جعبه مداد رنگی

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

دخترانِ بِکر

نشسته بودم پاى لپ تاپم،از صفحات بروز شده ى بلاگ بالا میرفتم و از صفحات بروز شده ى بلاگفا پایین مى آمدم

یکى از صفحات را انتخاب کردم و خواندم

درباره ى مراسم پاتختى(روزِ بعد از شب زفاف) نوشته بود

نوشته بود در چنین شبى،یک نفر از فامیلِ عروس پشت درِ حجله منتظر مى ماند تا مستنداتِ باکره بودنِ عروس خانوم را تحویل بگیرد و براى مادرِ شاه داماد ببرد و چشم روشنى دریافت کند.یا اگر عروسِ ماجرا بکر نبود،دستش را بگیرد و ببرد خانه ى پدرش!

اصلا کارى به این ندارم که چه حالِ ناخوبى است اگر در خصوصى ترین شبِ زندگىِ یک زوج،شخص سومى حضور داشته باشد!اصلا کارى به درست یا غلط بودنِ اصلِ ماجرا هم ندارم!

فقط میخواهم بدانم با این نگاهِ قالب در جامعه،چطور دخترانِ مملکتم جرات پیدا مى کنند با مردى خلوت کنند؟

مردانى که حتى اگر اولین نفرى باشند که وجودتان را تصرف کرده اند،باز هم بیمِ این را دارند که حتما پیش از آنها در آغوشِ دیگرى بوده اید و این ننگ را به جانتان مى پاشند که نانجیب هستید!

نگاهم به این ماجرا اصلا شرعى نیست،چرا که متاسفانه در اسلامِ این روزها،راه هاى فرار از اخلاقیات الى ماشالله است و کلاه هاى رنگارنگِ شرعى در سایزها و طرح هاى مختلف،براى هر کارِ قبیحى وجود دارد و شما مى توانید با جارى کردنِ یک صیغه ى ساده،از منصبِ گناه،خود را مبرى کنید!

حرف من این است؛چرا خودتان را در معرض سقوط قرار میدهید؟!

مگر نه اینکه در جامعه اى زندگى میکنیم که نگاهِ قالبِ مردم به نفسِ نجابتِ یک دختر،همان بکارتِ اوست؟!پس چرا؟!

بخاطرِ عشق؟!!!

کدام عشق؟!!!

اگر مردى عاشقِ دخترى باشد،نگاهش به او حرمت دارد،کلامش با او حرمت دارد و آغوشِ آن دختر به حدى برایش مقدس خواهد بود که هرگز حاضر نمیشود پیش از ایجادِ تعهد،به حریمِ آرامشش وارد شود!پس فریب نخورید!

لطفا بپذیرید که نمى شود فرهنگِ باستانىِ یک جامعه را با هنجارشکنى و رد شدن از تابوها،از بین برد!

در تاریخِ ایران،تا بوده همین بوده!

لطفا دخترانگىِ معصومتان را قدر بدانید و آبرویتان را بنامِ عشق،بر باد ندهید!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

دیروز عصر با خواهرکوچیکِ قرار داشتم.

یک دورى توى خیابان ها زدیم و فقط یکى دو جا براى خرید توقف کردیم و رفتیم سراغ یکى از دوستانش!

خواهرکوچیکِ سه تا خالِ بسیار ریز توى صورتش داشت که بسیاااااار به آنها حساس شده بود و بالاخره دو سه روز پیش جراحیشان کرد و نباید تا مدتى در معرض آفتاب قرار بگیرد!

راستش من این حساسیت ها را درک نمیکنم،اما موافقم که هرکسى حق دارد از تماشاى خودش لذت ببرد.

از یک خیابان فرعى رد میشدیم که از فاصله ى چندمترى چشمم به پیرمردى افتاد که یک عصا توى دستش داشت.

تلاش مى کرد بین ماشین هایى که بى امان از مقابلش عبور مى کردند،راهى براى رفتن به آن سمت خیابان پیدا کند.

یک قدم به جلو برمیداشت و عصا زنان دو گام به عقب میرفت!

نمیدانم،گویا هیچکدام از مردمِ آن لحظه ى شهرم از پشت عینک هاى بزرگِ آفتابیشان،پیرمردِ آفتاب سوخته ى عصا بدست را نمیدیدند!

