جعبه مداد رنگی

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

احساسِ خوبى دارم،خیلى خیلى خیلى خوب!

دلم گرم است.

دلگرم بودن،بند بندِ وجودِ آدم را نوازش مى کند!

حتما هرکدامتان در زندگى به کسى یا چیزى دلگرم هستید و میدانید از چه حرف میزنم!

لطفا تمامِ روزهایتان را گرم زندگى کنید.

حتى اگر برف بارید و توى ایستگاهِ اتوبوس از سرما این پا و آن پا مى کردید،یادتان نرود دماى قلبتان را بالا نگه دارید!با لبخند توى دست هایتان "ها" کنید.

من از سرما بیزارم.شبیه گنجشک هایى که جانشان بالا مى آید از پله هاى زمستان!

آدم هاى خوش خنده را دوست دارم.

از لبخندهایشان گرما مى تراود و وقتى به قهقهه میخندند،دوست دارم بمیرم برایشان!

کسى حالِ الانِ مرا میفهمد؟!



  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

هنوز بعضى هامان

من،ضمن اینکه بسیاااار اهل شوخى و طنز و بگو بخندهاى مادر دخترى و پدر دخترى هستم،اما تهِ همه ى رفتارهایم عمییییقا مقابل این دو موجودِ زندگى ام حیا دارم!مثلا وقتى هجده ساله بودم،برادرم از مادرم خواست که ابروهاىِ شبیهِ امام خمینى ام را روبراه کند و من هرگز نتوانسته بودم چنین حرفى را به زبان بیاورم!دلم میخواست اما نه جسارت انجامش را بدون اجازه ى مادرم داشتم،نه روى این را داشتم که اجازه بگیرم.جالب است بدانید خواهرم بدون اجازه و خیلى قبل تر از من دست به این کار زد و قیافه ى جدیدش خیلى هم مقبول افتاد!

بزرگ تر که شدیم،یک روز خواهرم از بیرون آمد و مقنعه اش را در آورد و موهایش را که لایتِ قهوه اى روشن کرده بود نشانمان داد و قبل از اینکه مانتونیش را در بیاورد،کلى جلوى مامان و بابا رقصید و هیچکس هم عکس العمل شدیدى نشان نداد!از آن روز به بعد،تقریبا هر یکى دو ماه یکبار،موهایش را به یک رنگ جدید در مى آورد و هیچکس اعتراض نمیکند!اما من هنوووووزم که هنوز است،موهاى خودم را دارم و گاهى یواشکى به این فکر میکنم که مثلا ممکن است چه رنگى به صورتم بیاید!یکى دو هفته پیش هم که دخترعمه ها گیر داده بودند براى عروسىِ پسرعمه ام موهایم را رنگ کنم،مادرم رسما اعلام کرد که از نظره او هم اینکار بلامانع است.اما من خجالت میکشم موهایم را رنگ کنم و جلوى پدرم بدون روسرى باشم:(

مررررررده شوره خصوصیات عهد قجرِ بعضى هایمان را ببرند به حق على:|

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

مسابقاتِ زندگى

یکى از تورنومنت هاى بزرگ زندگى ما از بچگى این بود که کى زودتر به دسشویى برسد!اصلا انگار در هر کداممان نهادینه شده و تا یک نفر از در میرسد،کسى که در را برایش باز مى کند،توى چشم هایش زُل میزند تا متوجه شود که احتیاج مبرم به دسشویى دارد یا نه!اگر نداشت که خب هیچى!اما اگر این نیاز را توى چشم هاى تازه از راه رسیده بخوانیم،هرچقدر این احتیاج شدیدتر باشد،سرعت بیشترى به پاهایمان میدهیم و میدویم سمت دسشویى!یکجور سادیسم است گویا،اما واقعا نمى شود کاریش کرد!

صداى بوق ماشین سعید را شناختم و رفتم درِ ورودى را باز کردم و با لبخند از هردویشان استقبال کردم.سهراب با عجله پیاده شد و یکجورى دوتا یکى پله ها را بالا آمد که روى پله ى آخر فهمیدم چقدر کارش ضرورى است و ناخودآگاه دویدم سمت دسشویى!از پشتِ سر موهایم را کشید و من همچنان دویدم.پایش را انداخت توى پایم و با آرنج خوردم زمین:|شانس آوردم چانه ام نشکست!

