جعبه مداد رنگی

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
دیروز،یجورایى اولین صبح زندگیم رو تو خونه ى پدرشوهرم شروع کردم.ساعت 6:30صبح گوشى همسر به صدا در اومد و به هرجون کندنى بود منم بیدار شدم که مثلا خودى نشون بدم(دلم میخواست گوشى رو با گوشت کوب له کنم)
گیج و منگ رفتم پایین تا زیر کترى رو روشن کنم و فوووووق فوقش دوتا تخم مرغ بزنم واسه همسر!(واقعا با تصور دیگه اى با یه شیرازى سر سفره عقد نشستم،آخه 6:30 صبح؟؟؟؟؟؟؟)که چشمم به جمال مادرشوهرجان روشن شد!چاى حاضر بود و عطر نون تازه همه جا رو پر کرده بود!یه سبد کوچولو سبزى روى میز بود و یه چیزى شبیه خاگینه ى خودمون اما طلایى تر،که حتى نپرسیدم این چیه:/مثل برق هم داشت قارچ خورد مى کرد که با از خودگذشتگى گفتم اینکارو میذاشتین بعدا من انجام میدادم:)که با تعجب بهم نگاه کرد و گفت اینو واسه صبحانه ى احسان خورد مى کنم،و یجورى به من نگاه کرد که انگار از مریخ اومدم:|بعدا فرمودند آقازاده هرروز حتما املت قارچ میخورن واسه صبحانه!گفتم من نمیدونستم واقعا!فرمودن خب کم کم قلقش میاد دستت:|
جاااااااااان؟؟؟؟؟؟؟
میاد دستم؟؟؟؟؟؟؟؟
احسان اومد و یکراست رفت در یخچالُ باز کرد و یه لیوان(شما بشنوین یه پارچ)آب هویج برداشت و سر کشید و بعد نشست رو صندلى و با یه لبخندى که انگار از سر تقصیرات من گذشته گفت:الان که کسى ازت توقع نداره همه ى عادت هاى غذایى منو بدونى عزیزم!همچین خرامان رفتم کنارش و با یه لبخندِ به همین خیال باش،یجورى که مادرشوهرجان بو هم نبره که چى به شازده ش گفتم،بهش گفتم این سنگا رو باید روز خواستگارى وا میکندى جینگرم،تا بگم شرمندتم:))))خلاصه صبحانه رو مفصل تر از ناهار خونه ى ما و در جوار پدرشوهر و مادرشوهر عزیز برگزار کردیم و همسر راهى شرکت شد.و من منتظر بودم مادرشوهرجان اجازه ى مرخصى بده که من برگردم بالا و فریضه ى واجب خواب دم صبح رو بجا بیارم!اماااا،در کمال ناباورى و ناداورى،فرمودن حاضرشو بریم پیاده روى:|
با خودم گفتم روز اولى بیا و دلشون رو نشکون و عروس خوبى باش.پیاده روى عالى بود!و واقعا بهم چسبید!
موقع برگشتن تماااااامِ وجودم بهم التماس مى کرد که دیگه بالشت پر قو نمیخوام،سرتُ بذار رو سنگِ آسفالت،اما تو رو خدا زودتر!!!!!
وقتى رسیدیم خونه،قبل از اینکه دهن باز کنم،مادرشوهرجان فرمودن تا تو دوش میگیرى،منم دوش گرفتم و چاى تازه دم درست کردم.بشینیم گپ بزنیم و چاى بخوریم.
:|
اصن کارى به هیچى ندارم،اما چایى رو که دیگه دو ساعت پیش دم کردى،تازه دمِ دیگه!دوباره چرا میخواى دم کنى؟!:|خود آزارن مردم:|
زیر دوش چشام باز نمیموند!
اومدم پایین چایى هم خوردم و میوه هم خوردم و تخم بوداده ى انواع صیفى جات هم شکستم و ... تازه اول ماجرا شروع شد!!!
سریال هاى ماهواره!
انوااااااع و اقسام سریال هاى ترکى و هندى و الخ و دولخ!
سرتون رو درد نیارم،تا ظهر که احسان برگرده و ناهار بخوریم و خرما و ارده ى بعد از ناهارش رو بخوره و دویست و پنجاه تا تلفن جواب بده و اندازه ى یه سررسید حساب کتاب انجام بده و هزارتا فاکتور جابجا کنه و ساعت بشه 4 عصر،چشماى من شده بود قدّ یه ارزن!دیگه باز نمیموند!
قبل از اینکه برسم به اتاق احسان،روى پله ها چشامُ بستم و دستمُ گرفت و منو رسوند به تخت و قبل از اینکه سرم به بالشت برسه خوابم برد!حدود ساعت 7:30 عصر بود که با صداى دکمه هاى کیبورد بیدار شدم و دیدم احسان غرق حساب کتابِ و دوباره اومدم بخوابم که دیدم از پایین سروصدا میاد!مهمون داشتن:|و من تا اون موقع خواب بودم!
و همسر عاقلم واسه اینکه همه ى نگاه هاى متعجب سمت من نباشه،از اتاق نرفته بود بیرون تا کسى نفهمه چه عروسِ خوابالوى خوابالوى خوابالویى نسیبِ خانواده شده:)))))
امروزم داستان دیروز در حال تکراره با این تفاوت که مسیر پیاده روى رو کوتاه انتخاب کردیم و الان نشستم تو حیاط،زیر سایه ى درخت انگور و پدرشوهرجان رو تماشا مى کنم که به باغچه و درختا آب میده:)
تقدیم به شما:)


