جعبه مداد رنگی

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
تاثیر بعضى حرفا،رو بعضى آدما انقدر زیاده که بعد از ماه ها و شاید سال ها از یادشون نمیره و آزارشون میده!
هرگز،
هرگز،
هررررررگز با حرفاى نسنجیده و ناپخته،باعث آزار عزیزانتون نشید!
شاید هیچوقت شانس این رو پیدا نکنین که حرفتون رو پس بگیرین!
من هنوز بعد از مدت ها نتونستم به همسرم ثابت کنم که وجود مهربونش برام از هزارتا شاعر و نویسنده و منتقد و نابغه ى هنرى،با ارزش تره!
با اینکه بین هم سن و سال هاى خودش و کلا بین جوون ها،جزء بهترین ها و موفق ترین هاست،هنوز فکر میکنه نتونسته اونقدر که باید رضایت و اعتماد من رو جلب کنه!
اونم فقط بخاطره فانتزیاى مسخره اى که ازشون حرف زدم و اجازه دادم تو ذهنش پررنگ بشه و دست به مقایسه ى خودش با مرد ایده آلِ مضحک و مسخره ى ذهنِ من بزنه!

من الان مالک قلبِ یه مرد قدرتمند هستم!و این لذت بخش ترین احساسىِ که تا الان تجربه ش کردم
ممنونم که به زندگیم اومدى عزیزم:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

روز به روز.....

امروز بعد از مدت ها به مرکز شهر رفتم،میدانِ شهردارى!

دقیقا یادم نیست کى به شکل پیاده راه درآمد،یعنى حتى شمایل قبلیش را فراموش کرده ام.

اما شکل امروزى اش را میپسندم!

امروز به هر طرف نگاه مى کردى،مغازه ها پر شده بود از اجناس درجه دوازدهمِ چینى!

غیر از یکى دوتا مغازه ى استخوان دار در خیابان علم الهدى که همچنان مثل سابق کیف و کفش هاى چرم میفروختند و یک فروشگاه بزرگ از یک برند ترک،که البته بسیار بى رمق و سوت و کور بودند!

از مادرم پرسیدم دقیقا از کى اینجاها تبدیل به بُنجول فروشى شد که هیچکس نفهمید؟!

مامان خانوم هم در عوالم خودش بود و هى به قفل دستبندش ور میرفت و غر میزد که خوب نساختندش و معلوم نیست کى باز شود و از دستش بیفتد!

اغذیه فروشى ها تبدیل به فلافلى هاى سلف سرویس شده بودند و قنادى ها،پیراشکى و بستنى قیفى میفروختند!

شهر،فقیرانه،به عبور مردمى که هنوز ایمان داشتند،زل زده بود!!!

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

من یا فوتبال نمیبینم،یا اگه ببینم،از تهِ تهِ تههههِ دلم میبینم!

هیجان و استرسى که موقع تماشاى فوتبال دارم رو،حتى مربى هاى بسیار متعصب اون تیم هم ندارن:)))

الان که در خدمتتون هستم،از درد پهلوى چپ خوابم نمیبره!

وقتى سردار گل زد،پریدم هوا و موقع بازگشت به موقعیت قبلى محاسباتم اشتباه از آب در اومد و با پهلو رو دسته ى مبل فرود اومدم:/

در حین بازى هم انقددددر جیییییغ زدم و فریاد کشیدم که صدام خروسى شد:|

بعد از بازى،آقاى همسر زنگ زد که حال و احوالمُ بپرسه و احیانا اگه ناراحتم،(بخاطر مشغله ى کارى قرار اومدنش رو دو سه روز به تاخیر انداخت)،با زبون چرب و نرمش از دلم در بیاره!که ناگهان با صداى از ته چاه در اومده ى من مواجه شد و فکر کرد از شدت ناراحتى گریه کردم و صدام در نمیاد:)))))))))))

منم اجازه دادم در همین اندیشه باقى بمونه و وجدانش عذابش بده!

تا اینکه بعد از یک ساعت تماس گرفت و گفت بجاى تاخیره دو سه روزه،دو سه روز قبل از تاریخ مقرر میاد شمال:)))))))

و اینجا بود که شیطان با موبایل شخصى بنده تماس حاصل نمود و پرسید،مدرسانِ شریییییییف؟:))))))

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

شهریور سال گذشته به یه جشن سیسمونى دعوت شدیم و من اون روز به شدت پرانرژى و سرحال بودم.

یه خونه ى ویلایى که از وقتى یادمِ برام خاطرات خوبى رو رقم زده.مهمونى زنونه بود و من تا اونجا که میشد آتیش سوزونده بودم و خودِ خودِ خودم بودم.

تو اون شلوغى صداى زنگ در اومد و هرچى دکمه ى آیفون رو زدم،در باز نشد!(قسمت رو میبینى؟؟؟؟:)))

زن دایىِ مامان و یه خانوم شیک و محترمى که الان مادرشوهرم هستن،اصراااار که خودت برو درو واکن.منم رفتم.