مادرم عصبانى شد و دعوایش کرد و گفت باید بروى دسشویىِ بالا.دلم سوخت.گفتم من اصلا نمیدانم چرا میدویدم!تو برو همینجا،من خوبم!

آرنجم بدجورى میسوزد:(

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

Quiz of kings

چندوقت پیش یک بازى توى گوشیم نصب کرده ام به اسم Quiz of kings!

شب،موقع خواب دست به گوشى میبرم و دویست تا سکه میخرم و یک دو ساعتى با رقباى شانسى یا دوستان و فامیل بازى میکنم و بعد خوابم میبرد!خوابم میبرد و دیگر بازى را فراموش میکنم تاااااا شبِ بعد!تایمِ انتظارِ مسابقه هم دوازده ساعت است و همیشه بازى هایم منقضى مى شود و به دلیل تمام شدن وقت،میبازم:|

حالا اینها اصلا مهم نیست!

یکى از راندهاى مسابقه،غذا و نوشیدنى است.بیشتر غذاهاى سنتى استان هاى مختلف را سوال مى کنند.هفته ى پیش،چندبار سوالاتش هول محور قلیه ماهى مى چرخید و من هررر کارى کردم هوس نکنم،نشد که نشد!

به هرکسى هوسم را گفتم،یا خندید،یا راه حل هاى پرت داد.مثلا اینکه زنگ بزن از رستوران برایت بیاورند!یا مثلا اینکه یه تیکه تمبر هندى بنداز توى دهانت ویارت رفع مى شود و از این حرف ها!البته به چند رستوران زنگ زدم که آخریش آب پاکى را ریخت روى دستم و گفت کلا توى رشت ماهى و سبزیجات جنوبى پیدا نمى شود و توى هیچ رستورانى دنبالش نگرد!واقعا داشتم بیچاره میشدم!معمولا چیزى هوس نمیکنم و اگر بکنم،بدبختم میکند!

تا اینکه نشستم پاى درد دل با یکى از دوستانِ عزیزم!گفت پاشو خودت بپز!!!!گفتم با چى؟ماهى صبور از کجا بیاورم؟سبزى جنوبى از کجا بیاورم؟گفت کارى نداره که،ماهى تُن بریز،خیلى هم خوب میشود!سبزى محلى هم نیست،شمبلیله و گشنیز است!!!انقدر به من جسارت داد که دست به کار شدم!ساعت ده و نیم شب بود.مادرم جییییغ زد که شمبلیله ام کجا بود این وقت شب؟!اما من نباید کوتاه مى آمدم!زنگ زدم به سعید.بعد از بیست دقیقه،شمبلیله و گشنیز خورد شده روى میز بود:)جاى همگیتان خالى،قلیه ماهى پختم که در عمرتان نخوردید:))))عاااالى شد!

صبح جمعه داشتم بازى مى کردم،که یکهو سوال پرسید آش دوغ غذاى سنتى کجاست؟؟؟؟؟:|یک جورى هوس آش دوغ کردم که خدا میداند!همان لحظه دوستم از شهرکرد زنگ زد و برایش درد دل کردم!عصر برایم عکس یک رسید باربرى فرستاد که فردا صبح برو ترمینال،آشت را تحویل بگیر،مامانم برایت پخته!:)))ینى هرررررگز به عمرتان آش دوغى خوشمزه تر و تمیزتر از دستپختِ مادرِ این دوستم نخواهید خورد!:)))

دارم فکر میکنم این بازى را حذف کنم و بیشتر از این دیگران و خودم را نیازارم:|

قلیه ماهى که خودم پختم:)

اینم آش دوغ خوشمزززززه ى چارمحالى:)

