جعبه مداد رنگی

۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

دیروز همه ى فامیل قرار گذاشتیم بریم دریا.منم مثل همه ى دختراى این دوره زمونه تو فکر این بودم چیییییى بپوشم؟!!!یه روسرى لیمویى برداشتم و یه مانتوى کِرِم و شلوارِ جین آبى و کیف و کتونى آبى!(میدونم هییییچ ربطى به هم ندارن اما بِهِم میومد:دى)

کللللى وقت مونده بود تا همه برسن و منم که تا ظهر خواب بودم،هیچ جورى سرم گرم نمیشد.یخورده با دقت که به خودم نگاه کردم،احساس کردم بد نیست یه آرایشگاهى برم و یه دستى به ابروهام بکشم.زنگ زدم و خانوم آرایشگر گفت اگه زود میاى وقت دارم.رفتم نشستم زیر دستش و چشامُ بستم.وقتى کارش تموم شد چشمامُ وا کردم و دیدم واااااااى،خاک تو سسسسرم شد:|

در حدّ یه تازه عروس،ابروهامُ باریک کرده بود و به شدّت پیدا بود!

فک میکنین من چیکار کردم؟!

عزا گرفتم؟!

نه!

منم اومدم خونه و در حدّ یه تازه عروس به سر و وضعم رسیدم و سلفى گرفتم:)))

مامانم کلللللللللى حرص خورد:دى

از بس منو شکل امام خمینى دیده،الان هى میره و میاد میگه این چه ریختیه واسه خودت درست کردى؟؟؟؟؟

بابا چیزى که زود در میاد،اَبرو،والله:)))

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

بزرگ خاندان

مَش حسین،یه پیرمرد هفتاد و اندى ساله س که از نوجوونى تو خونه ى پدربزرگ من کار مى کرده و همونجا سر و سامون گرفته و زنش دادن و بچه دار شده و کلا همه ى زندگیش به این خونواده خدمت کرده و خونواده ى ما خیییییلى دوسش دارن و براش احترام ویژه اى قائلن.پدربزرگم قبل از فوتش خونه اى رو که مش حسین توش زندگى مى کرد رو به اسمش سند زد و یه هکتار زمین زراعى بهش داد.بچه هاى مَش حسین همه شون آدم حسابى شدن.دوتا از دختراش معلم شدن و یه پسرش کارمندِ بانک شد و یکیشون بورسیه گرفت و رفت خارج.

حالا مَش حسین هروقت دستش تنگ میشه میره از رودخونه ماهى میگیره و زنگ میزنه به بابام که بیا برات کَپور گرفتم که دوس دارى،یا بیا کَفال گرفتم که دوس دارى،یا بیا ماست محلى ببر که خانومت دوس داره،یا بیا سبزى تازه ببر واسه بچه ها،و پدرم معنى این تلفن ها رو میدونه.

امروز مَش حسین زنگ زد که ماست محلى و سرشیر براتون گذاشتم،کى میاید ببرید؟!بابام گفت عصرى بچه ها رو میفرستم بیان.داداشم رفت و پاکتِ مَش حسین رو بهش رسوند و ماست و سرشیر رو که انصافا هم مححححشر درست میکنه برامون آورد.من داشتم میرفتم مغازه که مامانم یه ظرف ماست و یه ظرف سرشیر داد که سرِ راه ببرم واسه عموم که دوس داره!منم کلى دلتنگِ عمو و زن عموم بودم و رفتم.وقتى رسیدم،عمو سرِ نماز بود و داشت سلام میداد.از پشت دستمُ دورِ گردنش حلقه کردم و بوسیدمش.تو همون پوزیشن بودم که عموم منو رو کولش بلند کرد و شروع کرد به چرخیدن دورِ خونه!هرچى من جییییغ کشیدم،فایده نداشت که نداشت!خلاصه سرم گیج رفت و فشارم افتاد و کار به آب قند و عرقِ بیدمشک رسید و زن عموم کللللللى سرِ عموم غُر زد!

تازه ایشون بزرگ خاندان ما هستن و از بقیه هیییییچ توقعى نمیشه داشت!

قررررررررررربونش برم من:)

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

قم که بودیم،یک شب به یک مهمانىِ دور همى در فُردو دعوت شدیم.

آقایان در حیاطِ باغ بساط کردند و خانوم ها داخل خانه مشغول گفتگو شدند.

