جعبه مداد رنگی

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

دل نگار


 سَرَکـــــــــ بکـــِـــش

 در پیچ وتابـــــــِ خُــرمائــــی ِ موهایم

 و پریـــشانـــی ِ بلــند م را

 به آرامــش ِ زبرِ دستــهایتــــ بسپــار

 قــدم بــزن عاشــقانه هــای آغــوشم را

 عطــر تـــنَت در فضــای قلبــــــِ این دختر،

 یعـنی "نـَفـَـس"

 یعـنی "خـُـــدا"

  بـِکــــر می مانــد عریانــــی ِ احساسم در حریــــــم ِ اَمـن ِ مـُدامـَـت

 بــُگذار کــودکانـه ها در من

 به اعتــماد ِ شانه هـای تــو همیــشه شونــد

 میــــدانم؛

 خطوطِ نشستــه به تقـــویم ِ جوانــی ات

  تاریــخ ِ آبـروی ِ من استـــــ "پــــدر"



"مدادرنگى" 



  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

اگر طبق فتاواى علماى عظام،رقصیدن زن براى خودش(ینى شیرین عقلانه و خودش واسه خودش)،حرام باشد،خداوند متعال و رحمان و رحیم باید هفت طبقه از جهنم را اختصاصن به اینجانب تعلق دهد تا مرا به سزاى تنها گوشه اى از معصیت هاى بى شمارم برساند.پس بروید شاد باشید که فرداى قیامت براى هیچکدامتان جایى در دوزخِ خدا باقى نگذاشته ام.امروز چنان مومنانه از خواب بیدار شدم و شتابیدم به سوى خدا که دیگر بعد از آن خوابم نبرد و براى اینکه خواب اهالى خانه را حرام نکنم(بیشتر از ترس جیغِ بنفش خواهرم)،هندزفرى را گذاشتم توى گوشم و آهنگ پلى کردم.

در یکى دوتا آهنگِ اول،چنان مغموم شدم که چشم هایم نمناک شد و یاد تمام خاطرات کودکى ام با برادرم افتادم و جاى خالیش آزارم داد.آسمان دلم چنان ابرى شد که هر لحظه احتمال رعد و برق و بارندگى شدید،در پاره اى مواقع حتى سیل،مى رفت!که در همین لحظه،خدا لعنت نکند آقاى اُمیدِ جهان را:))))

و تمام تلاش من براى ماندن زیرِ پتو بى فایده ماند و مجبور شدم توى آن سرماى استخوان سوزِ دم صبح،پالتو تنم کنم و انقدر جلوى آینه حرکات موزون از خودم در بیاورم و جلافت بخرج دهم که یکهو ساعت بشود 10 و در حد یک جنازه بیفتم توى تخت و تا الان که یک ظهر است،بخوابم!


+بروید از خدا بترسید اگر فکر مى کنید بعضى ها دیوانه اند!


  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

ناگفتنى ها

یه حرفى توى دلم هست که قورت دادنش ثقیلِ برام

و گفتنش ناممکن!


بشنویم

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

زردِ قنارى

یک مطلب جالب در مورد قنارى ها وجود دارد که شاید خیلى هایتان ندانید!

وقتى فصل جفت گیرى قنارى ها برسد،یک جفت نر و ماده را توى یک قفس مى گذارند تا تخم مرغ ها نطفه دار و تبدیل به جوجه شوند.حالا این وسط اگر قنارى ماده،قنارى نر را دوست نداشته باشد و دلش او را نخواهد به او پا نمى دهد و داخلِ آدم حسابش نمى کند!حتى اگر ماه ها کنار او زندگى کند!!!

مطلب جالب دیگر این است که قنارى ماده،بعد از اینکه همسرش را انتخاب کرد و با او جفت شد،امکان ندارد به هیچ نرِ دیگرى توجه کند و با او وارد رابطه شود!

اما؛

اما نرهاى محترم این پتانسیل را دارند تا وقتى ماده تخم گذاشت و روى تخمش خوابید،شروع کنند به چه چه زدن براى ماده هاى دیگر و شماره رد و بدل کردن و الى آخر!

البته تعداد معدودى هم از نرها هستند که روى تخم ها مى خوابند تا قنارى مادر فرصت بیشترى براى استراحت داشته باشد و همه ى همّ و غمّ شان تغذیه ى قنارى ماده و محافظت از ثمره ى عشقشان است!

درست مثل بعضى آدم ها!



این هم یک زوج خوشبخت از قنارى هاى باباى من:)

توى پارکینگ زندگى مى کنند و این روزها بیشتر میبینمشان

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

شاید به نظرتان خیلى لوس باشد که برادرم به یک ماموریت تقریبا طولانى رفته و من دیشب تا خودِ صبح گریه کرده ام و قلبم را توى مشتم گرفته ام و الان چشم هایم و دماغم ورم کرده!