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

بعد از یک هفته خواهش و التماس و وعده و وعید،مادرم را راضى کرده بودم رضایت نامه را امضا کند.اولین بارى بود که میخواستم با گروه انجمن شعرمان به اُردو بروم،آنهم تنهایى!پیش دانشگاهى بودم گمانم!از شدت ذوق خوابم نمیبرد و ساعت پنج صبح حاضر و آماده،توى خانه رژه میرفتم تا پدرم بیدار شود و مرا برساند.شش و نیمِ صبح بود که به گروه پیوستم و از پدر خداحافظى کردم.لابلاى صحبت ها فهمیدم که قرار است شب را هم بیرون بگذرانیم و فرداى آن روز برگردیم:|عمرا دیگر خانواده ام به این یک قلم رضایت نمیدادند!انقدر غمگین بودم که خدا میداند!همین یکبار کافى بود که دیگر هرگز اجازه ندهند به اُردوهاى روزانه ى این تیم هم بروم!قدم زنان به سمت ایستگاه تاکسى میرفتم که چشمم به چند مینى بوس و تعداد زیادى دختر و پسر جوان افتاد.من هم که روابط عمومى ام فووول!!!رفتم جلو و از یکیشان پرسیدم که چه خبر است؟کجا میروید؟مقصدشان "کله قندى" بود!(از قله هاى ماسوله)پرسیدم کى برمیگردید؟گفتند عصر!موقعیت خیلى خوبى بود براى اینکه پیش خانواده ام ضایع نشوم!عزمم را جزم کردم و سوار مینى بوس شدم و با کفش هاى پاشنه بلند،رفتم براى فتحِ قله ى کله قندى!مینى بوس خواهران و برادران جدا بود اما وقتى به مقصد رسیدیم،هرکسى به بازوى یک نفر آویزان شد و چنان مختلط شدند که غریبى ام گرفت:(سرپرست گروه بیشتر از همه نگران کفش هاى پاشنه بلندِ من بود اما،مقدارى از مسیر را که طى کردیم،چنان با مهارتِ یک بزغاله از کوه بالا رفته بودم که خیالش راحت شد!پس از حدود پنج شش ساعت کوهپیمایى،به قله رسیدیم و بساط ناهار و هیزم و چاى و بازى فراهم شد.من،تمام مدت زیر یک درخت نشسته بودم و استرس اینرا داشتم که پس کى قرار است برگردیم؟؟؟؟و فکر مى کردم همینقدر هم مسیر برگشتمان طول میکشد و به شب میخوریم.موبایل هم آنتن نمیداد و نگرانیم دوبرابر شده بود!همچنان توى فکر و خیالاتِ خودم غرق بودم که یکهو متوجه شدم هرکسى به طرفى میدود و دخترها جیغ میزنند و پسرها هرکدام دنبال چوب و چاقو و یک چیزى براى حمله یا دفاع هستند!سر بلند کردم و دیدم آدم ها،مثل مورچه هایى که از ارتفاع سرازیر شده باشند،از کوه سرازیر شده اند و هر نفر یک چماق توى دستش دارد قدِّ یک تیرآهن!همچنان گیج و منگ به دور و برم نگاه مى کردم که یک نفر با تَشَر و غیض،چنگ انداخت توى بازویم و مرا کشید دنبال خودش!سرپرست گروه بود که از دست من،خونش میجوشید و بلند بلند داد میزد که مگر نمیبینى بومى ها به ما حمله کرده اند؟؟؟؟؟نمیبینى همه دارند فرار میکنند؟؟؟؟نمیبینى همه خونین و مالین هستند؟؟؟؟این کفش هاى لامصصصب را در بیاور!و خم شد که کفشم را در بیاورد که خودم را از دستش خلاص کردم و شروع کردم به گریه کردن و چنان از کوه پایین آمدم که هیچکس به گرد پایم نرسید!

یک دختر و پسر رفته بودند توى جنگل و نمیدانم چه غلطى کرده بودند که بومى ها دیدند و به غیرتشان برخورد و آمده بودند جواب آن بى ناموسى که توى محلشان اتفاق افتاده بود را بدهند!زنگ زده بودند پاسگاه و ماموران مینى بوس را توقیف کرده بودند.آن دختر و پسر فرار کرده بودند یا فراریشان داده بودند،نمیدانم.اما بومى ها میگفتند باید آن دو نفر را به ما تحویل بدهید وگرنه همه امشب توى پاسگاه میخوابید!من انننننقدر گریه کرده بودم که چشم هایم جایى را نمیدید!تصور اینکه به پدرم زنگ بزنم تا بیاید تعهد بدهد و مرا از پاسگاه ببرد،کمتر از مرگ نبود به نظرم!یکى از مردانِ بومى که هیبتِ بسیاااااار خشمگینى داشت،جلو آمد و به یکى از ماموران گفت این روسرى آبى کارى نکرده است.از وقتى آمد زیر یک درخت نشسته بود.بگذارید این برود،من ضمانتش را میکنم.و آقاى پلیس اجازه داد یک تاکسى از آژانس خبر کنند و مرا بفرستند بروم!آن لحظه دلم میخواست بپرم و دست هاى عرق کرده و خونین و مالینِ آن مردِ روستایى را ببوسم!مرا از بزرگ ترین مخمسه ى زندگیم تا به آن روز،نجات داده بود!همیشه دعا میکنم خداوند آبروى خودش و عزیزانش را حفظ کند که نگذاشت آبرویم جلوى خانواده ام بریزد!