خانوم صاحبخانه که سال ها بود دوستان قدیمى اش را ندیده بود،فیلم عروسىِ دخترش را گذاشت تا تجدید خاطره اى بشود و یاد ایام جوانى کنند.فیلم مالِ سال هاى 73-74 بود و کلى کلیپ گل و بلبل داشت:))

از اولِ فیلمِ عروسى یک دختر کوچولو با تمام انرژى اش داشت مى رقصید که گویا فیلمبردار همه جا تعقیبش کرده بود و تمام قرهاى ریزش را هم ثبت کرده بود.یک بلوز آستین کوتاه سفید تنش بود که یقه ى اسپانیایى داشت و پر از تور بود،و دامن کوتاه پلیسه ى مشکى!موهاى بلندش را دُم اسبى بسته بود و یک کلیپس تورى سفید به آن زده بود.

تند تند نفس عمیییییق میکشیدم و خدا خدا مى کردم کسى متوجه نشود آن دخترکوچولوى قرتى،الان زیرِ چادر و روسرى و اینهمه حجاب،دارد از استرسِ لو رفتن میمیرد!

یکهو مامانم به تصویر دقیق شد و گفت إ؟!اینکه تویى!!!

من:نه باااااابا،کجا این منم؟!:/

مامانم:والله تویى،این لباست یادت نیست؟!

من:نه باااااابا،من از این لباسا نداشتم کهههه!

مامانم:بخدا تویى،اون موقع هام تو عروسیا نمیتونستم تو رو یجا بشونم،همه ش داشتى میرقصیدى!

من:|

و سکانس شام اینجورى برگزار شد که تا آمدم یک لقمه کوفت کنم،عروس خانومِ توى فیلم داداشش را صدا زد که محمد ببین ایشون همون دخترکوچولوى توى فیلم عروسىِ منِ ها که قشنگ میرقصید،یادته؟!

و آهسته تر جورى که مثلا مردها نشنوند رو به خانوم ها گفت آخر هربار فیلم را دید قربان صدقه ى آن دختر کوچولو رفت،میخواستم ببیند که چقدر بزرگ شده:/

تا آخره مهمانى،انقدر نگاهِ محمد سنگین بود که از هرچى قِر و رقص و مشنگ بازى که تا حالا در آورده بودم،پشیمان شدم:(

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

ما برگشتیم:)دیشب!

نشد بریم اصفهان و این چند روز قم بودیم.شب اول به جشن تولد یه آقاى 43 ساله دعوت بودیم و رفتیم رستوران مرتضوى.خدا پدربزرگ خونواده رو رحمت کنه،وقتى میخواست واسه اولین بار این آقا رو به خونواده ى ما معرفى کنه،گفته بود این احمد است،در فاضلاب است!:)))هنوزم بابام تا احمدآقا رو میبینه میزنه زیرِ خنده!

مراسم بله برون و عقد،دو شب پشت سر هم بود.شب بله برون از بابام خواستن که قراردادها رو بنویسه.خونواده ى عروس رسوم خیلى عجیبى داشتن!یکیش این بود که شیربهاء میگرفتن!ده میلیون تومن پول!مقدار زیادى از جهیزیه ى عروس رو، دوماد باید بخره!یخچال،تلویزیون،سرویس کامل چوب(مبلمان و میزناهارخورى و سرویس خواب)،فرش،ماشین لباسشویى!!!به نظرم دیگه چیزى باقى نمونده خودشون بخرن!و دیگه اینکه همه ى هدایا و وجه نقدى که توى عروسى جمع میشه،مالِ باباى عروسِ!!!!

عروس خانوم 36 سالش بود و چند سالى هم بیشتر از سنش نشون میداد!دوماد 35 ساله و چند سالى کوچیک تر از سنش نشون میداد!تو وى چت با هم دوست شدن!من هیچوقت فضاى وى چت رو ندیدم و نمیدونم چطور به هم کانکت شدن اما،واقعا دو تا آدم کاملا بى ربط رو به هم رسونده بود!به لحاظ فرهنگى و خونوادگى و اجتماعى و مالى و .... کاااااملا نابرابر!