همه توى ماشین هایشان زیرِ دماى مطبوع کولر نشسته بودند و یادشان رفته بود آن لحظه،پشت آن دیوارِ باریکِ شیشه اى،خورشید سخاوتمندانه میسوزاند!

آهسته نزدیکش شدم و توقف کردم،با دست و با لبخند مسیرِ عبورش را نشان دادم که رد شود،ماشین هاى پشت سرم بوقشان را گذاشتند روى سرشان،اهمیت ندادم و به قدم هاى آهسته ى پیرمرد چشم دوختم.عصا میزد و قدم بر میداشت.شیشه را پایین دادم و موجِ گرما پاشید توى صورتم!

وقتى از کنارش رد میشدم،دستى به نشانه ى تشکر بلند کرد و گفت:قربانِ معرفتت!

چقدددددر این جمله ى کوتاه به دلم نشست!

چقدر دلم میخواست پیاده میشدم و دست هاى پیرش را میبوسیدم!

کسى که بابتِ انجامِ یک وظیفه،وظیفه!و فقط یک وظیفه،نه بیشتر!از شما سپاسگزار مى شود،لایقِ عبادت است!

  • مداد رنگی
  • ۲
  • ۰

آرامش به این معنى نیست که عواملِ دل انگیزِ اطرافتان بى شمار باشد و شما وقتى براى بغض نداشته باشید!

حتى به این معنى هم نیست که خیالتان راحت و پشتتان گرم باشد که حامى قدر قدرتى هست که درست پیش از سقوط،دستتان را مى گیرید و برمیگرداندتان به اوج!

آرامش را نباید در سکون جستجو کرد!

آرامش مى تواند خالى از درد نباشد!

آرامش مى تواند در کورانِ اتفاقاتِ ناخوب زاییده شود.

آرامش یعنى یک نفر باشد که در غم انگیزىِ اشک هایتان،آهسته بگوید

 "گریه نکن،میفهممت"!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

امروز

کاش میشد چشم ها را بست و هرگز بیدار نشد

دلگیرم از خدا

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

آسیاب بچرخ


آسیاب بچرخ
مى چرخم
چرخید و ...
چرخید و ...
چرخید و هر کداممان را پشتِ یک کوه
.
.
زنجیرهاى تکه تکه اى که هرگز کسى به هم نبافتمان!
حالا،
از آن روزها فقط
مى توانم برات کودکانه بمیرم


"مدادرنگى"
  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

قِسمت؟!!!

گفتم اینکه همه مقصرند غیر از تو،کمى غیرِ طبیعى نیست؟!

گفت فکر میکنى دروغ میگویم؟

گفتم نه!

مساله این است که هیچ کجاى این تصمیماتِ مهم و شخصى،پاى دلت نایستاده اى و همه را گذاشته اى پاى قسمت!

گفت،با قسمت نمى شود جنگید،این را یک روز خودت میفهمى!

بارها این جمله را از آدم هاى مختلف شنیده ام،معنى اش این است که ما هیچ تاثیرى در آینده مان نداریم؟

یعنى یک روز به خودت مى آیى و میبینى سر بر بالین کسى گذاشته اى که از ازل برایت مقدر شده بود؟!!!

چه کسى مسئول آرزوهاى ماست؟

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

غمگینم!

یکى از دوستانِ دوره ى کارشناسى،بعد از مدت ها زنگ زد و یک احوالپرسىِ کوتاه کرد و رفت سرِ اصلِ مطلب!

کلى از خانواده و پدر و مادر و همه ى اقوام و وابستگانِ سببى و نسَبى شان تعریف و تمجید کرد و در آخر منت سرِ ما گذاشت و گفت اگر دوست دارى و دلت میخواهد و خیلى عاشقِ برادرم هستى،من شماره ات را میدهم که بیشتر با هم آشنا شوید و شاید قرعه به نامت افتاد و توانستى این گوهرِ گرانمایه را از کفِ سینه چاکانِ دیگر بقاپى!

در اینکه هر دخترى،برادر یا برادرانش را بههههترین و شیک ترین و جذاب ترین و مردترین مردانِ دنیا میداند شکى نیست اما،هر پیشنهادى یک روشى دارد!و در این روابط،برادرِ شما حتى اگر یک انسانِ صد در صد کامل باشد،باز هم پنجاه درصدِ این رابطه را شکل میدهد و بقیه اش برمیگردد به طرفِ مقابل!