نتیجه ى اخلاقى:هروقت در مخمسه اى گیر کردید،گریه کنید!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰
پُست قبل را در بدترین شرایط روحى نوشتم.جورى که خیلى ها فکر کردند خودم دچار این بیمارى شده ام.که اى کاش واقعا اینطور بود!
حتما همه تان شنیده اید که آدمیزاد به اُمید زنده است!این روزها،بیشتر از هر زمانى باورش دارم.توى خانه ى ما،تنها کسانى که از حقیقتِ تلخِ آن سه حرفِ اختصارى سر در آوردند،من و سعید بودیم.شاید گریه هاى کودکانه ى این مردِ بزرگ بود که مرا از پا در آورد،نه فهمیدنِ معنىِ آن سه حرف!
روزهاى بسیار سختى را گذراندیم و فکر مى کردیم روزهاى سخت ترى در انتظارمان هستند!خودمان را رها کردیم و هروقت به هم رسیدیم،زدیم زیرِ هق هق و از سن و سال و قد و قواره مان خجالت نکشیدیم.
یکروز به خودم آمدم و دیدم قبل از وقوع واقعه،داریم خودمان را از پا در مى آوریم و هیچ کارى جز غصه خوردن براى عزیزِ دلمان انجام نمیدهیم.دست به کار شدم.از دروغ گفتن و خیال پردازى و تلقین کردن به سعید شروع کردم و کم کم حجمِ این فشار را از شانه هاى بى قرارِ مردانه اش کم کردم و وزن سنگینش را روى قلبِ صبورِ زنانه ام انداختم.تصمیم گرفتیم براى بیشتر داشتنِ عزیزترین موجودِ زندگى مان مقاومت کنیم.مبارزه کنیم.بجنگیم.هر مبارزه اى،آمادگى جسمى و روحىِ خاص خودش را میطلبد.در این مبارزه،باید روحِ بزرگى داشت.باید قلب صبورى داشت.باید،ماهیچه هاى قوى داشت حتى!تصمیم گرفتیم کوهنوردى کنیم.یک روز قبل از طلوع آفتاب،نان و پنیر و گردو برداشتیم و دوتایى زدیم به دلِ کوه هاى ماسوله!در مسیرِ مقاومتمان بغض کردیم،اشک ریختیم،نفس هاى عمییییییق کشیدیم و از کوه بالا رفتیم.هرچه بیشتر تلاش مى کردیم و بالاتر میرفتیم،آنچه پشت سر گذاشته بودیم،آسان تر و ریزتر به نظر میرسید!
بالا رفتیم،
بالا رفتیم،
و بالاخره به قله رسیدیم!هرچه در کوله پشتى مان داشتیم و قابل خوردن بود،خوردیم و سبک بار مسیرِ برگشت را در پیش گرفتیم.شاید باورش سخت باشد اما،احساس میکنم نیمه ى بیشترِ دردهایم را توى قله دفن کردم و برگشتم.در مسیرِ برگشت،احساس قدرت مى کردم.لبخند میزدم!پاهایم ثابت کرده بودند مرا از کوره راه ها و سنگلاخ ها هم عبور مى دهند!
و بگذریم از اینکه هردویمان به ارتفاع حساسیت دادیم و تمام بدنمان کهیر زد:|
امروز قلبم مالامال از اُمید و توکل است!ممنونم از همه ى دوستانى که در پیام هاى خصوصى و عمومى ابراز همدردى و امیدوارى کردند و حتى با راه کارهایشان روزنه ى امیدى برایم باز کردند!سپاسگزارم.




  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

وقتى بزرگ ترین کابوسِ زندگیتان در هیبتِ یک واقعیتِ تلخ ظهور میکند،از درون خالى مى شوید!