من باید هفته اى چندبار سهراب را ببینم و دست هایم را دور کمرش حلقه کنم و سرم را که فقط تا سینه اش میرسد ،بچسبانم به قلبش و صداى قشنگِ تپیدنش را گوش کنم تا آرام بگیرم!باید هفته اى چندبار سعید را ببینم و خیلى رسمى طور به هم دست بدهیم و وقتى خم مى شود که مرا ببوسد،از عمق جانم بغلش کنم تا عطرش بپیچد در رگ و پىِ دلتنگى ام.باید هر روز خواهرم را صدا بزنم،بى آنکه حتى کارى داشته باشم.باید هرروز صداى شلق شلق صندل هایش بپیچد توى فضاى خانه،باید صداى دویدن هایش از پله ها باشد که من آرام بگیرم.که خیالم راحت باشد.هر روز باید حواسم باشد که صداى مجرى هر یک دقیقه،ده بار عوض مى شود و آرام جانم نشسته پاى تلویزیون و از کانال ها بالا مى رود و پایین مى آید.باید از همینجا توى تخت،بلند داد بزنم و بگویم جاااااااانِ تو رو مُرده بودم پدر!و تنِ فردوسى را توى گور بلرزانم با این دستورِ زبان!مادرم؛قلبِ خانه!باید روزى هزااااار بار توى دست و پایش بپیچم و بى دلیل در یخچال را باز کنم و کابینت ها را بچرخم و از روى پایش رد شوم و جیغش را در بیاورم تا بفهمم زنده ام.تا بدانم همه چیز مرتب است!

من،آدمِ زنده ماندن و زندگى کردن توى غربت نیستم.من آدمِ دور شدن از عزیزانِ دلم نیستم.من،دور از این خانه و آدم هایش،مى میرم!

یعنى احساسى بالاتر از این پیدا مى شود که بتواند مرا از این نقطه از زندگى،بِکَند و با خودش ببرد؟!!!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

ما دخترها یکجورِ عجیبى دچار فوبیاى چاقى هستیم.حتى آنهایى که سایز لباسشان S است و به قولِ برادرم دارند از وسط تا مى شوند هم نگران این هستند که خداى نکرده،زبانم لال،سایزشان تغییر کند و M بپوشند!ترجیح میدهیم لاغر باشیم و از روى لباسمان بتوانند دنده هایمان را بشمارند تا اینکه یک گرم اضافه وزن داشته باشیم.اما مردها خیلى متفاوت اند!آنها نه تنها اصلا برایشان مهم نیست چندکیلو اضافه وزن دارند،بلکه شکمِ برآمده ى قناصشان را مایه ى اعتبار مى دانند!جالب است بدانید همین آقایون در برابر اضافه وزن همسرشان چنین عقیده اى ندارند و بیشتر از اینکه به فکرِ چاره اى براى استایل خودشان باشند،نگرانِ رژیمِ ناموفق بانو هستند!و البته خانوم ها هم نسبت به چاقى آقایون گارد ندارند و آنرا با افتخار به پاى دستپخت لذیذ خودشان مى گذارند و با نوازش روى شکم ورقلمبیده ى آقا دست میکشند!این مساله را کم و بیش در اطرافم حس کرده بودم اما وقتى برایم مسجل شد که چند روز پیش در مراسمِ نذرى پزون که توى خانه ى پدربزرگ مرحومم انجام میشد،یک ترازو به میدان آمد!پسرعموى بزرگم آن را آورده بود که تک تک اعضاى فامیل را وزن کند و توى آن هاگیرواگیر عزادارى،بساط خنده بپا کند!

اول آقایون را وزن کرد و هرکس که وزنش بیشتر بود،احسنت و مرحباى قراترى نصیبش شد و با سرى برافراشته از ترازو پایین آمد!و البته همه عجله داشتند که نوبت به آنها برسد!نوبت که به خانوم ها رسید هرکسى یک بهانه اى آورد و یکجورى سعى کرد در برود که خب اکثرا ناموفق بودند!عمه خانوم ها که چشمى هم میشد وزنشان را بالاى هشتاد کیلو حدس زد،معاف شدند و دخترعمه ها هرکدام با جیغ و التماس و تهدید سعى کردند حفظ آبرو کنند که نشد!مادرم با اینکه واقعا در سن خودش فوق العاده است و همه از استایلش تعریف مى کنند هم اضطراب داشت که روى ترازو برود!حتى خواهرم که اعتماد به عرش دارد در این زمینه،دچار استرس بود!نوبت به من که رسید،با تعجب متوجه شدم واقعا دلواپس این هستم که وزنم از دیگران بیشتر باشد و لاغرتر بودن از بقیه،برایم حائز اهمیت شده بود!!!!!

حالا که فکر میکنم،ریشه ى این پدیده برمیگردد به سندرم مانکن پسندى آقایون!تحلیلش با خودتان،دستم خسته شد از بس تایپ کردم:/

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

پس از دوشیزگى

و ....