من با لودگى و خنده و شوخى و به روش خودم،بابت انتخابِ من به عنوان شخص صالح و واجد شرایط،از دوستم تشکر کردم و پیشنهادش را رد کردم!در نهایتِ احترام و ادب!

بعد از پایانِ مکالمه،بلافاصله،دوستم پیام داد که فلانى (یکى دیگر از همکلاسى ها)،گفته بود اینکار را نکنم و به من تذکر داده بود که تو خودت را میگیرى اما من حرفش را گوش ندادم و باز هم تماس گرفتم و خودم را سنگ روى یخ کردم و انشالله شاهزاده ى سوار بر بنزت بالاخره از راه برسد:|

ماتم برد!

خشکم زد!

احساس کردم چیزى توى قفسه ى سینه ام میسوزد!

هرچه سعى کردم جوابى درخورِ این بى احترامى و بى ادبى بدهم،نتوانستم!

حالا که سه ساعت از آن ماجرا گذشته،هنوز دارم توى مغزم با دوستم جدالِ پیامکىِ خیالى میکنم و حرف هاى او را پیشبینى میکنم و جواب هاى کوبنده تحویلش میدهم!

این بدترین مدلِ ناراحتى و رنجش است!که شما دلتان بخواهد اما جلوى خود را بگیرید و پاسخِ دندان شکنى به بانىِ خشمتان ندهید و در تنهایى،خشمتان را قورت دهید و هى پشیمانى بالا بیاورید!

غمگینم!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

از جمعه گشت ها:)

دیروز وقتى بیدار شدم،تقریبا ظهر بود!باز هم برنامه ى دریا داشتیم.پرسیدم کیا هستن؟!گفتن فقط خودمون!!!

تا مامانمم بیاد به خودش بجنبه،من حدود سى نفرو به جمع اضافه کردم:)))ماشالله هممممه هم پایه!

روزِ چپ دست ها بود و تقریبا همه ى فامیلاى ما چپ دستن:)کلى تبریک و ماچ و بوسِ الکى داشتیم:))))

من اصصصصلا دوست ندارم تو آبِ دریا برم،اصصصصلا!!!

اما اول با خواهش و تطمیع و تشویق و ... شروع کردن و بعدش به زوووور انداختنم تو آب:|

نصف آب دریا رفت تو گوشم،نصفش رفت توى چشمم،و بقیه ش رو قورت دادم:|

همه با خودشون لباس آورده بودن و رفتن دوش گرفتن و کیف کردن،منِ طفلکى که نیت دریا رفتن نداشتم،شلوار چهارخونه ى داداشمو پوشیدم و یه تیشرتش که تا زانوهام میرسید و چادرمُ سرم کردم که به جرم خوش تیپى جلبم نکنن:))

نمیدونم چه مرگم شده بود که سیر نمیشدم!مامانم واسه عصرونه استانبولى پلو درست کرده بود،عمه م کوکوى مرغ،زن عمو فسنجون از ناهارش زیاد بود و آورد،دختر عموم ماکارونى و ....من از هر کدوم یه عالمه خوردم!

کوکوى مرغ رو به چنگال میکشیدم و تا جلوى چشام بالا مى آوردم و با لذذذذت میخوردم!استانبولى رو دولپى قورت میدادم و از ماکارونى و فسنجون هم نگذشتم!یه لحظه به خودم اومدم،دیدم تقریبا هممممه دارن به غذا خوردنِ من نگاه میکنن:/

عمه میگفت بخور واسه شکمِ گشنه ت بمیرم،عموم میگفت امروز خرس ترسوندتت مگه؟!و من در خنده و شوخىِ فامیل چشمم به مامانم افتاد که با زبون بى زبونى بهم میگفت بمیییییییرى که هرگز تو خونه یه لقمه مثل آدم نمیخورى اما جلوى بقیه انگار از قحطى برگشتى:|

موقع شام هم به شخصه رفتم بالا سره منقل و جورى که مامانم نبینه،دو سیخ کباب رو همونجا سرپایى خوردم!شام هم خوردم.بین عصرونه و شام،دو بار چایى و خرما خوردم.نون محلى که عمه آورده بود هم خوردم.بعد از شام یه عالمه میوه و خربزه!وقتى برمیگشتیم،تو مسیر،شیشه ى ماشین رو دادم پایین که واسه عموم شکلک در بیارم،بوى بلال بهم خورد:(