ابتدا گیج و منگ به یک نقطه زل میزنید و هیچ دردى حس نمیکنید.اما کم کم قدرتِ درکتان فعال مى شود و زهرِ گزنده ى واقعیت را به تک تک سلول هایتان تزریق مى کند.زانوهایتان مى لرزد!دست هایتان مى لرزد!پلک هایتان مى لرزد!آرام آرام چشم هایتان خیس مى شود و اشک،شیارِ گونه تان را دنبال مى کند و از گردنتان سُر میخورد و یک جایى نزدیک قلبتان را میسوزاند!

مثل دیوانه ها نعره میکشید و به خود میپیچید و به زمین و زمان کفر میگویید و دیگر خدا را نمیخواهید!

خدا را براى همه ى وقت هایى که صدایتان را نشنید(شاید شنید و به روى خودش نیاورد) و براى همه ى وقت هایى که شما را ندید(شاید دید و به روى خودش نیاورد)نمى خواهید!

لطفا هرکدام از دوستان،درمان یا راه حلى براى کنترل بیمارىِ ALS سراغ دارند،دریغ نکنند.

خودمان دست بکار شدیم و از کاردرمانى شروع کردیم و فعلا نوبت گرفته ایم براى زنبور درمانى.شاید خیلى ها که ادعاى علم و فضیلت دارند،به این کارها بخندند و ما را یک عده پشت کوهى تصور کنند اما،ایراد ندارد!

من،شبیه کسى که در حال غرق شدن است،به هر جایى و هرچیزى چنگ مى اندازم!

زیارت عاشورا،چهل روز!

منتظرِ معجزه ام،دعا کنید اتفاق بیفتد

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

در اینکه اکثر مردهاى جهان دچارِ سندرم کوررنگى هستند شکى نیست!بیشترین تعداد رنگى که مى توانند تشخیص دهند،چیزى حدود 6 تاست!البته تعداد اندکى از آنها قابلیت تشخیص رنگ هاى بیشترى دارند که از نظر خودشان یکجور نبوغ است!که ما کارى با این دسته نداریم و این عده هم تا به حال در زندگى منِ نوعى رخ ننموده اند!

اما در میان آن عده ى کثیرِ رنگ نشناس،قطعا برادرِ بزرگِ من اُعجوبه است،قطططعا!

أکثرِ رنگ ها،بسته به تُناژِ تیره یا روشنشان،به نظرش سیاه یا سفید هستند!اگر اصرار کنید که دقت کند و رنگ شیىء یا چیزى را تشخیص بدهد،شروع میکند به حدس زدن!و دایره ى حدسیاتش از زرد شروع مى شود و به آبى و قرمز و فسفرى و بنفش ادامه مى یابد!(در مورد یک شیى ثابت،اینهمه حدس پرت میزند)

یکبار براى عروسىِ یکى از بستگان درجه یک،خودش پیشنهاد داد که چهارتایى لباسمان را سِت کنیم.بعد از کلى سرچ کردن توى اینترنت و شوى لباس،رنگِ زرشکى را انتخاب کردیم که هم به پسرها بخورد،هم به ما دخترها!قرار شد ما لباسمان را تهیه کنیم و سعید و سهراب هم کت شلوار مشکى بپوشند،با پیرهن زرشکى!یکروز مانده به جشن،لباس هایشان را آوردند که ما ببینیم.دو تا پیرهنِ سُرخابىِ جیییییغ خریده بودند:|

یکبار برایم یک کتانى کوهنوردى خرید که سبزِ خوش رنگى بود.گفتم کاش یک کوله ى همین رنگى هم داشتم!فرداى آن روز یک کوله ى زرد قنارى خرید:|

منچ بازى مى کردیم،هیچوقت نمیدانست مهره هاى آبى مالِ اوست یا مهره هاى سبز!هر کدام را دلش میخواست تکان میداد و کلى حرص میخورد که چرا هشت تا مهره ى یک رنگ داریم!

یکبار شالِ فیروزه اى سرم کرده بودم،گفت بنفش خیلى به صورتت مى آید:|

و اتفاقاتى از این دست انقدر زیاد تکرار مى شود که تقریبا باورمان شده رنگ صورتى،در واقع همان نارنجى است!