یه چیزى که خیلى توجهم رو جلب کرد،ولع عروس خانوم به خرید اجناس گرون بود!یه انگشتر نشون خرید به قیمت هفت و نیم میلیون تومن!شاید به نظرِ خیلیاتون مبلغ بالایى نباشه اما من فکر میکنم خییییلى مسخره س!واسه مراسمِ عقد،چند دست لباس خرید و کلى کیف و کفش و مانتو و شال و روسرى و لوازم آرایش و ....!!!

من فکر میکنم آدما هرچقدر به لحاظ معنوى و فرهنگى غنى تر باشن،عطشِ کمترى به هزینه هاى گزاف دارن!

نمیدونم،شایدم اشتباه از منِ!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

نمایى از امامزاده ابراهیم،در شب

اینم ویوى کلبه ى ما به سمت امامزاده

اینم ویوى کلبه ى ما سمتِ بازار

اینم جنگل هاى امامزاده

الانم برم چمدون ببندم به مقصد قم و احتمالا اصفهان:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

من و پدرم رو یه تیکه از زمین هاى پدربزرگم هندونه و خربزه و کدو کاشتیم:)

پروسه ى شخم زدن زمین و حاضر کردنش و کاشتن تخم هندونه و خربزه و کدو خیییییییلى لذت بخش بود!

امروزم رفتیم دوباره بهش سر زدیم و آبیاریش کردیم و کللللللى کیف کردیم از دیدن اونهمه حجمِ گرد و بیضى که معلوم نبود کدومش هندونه س،کدومش کدو:))اما گمونم خربزه ها رو شناختم!

آفتابگردونم کاشته بودیم که گل داد:)

خوبیش اینِ که زیاد رسیدگى نمیخواد و بارندگى و آب و هواى شمال به این گیاها سازگاره!

بابام هربار که میریم اونجا،ده سال جوون تر میشه:)

ببینید میتونید تشخیص بدید کدومش هندونه س،کدومش خربزه،کدومش کدو،یا حتى کدومش آفتابگردون؟!:دى ى ى


  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

کمى دور


+کلاس دوم ابتدایى که بودم،یکروز معلممان پسرش را با خودش آورد مدرسه.بین همه ى بچه هاى کلاس آمد و کنار من نشست.اسمش مجید بود.هم سن و سال بودیم.از مادرش اجازه گرفت و با هم رفتیم آب بخوریم.قایمکى بردمش پشت مدرسه و قفس خرگوش ها را نشانش دادم.یک خرگوش ساده ى سفید را نشان داد و گفت اون تویى،سفیدِ وایتکسى:|

فرداى آن روز معلممان یک نامه برایم آورد که با ماژیک،با خط دُرُشت رویش نوشته شده بود "خصوصى"!

رویش هم کلى چسب کارى شده بود و مُردم تا بازش کردم.مضمون خاصى نداشت اما انتهایش نوشته بود از همینجا میبوسمت و من کلى سرخ شده بودم!

دانشجو که بودم مجید را توى دانشکده ى فنى مهندسى دیدم اما رویم نشد بروم جلو و آشنایى بدهم!


+پانزده ساله که بودم یکبار نزدیک بود توى دریا غرق شوم.تا خرتناق آب خورده بودم و اُمیدى به ساحل نداشتم.یکهو یک نفر آمد و دست انداخت دور کمرم و مرا از آب کشید بیرون.مرا گذاشت روى دوشش و محکم چسبیدم به گردنش!

شاید آن زمان بیست سالش بود!چند روز پیش که رفته بودم ورزشگاه عضدى بیمه ى ورزشى ام را بگیرم،دیدمش!

مسئول یکى از هیئت هاى آنجا بود گویا.وقتى داشت به من نگاه مى کرد،داشتم از خجالت میمردم که نکند یادش آمده باشد:|

چه چیزهایى که ته مغز آدم رسوب نمى کند!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

تا بحال هم نشده یکى از ما تعریف کند و دو ساعت بعدش یک بلایى سرمان نیامده باشد:/

از صبح که بیدار شدم انگار یک سیخ صاف فرو کرده باشند توى ستون فقراتم!

نه میتوانم خوب بنشینم،نه میتوانم خوب راه بروم.

فروشنده ى غبغب دارم از آن دسته آدم هایى است که اگر رو بهشان نشان بدهى مى آیند صاف مینشینند فرق سرت!