درو که وا کردم،یه آقاى قدبلندِ خیلى خوش پوش و خوش قیافه به ماشینش تکیه داده بود و اومد نزدیک و با دست پاچگى پرسید ببخشید مامانم اینجا هستن؟!!!!

صداش دقیییییقا همونى بود که میتونستم ساعت ها بهش گوش کنم و خسته نشم!از اون صداهاى خش دارى که انگار همون لحظه از خواب بیدار شدن!

منم لب و لوچه ور کشیدم و گفتم علیک سلام!والله اینجا یه عالمه مامان هست،کدومش مالِ شماست؟؟؟؟؟

و اینگونه بود که اون آقاى محترم احساس کرد دلش میخواد این دختره زبون دراز رو برداره واسه خودش:))))

البته تعاریف مامانش و زن دایى و دختردایى هاى مامانم که باهاشون نسبت فامیلى دارن هم خیلى خیلى در ریشه دار شدنِ اون احساس تاثیر گذاشت و به این اتفاق کمک کرد!

تقریبا دو سه هفته بعد بود که تماس گرفتن و از مامانم اجازه گرفتن بیان خونه مون.از اونجایى که خونواده ى خیلى سرشناسى بودن و پدر و مادرم خیلى خوب میشناختنشون مانعى براى اومدنش نبود.بعد از اونهم از مامان اجازه گرفتن که ما یه مدت کوتاه تلفنى در تماس باشیم تا با هم آشنا بشیم و بعد نظرمون رو بگیم.همون اوایل منو به یه بازى دعوت کرد که گاهى باهاش سرگرم بشم.Quiz of kings:))))

و چه آبرویى که از من نرفت:))))

یکبار هم نشد که ازش ببرم:))))

با اینکه قرار بود تلفنى با هم آشنا بشیم،اما از اونجایى که من خیلى خیلى خیلى دلبر هستم،هر دو سه هفته یبار اومد شمال و یکى دو روز موند و رفت!و انقدر اومد و رفت و اومد و رفت که بالاخره به مراد دلش رسید!

(قابل توجه شباهنگ!اینجورى به مراد میرسن،نه اونجور که تو نشستى و دست رو دست گذاشتى:)))

اوایل خیلى استرس داشتم و دورى راه نگرانم مى کرد و دو سه بار هم خیلى جدى جواب رد دادم.

اما از اونجایى که وقتى یه مرد تصمیم میگیره زندگیش رو و عشقش رو با زن مورد علاقه ش تقسیم کنه،به هرکارى تن میده،ایشون هم تمام موانع رو از سر راه برداشت!

بزرگترین و قابل احترام ترین گذشتى که بخاطره من انجام داد این بود که دلواپسى من براى بابا رو درک کرد و با تمام مشغله هاى کارى که داره،پذیرفت که شمال زندگى کنیم و تعهدش رو قبل از عقد بهم ثابت کرد! 

از خاطرات فان نامزدى هم حتما براتون مینویسم:))

دعاى خوشبختى یادتون نره لطفا:)

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

خدایا،از تو ممنونم که بى نهایت عشق در وجودم آفریدى

مى توانم براى پدر و مادرم جان بدهم در نقش یک دختر،

مى توانم با تمامِ دخترانگى ام کوه باشم،در نقش یک خواهر،

و امروز مى توانم تمامِ دلم را آشیانه کنم براى دوست داشتن،در نقش یک همسر!


هیچوقت بهتون گفته بودم که خرداد رو دوس ندارم؟!نه اینکه ماه بدى باشه ها،نه!در مورد متولدین خرداد،بخصوص مرد متولد خرداد حرف و حدیثاى زیادى خوندم و شنیدم که باعث شد نسبت به این ماه خاص،همیشه گارد داشته باشم!و همیشه سعى کردم از مردهاى متولد خرداد بر حذر باشم!

فردا تولده داداشمِ،سهرابِ عزیزم!آرومِ جونم!تنها مرد متولد خردادى که بهش اعتماد داشتم!

و اما چند روز دیگه،تولده دومین مرد متولد خردادیه که بهش اعتماد کردم!

بله،همسرم!

ینى خدا نشسته اون بالا،صااااااف نشونه رفته روى حساسیت هاى من:|

فردا تولده الى عزیز هم هست!

دوست مجازى که تو دنیاى واقعیم هم برام عزیز و قابل احترام و قابل اتکاست!

تولدت مبارک عزیزه دلم:)

بله،خرداد ماهِ خدا هم هست امسال:)))



  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

نامزدَیْنگ


به مامانم میگم میشه فردا شب با هم دانشگاهیاى سابقم برم بیرون؟!یه دور همىِ دوستانه س

مامانم میگه تو دست ما امانتى،از شوهرت بپرس

به آقاى همسر میگم میشه من این دور همى رو برم؟!

میگه خب من که نیستم ،نظر بابا مامانت شرطِ:|

کى بود میگفت دوران نامزدى شیرین ترین دورانِ؟!!!!!!!


  • مداد رنگی