دیروز هم تعریف مى کرد که رفته و بعد از کلى وسواس یک فریم براى عینکش انتخاب کرده و موقعِ سفارشِ شیشه،خانوم فروشنده یکجورى نگاهش کرده و لب و لوچه اش آویزان بوده!به انتخابش شک کرده و از فروشنده پرسیده که به نظره شما همین خوب است؟!و فروشنده بعد از کلى تعریف از انعطاف و دوام و برندِ معتبرِ فریم،گفته فقط مطمئن هستید زرشکى اش را میخواهید؟!برادرم هاج و واج مانده که مگر این مشکى نیست؟!:|

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

من از بچگى بلد نبودم دامن بپوشم.یعنى طریقه ى پوشیدنش را بلد بودم اما نشست و برخاست با آن پوشش را،نه!خوب یادم هست دفعات معدودى هم که اجازه دادند دامن تنم کنم،مادرم کلى سفارش مى کرد که چطور بشین و چطور بلند شو و با دامن حق ندارى از جایى بالا بروى و زانوهایت را هم بغل نکن و چنین نکن و چنان نکن!همیشه هم موقع برگشتن از مهمانى از دستم عصبانى بود که همه ى بایدها و نبایدهایى که یادم داده بود را فراموش کرده ام!و همین شد که من تا این سن،حتى یک دامن هم توى لباس هاى خانه ام نداشتم!

دو سه روز پیش یکى از دوستانِ خواهرم از پاکستان برایمان سوغاتى آورد.براى هر کداممان یک دامن و یک روسرىِ پاکستانى!بازىِ رنگ ها و طرح هاى سنتى و زیبایش،شگفت انگیز بود!من از تماشایشان جورى لذت بردم که دلم میخواست مثل لباس هاى مدرسه ام،توى تختِ خودم بخوابانمشان!

دیروز عصر،سپیده به همراه خانواده اش آمده بودند شمال و قبل از اینکه به هتل بروند،آمدند که بابت پذیرایى و امانت دارىِ دفعه ى قبل از مادرم تشکر کنند!من دامنِ قشنگِ پاکستانى ام را تنم کرده بودم و روسرىِ بلندِ رنگارنگش را هم پوشیده بودم و جلوى آینه تاب میخوردم و از خودم خوشم مى آمد که مادرم صدا زد که بیا پایین،سپیده آمده!

رژم را پررنگ تَر کردم و با احتیاط از پله ها سرازیر شدم!نزدیک در بودم که صداى مرد غریبه شنیدم.سرک کشیدم،پدر و برادرِ سپیده هم توى حیاط بودند.دستمال کاغذى را آرام روى لبم کشیدم و برگشتم بالا.یک پانچو روى لباس هایم پوشیدم و رفتم توى حیاط!سپیده،به قدمت و شکوهِ یک دوستىِ چندین ساله به آغوشم کشید و شاید ده بار مرا بوسید.تازه آنجا فهمیدم که چقدر دلتنگِ این بى ریایى و سادگى اش بودم!مادرِ فوق العاده مهربانى داشت که هرچه به زبان مى آورد،از چشم هایش همان مى تراوید!پدرش یک مرد شوخ طبع و دوست داشتنى بود!از همان مردهایى که حس میکنى پدر بودنشان را!برادرش را قبلا یکبار دیده بودم،سال هاى دور!

بابا به یک چاى دعوتشان کرد و آنها هم دعوتش را رد نکردند.

تا آمدم بشینم،یادِ خاطراتِ کودکى ام با دامن افتادم و تمام وجودم را استرس گرفت!آمدم توى اتاقم و یک شلوار تنم کردم!دامنم را تا منتهى الیهِ انگشتانِ پایم پایین کشیدم تا شلوارم پیدا نباشد!با احتیاط کنارِ سپیده نشستم و بعد از چند دقیقه،جو انقدر خودمانى شد که موقعیتم را فراموش کردم و توى مبل زاویه گرفتم و پاهایم را بغل کردم توى شکمم!یکهو سپیده با تعجب به من نگاه کرد و با صدایى که همه را متوجه مان کرد گفت:واااااى مداد،تو هم شلوار به این بلندى پوشیدى،هم دامن به این درااااازى؟!!!و همه را متوجهِ هیبتِ کولى وارِ من کرد:|

موقعِ خداحافظى،آرام توى گوشم گفت اگر یکروز برادرش از من خواستگارى کرد،حواسم باشد که مرا بخاطرِ خودم نمیخواهد،بلکه عاشقِ تیپم شده است!من هم یکجورى موهایش را کشیدم که تا عمر دارد اینجورى کسى را دست نیندازد!


+حالا نکنه واقعا فقط منو بخاطرِ تیپِ آس ام بخواد :)))))))))))

  • مداد رنگی