  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

از وقتى یادمِ عاشق شیراز بودم

این شهر بهم آرامش میده،

انگار تاریخش در من تنیده شده و از ازل بنا بوده سرنوشتم به اسمش گره بخوره!

اومدیم شیراز

از حالا دلم براى بابا تنگ شده

دلم براى مامان تنگ شده

دلم واسه هواى خونه ى پدرى تنگ شده

باورم نمیشه به کسى حق دادن که منو از اون خونه ى عزیز دور کنه

سهراب اینجاست و اومد استقبالمون

همینکه اینجاست،انگار یه تیکه از خونه رو با خودم دارم و این بهم قوت قلب میده

باباى احسان،برعکسِ پسرش،اهل شعر و کتاب و کتاب و کتابِ

استادِ تاریخِ و حتى کلامش انقدر اصیل و صادقِ که خیلى زود آغوشِ پدرانه ش رو  پذیرفتم

تولدم،با اینکه هنوز عروسش نبودم یه کتابِ حافظِ نفیس برام هدیه فرستاد و امشب،دو جلد بوستان و گلستان سعدى:)

این رفتار و آداب،بهم احساس دوست داشته شدن میده

دلم میخواد به خونواده ى جدیدم یه دنیا محبت بدم و براشون همون دخترى باشم که هیچوقت نداشتن

پیداست دلم گرفته،نه؟!

فردا میریم باغى رو که واسه عروسى رزرو کردن ببینم و اگه خوشم نیومد،جاهاى دیگه رو هم نشونم بدن

خب من اگه از این اخلاقا داشتم که از اول نمیگفتم خودتون صاحب اختیارین!

البته اینم میدونم که احسان خیلى خیلى خیلى وسواسى تر از هرکسى این مسئولیت رو به عهده گرفته و قطعا انتخابش رو میپسندم


پ ن:من مى خوام برم خونه مون:(

  • مداد رنگی
  • ۰
  • ۰

ماشالله انقد خوش خوراکِ که بعد از ناهار نمیتونه از جاش تکون بخوره

میگم خب سنگین شدى،فورى دراز نکش

میگه یه ضرب المثل شیرازى هست که میگه،ناهار مثل فشنگِ،وقتى خوردى باید بیفتى:)))))


  • مداد رنگی