به عموم اشاره کردم و بعد از یه سبقتِ حساب شده و یه جفت راهنما،همه پشت سر عمو توقف کردن و بلال زغالى خوردیم:)))بقیه که دیده بودن من با ایما و اشاره عمو رو نگهداشتم،هى ازم تشکر مى کردن که خوب کارى کردى گفتى بلال،خیلى چسبید.و مامانم دوباره زُل زد تو قیافه ى من و منم انگاااااار اصلا جایى رو نمیبینم!

از همه خداحافظى کردیم و رسیدیم تو خیابونِ خودمون!یه آبمیوه فروشى دیدم و احساس کردم دل ضعفه دارم:|

آهسته درِ گوش بابام گفتم کیک و آب طالبى میخرى برام؟!بابامم که متوجه نگاهاى مامانم موقع غذا خوردنم شده بود،سیاست به خرج داد و عکس العمل نشون نداد!وقتى داداشم میخواست ریموت پارکینگ رو بزنه،بابام گفت هوسِ آب طالبى کردم!یهو همه نگاه ها برگشت سمتِ من و منم برگشتم سمتِ افق اما خنده م گرفت!:)))))

مامانم با نگرانى پرسید امروز چته تو؟!!!!!چرا انقد میخورى؟؟؟؟؟؟و من شرمنده و خجالت زده سر به زیر افکندم:|

خلاصه کیک تمشکى و آب طالبىِ بزرگ هم خوردم و خیالم راااااحت شد:)

جالب اینجاست که همه،هممممه ى چیزایى که من میخوردم رو میخوردن اما از من توقع نداشتن:|


+احساس میکنم گشنمه:(

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

تا صبح خواب دیدم که توى کلبه مان توى جنگل هستم و چادرم را گره زده ام به کمرم و از پایینِ پله ها تلاش میکنم گوشت ها را به سیخ بکشم و آنقدر سفت بودند که نمیشد و من هم داشتم جلوى مهمانمان از خجالت آب میشدم!

بیدار شدم و یک نگاهى به ساعت انداختم و خدا را شکر کردم که خواب بود و چنین گَندِ عظمایى را در بیدارى نزده ام!

پهلو به پهلو شدم و دوباره خوابیدم و اینبار خواب دیدم نردبانى که از آن به عنوان پله استفاده مى کردیم و میرفتیم اتاقِ بهارخوابِ کلبه،گم شده و مهمانمان آن بالا گیر کرده!پایینِ پله ها ایستاده بودم و یادش میدادم چطور از چوب هاى سقف آویزان شود و بپرد و قول میدادم که خودم توى هوا بگیرمش و زمین نخورد!

دوباره بیدار شدم و قبل از اینکه ساعت را نگاه کنم،باز هم خوابم برد!

سانس آخرِ خوابم اینجورى بود که آمدم براى مهمانمان از توى حیاط توت فرنگى بچینم که یکهو یادم آمد پیاده آمده ام و گفتم دیر میشود و تا پیاده برگردم شب شده،مهمانمان سوئیچش را داد و گفت با ماشینِ من برو!

این آخرى را همان لحظه که سوئیچ را داد فهمیدم که خواب میبینم:))))))))))))))

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

با خودم هستم

حالِ آدم هاى معتاد را میفهمم!
آنها هم براى اینکه حالشان خوب شود،یا خوب تر شود،دچارِ نوعى وابستگى مى شوند!
آنها هم راس یک ساعتى و به فاصله ى زمانى مشخصى،احتیاج دارند مواد بزنند.
در اعتیاد پدیده اى وجود دارد بنامِ تحمل!
به این معنى که به مرور زمان،مقدار مصرف اولیه پاسخگو نیست و براى رسیدن به نشئگى،باید دفعات مصرف و مقدارِ مواد را افزود!

+به نظرم براى دیالوگ با کسى که به شما احساس خوبى میدهد،دفعات اول با یکبار در هفته،آنهم پنج تا ده دقیقه شروع کنید!
اگر با روزى بین سه تا پنج ساعت شروع کنید،بعید نمیبنم همین روزها به میمنت و خوشى اوردوز کنید:)))))

  • مداد رنگی