غروبِ سردی از روزهای خدا،

بی شک،

آنقدر دخترانه هایم را قد کشیده ام که حجم اتاقم، قواره ی تنهائی های صبورم نیست!

و قاب های خالی ِ من،آغشته به روزهای دور

رد می شوند از شانه ی دیوار!

من،تمام کودکی ام را در چمدان کوچکم جا میدهم 

و در حوالی یک حسرتِ خیس، 

چشم می چرخانم چاردیواری معصومم را

خیره می مانم به تختی که جز من در آغوش هیچ کس نخوابیده!

و غرق می شوم در سکوت سکرآور و امنَشْ

تنها صدای لکنت گرفته ی ساعت 

دریغ میکند از من 

لحظه های آخر را!


"مدادرنگى"

 

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

این روزها عجیب در خودم هستم و کمتر در هواى محیط حل مى شوم.

تعبیر هرکس،بسته به نوع ارتباطش با من و نگاهش،متفاوت است!

عجیب ترین دیدگاه را نزدیک ترین آدم هاى زندگى ام دارند!

من چه مرگم شده؟

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

رازها

از آدم هایى که واحد اندازه گیریشان،ظرفیت محدود ذهنشان است بیزارم!

منطق در قاموسشان همان کله ى خودشان است و به خودشان اجازه میدهند حتى در زمینه هایى که هیچ تخصصى ندارند،دیگران را قضاوت کنند!

انقدر منفعل بودن و هرگز درک نکردنِ محیطى بزرگ تر یا کوچک تر از آنچه در آن رشد یافته اند،غیر قابل تحمل است به نظرم.

اصلا لازم نیست آدم ها در موقعیت هاى مشخص،همان رفتارى را انجام بدهند که ما انتظار داریم.ممکن است غافلگیر شویم اما حق نداریم قضاوت ناروایى از رفتارشان داشته باشیم.

تابوهاى قانونى و محض جامعه در این بحث نمى گنجد و قاعدتا قضاوت افراد،نوسان کم ترى دارد.

خوب است بدانیم آنچه خودمان درباره ى خودمان فکر میکنیم هم لزوما همان نمودى نیست که از خودمان ارائه میدهیم.


+رازهایمان را براى خودمان نگهداریم و وقتش که رسید،با خودمان به گور ببریم!

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

هفته ى پیش دایى جانم براى گرفتنِ ویزاى انگلیس عازمِ امارات شد و دیشب برگشت.وقتى فهمیدم مهمانِ عزیزتر از جانى در راه دارم،اولین فکرى که به ذهنم رسید تدارکِ یک صبحانه ى عالى بود.دایىِ من اصلا اهل کله پاچه و هلیم و آش و صبحانه هایى از این قبیل نیست،براى همین هم نمى شود صبحانه ى آماده اى برایش محیا کرد.

ساعت 5 صبح بیدار شدم و یک سوپ سفیدِ مشت برایش بار گذاشتم.چندتا ذرت دون کردم و گذاشتم بخارپز شود.قارچ هم خورد کردم و مقدارى را توى سوپ ریختم و مقدارى را براى ذرت بخارپز کردم و بقیه را توى روغن سرخ کردم.چندتا تخم مرغ آب پز کردم و چندتا هم توى ماهیتابه عسلى کردم.خرما پوست گرفتم و تویش کنجد و تخم مرغ زدم.مغز گردو و پنیر و کره و عسل آوردم.خربزه خورد کردم.خیار و گوجه را خورد کردم و غرق نمک و فلفلشان کردم و لیموى تازه کنارشان گذاشتم.سبزى هم آوردم و وقتى همه چیز مرتب شد،سعید و سهراب هم از راه رسیدند و نان سنگک تازه آوردند.دایى هم بیدار شد و با دیدن صفحه ى میز،چشم هایش برق زد.مامان و بابا هم آمدند و فقط خواهرم خواب بود.داشتیم صبحانه میخوردیم که سروصدایمان خواهرم را بیدار کرد و با صورت خواب آلودش آمد پاى میز و دست انداخت دوره گردن دایى.دایى تعارفش کرد که با ما صبحانه بخورد،خواهرم دستى به موهاى پریشانش کشید و گفت این ساعت روز دهنِ خر باز نمى شود که یونجه بخورد،من چجورى صبحانه بخورم؟!!!!!

چند صدم ثانیه سکوت کردیم و به هم نگاه کردیم و یکهو همه همزمان زدیم زیره خنده و خواهرِ نابغه ام تازه فهمید چى گفته:)))))

اینجانب در تدارک ناهار هستم و دو ساعتى مانده که غذاهایم جا بیفتند:)

مامان خانوم با برادرش رفته خرید و خانه و ظرف ها و آشپزخانه را به من سپرده.چشم هایم نصفه و نیمه باز هستند و اگر مقاومت نکنم و بسته شوند،قبل از ساعت شش عصر بیدار نمى شوم

خدایا؛خودم و غذاهایم را به تو میسپارم


  • مداد رنگی