاهى منزجر کننده،منتشر شود.از آنهایى که بوى عرق و ادکلنشان توى هم آمیخته هم حرفى نمیزنم که حالتان بهم نخورد!همیشه یکى از معیارهاى من براى ازدواج هم همین بود و هست هنوز!و البته یکى از معضلاتم این است که چطور مى شود بوى دهان کسى را فهمید:|تصور کنید دهان همسرتان بوى بد بدهد!:/

حالتان بهم خورد؟!این را از کجا باید تشخیص داد؟!!!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

دو سه روز پیش از خبرگزارى إیرنا یک پرسشنامه سه برگى پشت و رو آوردند مغازه.درباره ى میزان رضایتمندى از دولت یازدهم بود.خواهش کردند پُرش کنم.من هم قبول کردم.نوع سوال ها و گزینه هاى فرضى بسیار خنده دار بود!مثلا پرسیده بودند اعتبار ملیت ایرانى در جهان،در دولت یازدهم چقدر افزایش یافت؟!(و مطمئن بودند حتما افزایش داده اند)

و گزینه هاى انتخابى:

بسیار زیاد

زیاد

کم

خیلى کم

یعنى حتى گزینه اى وجود نداشت که شما اگر احساس نمى کردى اعتبارى بدست آورده اى در جهان،آن را تیک بزنى!

به این مى گویند خود شاخ پندارى!اعتماد بنفس تا کجا؟!!!

از آن طرف رئیس جمهور دولت قبل،براى مراسم ترحیم حبیب بیانیه ى تسلیت مى فرستد.انگار لازم است یادش بیاندازیم آن مرحوم در دولت ایشان هم بارها و بارها براى گرفتن مجوز کنسرت اقدام کرد و هربار به در بسته خورد!

دلم براى این مردم و این مملکت میسوزد.هربار به اُمیدى عبث،فریب یک موج سیاسى جدید را میخورند و پاى صندوق ها میروند و به قول خودشان حادثه مى آفرینند!و هر روز اوضاع از روز قبل بدتر و بدتر مى شود!

کى صبرمان سر مى رسد؟!!!




  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

دلتنگى


درد می گیرد نگاهم جای ِ خالی ِ تـــــو را       

                                   چشم هایم در جدالی تلــــــخ با این درد ها

مات می ماند به یک نقطه که انکارت کند      

                                  عطــــر ِ تو اما،که می پیچد،دوباره پا به پا...

با تمام ِ خاطرات ِ خوبمان سُـــر می خورد     

                                  موج ِ بغضم،سیل ِ اشکم،روی ِ دستان ِ دُعا!

باز می میرم برای ِ لحظه ی خوشبختیَتـــــ       

                                 می سپارم باز چشمان ِ تو را دستــــ ِ خـــدا

حق ندارم گاهی از تو با خودم خلوتـــ کنم       

                                 حــــق نـــدارم باز بر گردم به متن ِ ماجـــــرا!

باز برگردم به روزی که نفهمیدم چه شـد!   

                                 دست ِ من در جیب ِ بارانیُ،دستِ تو چرا...؟

ناگهان در التهابِ دستـــــ های دیگــری...          

                                  کاش یک لحظه به احساس ِ عمیقم،اعتنا...

نه!نباید سهم من از عشق،دلتنگی شود!    

                               باز بر می گردی از او،باز می بخشم تــــو را!



مدادرنگى

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

نشسته بودم تو مغازه و داشتم از گشنگى میمردم که دوستم یه ظرف شله زرد آورد و با عجله رفت

با خودم گفتم چه دخترِ وقت شناسى

و تا از دهن نیفتاده،خوردمش:|

اونم در ملاء عام!


یه ربع مونده به اذان،انقدم از شله زرد مونده بود که یادم افتاد روزه ام.

به نظرتون باطل شد؟!:/

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

دختر عمه م مدیرِ یه دبستان غیرانتفاعیه.من گاهى میرم و تو مراسمات و جشن هاى مدرسه ش شرکت میکنم و کیف میکنم با بچه ها:)

یکى دو هفته پیش تو مدرسه شون جشن الفبا برگزار شد و کلاس اولى ها فارغ التحصیل شدن.من نتونستم برم.ینى خواب موندم در واقع:))))

دیروز فیلمشون رو به دستم رسوند که براش تدوین کنم.

از دیشب گذاشتمش کپچر بشه و صبح زود بیدار شدم و نشستم پاى سیستم.

