جعبه مداد رنگی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

پیرمردها

پیرمرد اول:

توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد و آرام آرام آرااااام قدم برمیداشت و حدود هفتاد سال داشت!کسبه هرکدام مبلغى به او میدادند و همه از حضورش راضى بودند.من هم از صداى بى رمقِ تمبکش که چندان هم حرفه اى نمیزد،کیف مى کردم.شبیه صداى زندگى بود.شبیه کهنسالى!شبیه روزهاى دور!

سهم پیراشکى خودم را به او دادم و دست کردم توى جیبم،فقط یک اسکناس پنج هزارى داشتم.گذاشتم توى کاسه اش و برگشتم مغازه.هنوز قلبم آرام نبود.پانزده تومن دیگر هم برایش بردم و مغازه ام را نشانش دادم و گفتم از این به بعد یک روز در هفته به من سر بزن و خوشحالم کن.سرش را بلند کرد و با دقت به مسیرِ انگشتم نگاه کرد و بعد آهسته زیر لب دعایم کرد.شاید فکر کنید آرام شدم،اما نه!غرورم درد مى کند که پیرمردى توى آن سن غرورش را کف خیابان پهن کرده بود!


پیرمرد دوم:

امروز همراه سعید داشتیم از دهات برمیگشتیم که دیدیم یک پیرمرد نحیف با یک کیسه ى نایلونى تقریبا بزرگ توى دستش،تا وسط خیابان پیش آمده که بتواند یک تاکسى گیر بیاورد و سوار شود.بارانِ وحشتناکى مى بارید و به شدت خیس شده بود!گفتم نگهدار سوارش کنیم،یخ کرد طفلى!سوارش کردیم و مسیرش را پرسیدیم و یک جایى را گفت که نشنیده بودیم!چندکیلومتر رفتیم و رسیدیم به یک تابلوى آبى که گفت همین جاها پیاده مى شوم.گفتم میرسانیمت پدرجان.مسیر را نشانمان داد و رساندیمش دره خانه اش.یک خودروى سورن و یک 206 جلوى در پارک بود.پرسیدم مهمان دارى پدرجان؟!گفت پسرهایم اینجا هستند.و من و سعید توى دلمان چندتا فحش رکیک و آبدار نثار پسرهایش کردیم.طفلک حتى نمیتوانست پیاده شود و من دستش را گرفتم!چطور دلشان آمد تنها بیرون بفرستندش؟!

دلم از بى مهرىِ آدم ها مى گیرد!


نزدیک خانه ى پیرمرد دوم پارک بود!از لاستیک هایش علف درآمده بود و سقفش هم پر از علف هاى وحشى بود:)

کاش داستانش را میدانستم!




  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۱

من دوستت ندارم

نمیدانم کدام بی مغز لاشعوری بود که

اولین بار گفت اگر کسی را دوست دارید به او بگویید!

گفتن دوستت دارم مثل

کشیدن ضامن یک وینچستر مشکی ست که زیر کت چرم پنهان شده است !

و بدتر از آن "شنیدن دوستت دارم" است که مثل شلیک با همان اسلحه ی شیک و گران قیمت است

و بدتر از این دو، "گفتن منم دوستت دارم" است!


چون آن وقت است که حضور یک جنازه در صحنه حتمی ست!

جنازه ای که نیش تا نیشش باز است به خنده ولی دلش زیر مین بی اعتنایی های بعد از آن صحنه ی جرم دوست داشتن هزار بار می میرد

و کسی هم نمیفهمد که ن م ی ف ه م د!


به هم نگویید دوستت دارم،

نشنوید از هم دوستت دارم را

و نگویید به هم منم دوستت دارم را .. ! بگذارید "دوستت دارم" در همان عرش بماند و لگد مال فرش نشود !

یا حداقل وقتی بگویید که دیگر درصد امید به زندگی خودتان به منفی صفر رسیده

و مثل هدایت مرحوم، صادق اید با خود .. !