در اینکه انسان ها در هر جایگاه و مقامى،صرفا به پاس انسانیت با هم برابرند شکى نیست.اما این نوع نگاهِ من به آدم ها،به یک دسته شان این امر را مشتبه کرده که پشت گوش هایم مخملى است و چى مى شود حالا یک سوارى هم بگیرند؟!

پیام داده ام که از چهارشنبه تا جمعه داخل شهر نیستم و لطفا شما زحمت مغازه را بکشید.جواب داده که پنجشنبه نمى توانم و جهارشنبه هم صبح مى آیم و از این حرف ها!امروزم با اینکه حالم خوب نبود،بهانه آورد که جایى کار دارد و نمى رسد.

از روزى که آمد،با اینکه اصلا هم تجربه نداشت،باهاش مدارا کردم و دل سوزاندم.

دل سوزاندم و مدارا کردم،

مدارا کردم و ...

تا اینکه امروز در عمل،بیشتر شبیهِ فروشنده ى ایشان هستم تا کارفرما!

لازم شد آن روى سگم را نشانش دهم!

با یکى از متقاضیان تماس گرفتم و گفتم فردا صبح بیاید.خودم هم خوابم را حرام میکنم و مى آیم که کلید را از فروشنده ى سابقم تحویل بگیرم.تمام این یک ماه و نیم از زیر کار در روى هایش را نادیده گرفتم و هیچ گذشتى جایز نیست!

صبح که بیاید میفهمد یک من ماست،چقدر کره دارد!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

دیشب اوضاع اونجورى که فکر مى کردیم پیش نرفت!

اولا که خیلى زودتر از اونکه منتظرشون بودیم اومدن،واسه همینم هول هولکى میز رو چیدم و یه عکس انداختم تا نرسیدن!رول بستنى سفت نشده بود و نیاوردیم.یخ هاى رنگى رو ریختم تو یه کاسه و اومدم لباس عوض کنم تا مهمونا بیان بالا،از اتاق که رفتم بیرون دیدم داداشم نوشابه مشکى ریخته تو پارچ و یخ هاى رنگى منُ واسه اون حروم کرده:(

حالا از مهمونا بگم؛

دخترِ بدى نبود اما زیاد به دل من ننشست!براى داداشمم زیاد جذاب نبود.ینى گفت این دو پاره استخونِ،پس فردا میشکنه فرو میره تو پَک و پَهلوم!(چرا این پسرا هیییییییچ جورى از ایده آل هاشون کوتاه نمیان؟)

بعدشم تازه فهمیدیم ایشون نبودن که دستپختشون رو چشیده بودیم!اینو که داداشم فهمید،کلا وا رفت:))))

خواهر بزرگترشون زحمت کشیده بودن و ایشون فرمودن فقط درس میخونن و به هیچ عنوان آشپزى بلد نیستن!

همکار داداشم کلى از دیدن میز شام ذوق کرد و وقتى فهمید من تدارکشون دیدم،تعجب کرد!

یه عالمه سوال درباره رشته تحصیلى و دانشگاهى که درس خوندم و مشغولیت فعلى و علایق ازم پرسید و منم جواب دادم!

بعد از اینکه رفتن،داداشم متفکرانه به من نگاه کرد و گفت،واسه من که سودى نداشت این مهمونى اما گمونم تو رو از ترشیدگى نجات دادم:)))))

البته خودش فهمید من هیچ اشتیاقى به دیالوگ با همکارش نداشتم!

تا منو برگردونه خونه هم کلى غُر زد که اصلا دخترا چرا درس میخونن؟!براى اینکه به کمال برسن!خب لامصبا وقتى آشپزى بلد نیستین،شبیه آدمى هستین که یه دماغ گُنده داره و یه عینک بزرگ زده به چشمش،اما کوره!:/

البته مثال هاى داداش من همیشه عجیبِ!و صرفا دیدگاه خودشِ!کسى به دل نگیره!

دوس داشتم بهش بگم ما صرفا براى خدماتِ آشپزخونه و اتاق خواب آفریده نشدیم!کما اینکه میدونم نظر خودش هم واقعا این نیست و پس فردا که زن بگیره،ظرف هم میشوره براش:دى


+عنوان،برگرفته از یک شاعرِ تنبل:دى

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

اینم عکس نصف و نیمه از شام امشب

مهمونا زود رسیدن و منم تا همونجایى که چیده بودم عکس گرفتم:|

  • مداد رنگی