اول یه دور فیلم کاملشون رو نگاه کردم و با هر حرکت جالبشون بلنننننند بلند خندیدم:))))

چندتاشون رو انتخاب کرده بودن واسه مسابقه ى صندلى،تا آهنگ پخش شد،یکیشون شروع کرد به قر دادن و بقیه هم به تبعیت از اون یه تابى به گردن و کمرشون دادن تا معلمشون سر برسه:)))

موقع خوندن شعرِ الفبا،اصصصصلا هماهنگى نداشتن و یه گروه رسیده بود به "لام،میم،نون،واو" و یه گروه "عین،غین،ف،قاف" رو میخوند هنوز و یه عده هم بصورت اسلوموشن "سین و شین" رو تازه گفته بودن:))

چیزى که خیلى توجهم رو جلب میکنه تو بچه ها،اینِ که خییییلى ریزه میزه ان!

مثلا قدِّ چهار،پنج سالگى ماها هستن انگار!

کلا سیستم این شکلى شده ینى؟بخاطره آب و هواست آیا؟!بخاطره تغذیه میتونه باشه؟!پدر و مادرا کم کارى میکنن؟!چى شده؟!!!این بچه ها قدِّ فندق شدن هرکدوم!

یه عکس از هفت سالگیم میذارم تو ادامه مطلب،اندازه ى کلاس پنجماى الانم!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

امیرحسین،اسمِ پسرِ خیالىِ سهراب است.

هروقت مامانم کیک یا دسرِ خوشمزه اى درست مى کند که لازم است به مقدار مساوى بینمان تقسیم کند،سهراب گردنش را کج مى کند که لطفا سهم من را براى امیرحسین کنار بگذارید و مامان هم در نقش یک مادربزرگ مهربان فرو مى رود و سهم امیرحسین را مى دهد که بابایش برایش ببرد.

وقت هایى که میرویم مسافرت و سهراب همراهمان نیست،براى امیرحسین سفارش اسباب بازى و لباس میدهد و ما هم ذوق کنان و قربون صدقه روان،برایش سوغاتى هاى کوچولو میخریم.

گاهى که اصرار میکنیم سهراب شب را پیشمان بماند،تنها جمله اى که باعث میشود کوتاه بیاییم این است که امیرحسین بدون من نمیخوابد و تا صبح بدخواب مى شود.

درواقع،امیرحسین یک عضوِ غیرواقعى خانواده ى ماست که ما از تهِ دلمان و کاملا واقعى دوستش داریم و جانمان برایش در میرود.

من گاهى توى خلوتم تجسمش میکنم و فداى قد و بالایش میروم و دندان هایم براى گااااااز گرفتنش میخارد!

نیم ساعت پیش سهراب زنگ زد که دیشب امیرحسین کلید سه راهى را زده و برق یخچال قطع شده و هرچى مرغ و ماهى و گوشت و غذاى فریزرى داشتیم،گندیده است و میخواستم تنبیهش کنم که گفت عمه مى آید یخچال را تمیز مى کند.حالا زنگ زدم ببینم اگر نمى آیى و روزه دارى و سختت مى شود،یک دستمال و یک سطل و یک تى بدهم دستش تا گندى که بالا آورده را جمع کند.

من از تصورِ امیرحسین توى آن حالتِ کوزت وار قلبم مچاله شد و گفتم نه نه!کاریش نداشته باش.عمه اش مى آید همه چیز را مرتب مى کند.و کلى براى گندى که زده ناز و نوازشش کردم و قربان صدقه ى شیطنت هایش رفتم.

فداى آن دندان هاى پهنش بشوم که انقدر از هم فاصله دارند:)



  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

سوتى هاى دخترانه

خواهرِ آقاى خواستگار با تلفن خانه تماس گرفت و خودش را معرفى کرد.
مادرم گوشى را داد به من و من تمام تلاشم را کردم که سوتى ندهم.
بعد از کمى خوش و بِش،به یک مهمانى دخترانه توى خانه شان دعوتم کرد.
گفت مادرش خیلى مایل است حتما دعوتشان را قبول کنم.
گفتم از دیدنشان خوشحال میشوم اما اول باید با مادرم صحبت کنم،ممکن است براى آن روز برنامه اى ریخته باشند.
راستش نمیدانستم اگر زود قبول کنم زشت است یا نه!
موقع خداحافظى گفت،تِم مهمانى صورتى و آبى است و همه ى مهمان ها تاپ و دامن کوتاه میپوشند:|
خب من آن لحظه همه ى مغزم درگیرِ این بود که اگر قرار شد بروم تاپم باید صورتى باشد یا آبى،براى همین هم وقتى خواهرِ آقاى خواستگار گفت منتظرت هستیم،گفتم انشالله تشریف مى آورم و بعدش بیخودى گفتم خواهش میکنم:|
گمانم مهمانى بهم خورد اصلا:|

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

طاعاتتون قبول:)

دائم الروزه شوم گر که بدانم افطار


                                    عسل ازگوشه ‌لبهای تو برخوانِ منست

  • مداد رنگی