  • مداد رنگی
  • ۱
  • ۰

روز عاشورا مثل هرسال رفته بودیم به یکى از زیارتگاه هاى شهر.معمولا دوستان و آشنایان زیادى هم آن اطراف هستند که شاید سالى یکبار و معمولا هم در آن روز و آن مکان بخصوص همدیگر را میبینیم.تعدادى از همکلاسى هاى دوره ى دبیرستان من هم شامل این عده مى شوند.امسال هم مثل سال هاى قبل با چند نفرشان برخورد کردم و یادى از روزهاى دور کردیم.خدا ما را ببخشد که با تمام خاطرات تلخ و شیرینمان زدیم زیر خنده و چیزى از عزادارى نفهمیدیم.سولماز،یکى از دختران محجوب و زیباى کلاسمان بود که من سه سال پیش او را به یکى از پسرعموهایم پیشنهاد دادم و ظاهرش مقبول افتاد و بنا شد که با او صحبت کنم و یک قرارى براى آشنایى بگذارم.وقتى موضوع را با سولماز در میان گذاشتم،با کمى خجالت و من و من ماجراى عشقِ پنج ساله اش را برایم تعریف کرد و از من بابت نیت خیرم تشکر کرد و دلیلش انقدر محکمه پسند بود که من هم اصلا دنبالش را نگرفتم و یکى از هم دانشگاهى هایم (که الان عروسِ عمویم مى باشد) را به پسرعمویم معرفى کردم!امسال وقتى دوباره همدیگر را دیدیم،تنگ در آغوشش گرفتم و نگاهى به دست چپش انداختم که هنوز هم خالى بود!گفتم اى بابا،هشت سال شد!الان باید بچه تان هم مدرسه مى رفت!پس کى ازدواج مى کنید؟!رنگ از چهره اش پرید و انقدر در هم و پریشان شد که از گفته ام پشیمان شدم!بعد هم آرام آرام برایم تعریف کرد که سال قبل(بعد از هفت سال)،فهمیده که مرد مورد علاقه اش صاحب زن و فرزند است!من در آن لحظه فقط بصورت دو نقطه یک خط صاف زُل زدم توى صورتش و بعد هم طبق عادتِ مسخره ام،زدم زیر خنده و انقدر خندیدم که چشم هایم به اشک نشست!سولماز که خیلى از یادآورى آن موضوع غمگین شده بود،دستش را گذاشت روى دهانم و گفت هنوز هم این عادت مزخرف را کنار نگذاشته اى؟!(همه مى دانند واکنش من در زمان شوک چگونه است)!

هیچ حرفى در مورد تعهد احمقانه ى دوستم به مردى که خوب نمیشناختش ندارم،فقط مى خواهم بدانم یک انسان چقدر مى تواند رذل باشد که هفت سال،احساس یک دختر معصوم را به بازى بگیرد،فرصت هایش را بسوزاند و بعد هم برود پى زندگى ى که از قبل هم برایش جریان داشته!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰
از وقتى یادم است پسردایى مادرم داشت پزشکى مى خواند و مادربزرگ مرحومم منتظر بود برگردد و از دست دکتر و درمانگاه راحتش کند!تخصصش را در آمریکا گرفت و همچنان در حال تحصیل است و اینجور که پیش مى رود به درد روزهاى پیرى و کورىِ من هم نخواهد خورد!
امشب خواهرم براى مساله اى به او پیام داد و بعد از طریق اسکایپ با هم در تماس شدند.مامان هم سلام و احوالپرسى گرمى با او کرد و من هم براى اینکه بى ادبى نکرده باشم سرم را بردم جلو و برایش دست تکان دادم.خیلى خوشحال شد و گفت اگر وقت دارم کمى حرف بزنیم.خب درست است که ما شاید سالى یکبار هم همدیگر را نبینیم اما در کل صمیمى هستیم و برخوردهایمان بسیار گرم است.شالم را روى سرم مرتب کردم و لپ تاپ را گذاشتم روى پایم و شروع به صحبت کردیم.گفت هرگز یادم نیست تو را جدى دیده باشم و اولین چیزى که با شنیدن اسمت به ذهنم مى رسد لبخند است!حالا یک مدادرنگى را تصور کنید که با شنیدن این حرف نیشش تا بناگوش باز شده و در پوست خود نمى گنجد!:)))من هم گفتم از وقتى یادم هست او داشته دکتر میشده و هنوز هم نشده که نشده!و طفلک کلى درباره ى بورد و فوق تخصص و الخ و دولخ برایم توضیح داد و اینکه همین الان هم کلى دکتر است براى خودش!گفتم بالاخره بجنب که پس فردا بچه ات مجبور نباشد توى همان کلاس اول به ارواح پدرش قسم بخورد!
کاملا جدى شد و پرسید به نظرت براى ازدواج من دیر شده است؟!و من توى همان حال و هواى فان گفتم بعله که دیر شده و یک نگاهى توى آینه به موهاى شقیقه ات بینداز که سفید شده.اصلا فکر نمى کردم حرفم را جدى بگیرد و ناراحت شود!خیلى رسمى و با حالتى که ردى از شوخى در آن پیدا نبود پرسید،یعنى اگر به تو پیشنهاد ازدواج بدهم رد میکنى؟!!!احتمالا مى توانید مرا توى آن موقعیت تصور کنید!اما تصورتان اشتباه است!چون من در مواقع خشم،استرس،تعجب،سردرگمى و ... فقط مى توانم بخندم و تنها واکنشم به این بى مقدمه گى این بود که بلند بلند بزنم زیر خنده و یک دییییییوانه ى کشدار تقدیمش کنم.در هرصورت نتوانستم جو را تغییر دهم و خنده روى لب هایم ماسید:|از من خواست مسخره بازى در نیاورم و درباره پیشنهادش خوب فکر کنم و شب بخیر گفت:| 
ساعت از دوازده و نیم گذشته و پلک هایم روى هم نمى آید!
مردها چه موجودات عجیبى هستند!حتى دکترهایشان هم رد داده اند:/
  • مداد رنگی